به عقيده بلانشو گفتن اين كه «من يك نويسنده هستم» اندكي نا معقول است چرا كه نوشتن همان محو قدرت «من» گفتن است. نوشتن فعاليتي است مانند ساير فعاليتهاي ديگر اما خواست نوشتار با نوشتن يكي نيست.  خواست نوشتار از درون فعاليت نوشتن برمي خيزد و آن را تباه مي سازد. نوشتار بدنبال كلامي ناب براي ارائه خود است چيزي كه بلانشو و رولان بارت آن را درجه صفر نوشتار مي خوانند.

 بلانشو مي گويد: «نوشتن بدون «نوشتار» كشاندن ادبيات به نقطه اي غيابي كه در آن جا ناپديد مي شود، جايي كه ديگر مجبور نيستيم نگران دروغين بودن رمز و رازهاي آن باشيم، اين «درجه صفر نوشتار» است، آن خنثي بودني كه هر نويسنده عملاً يا سهواً در جست و جوي آن است و به سكوت مي انجامد». هگل از زبان به عنوان نا- چيز نام برده و استدلال مي كند كه زبان شيء را نفي مي كند اين نفي مرگي است كه براي واقعيت (چيز) اتفاق مي افتد. ما به خاطر لفظ باوري متوجه اين نفي و مرگ نمي شويم. در ادبيات اين نفي صورت مضاعف به خود مي گيرد.

نوشتن فعاليتي است شبيه هر فعاليتي، در اينجا محصولي بدست مي آيد كه كتاب ناميده مي شود. اين كتاب اولين مرحله نفي چيز است.  اما چون هنوز صورت كالايي دارد و اسم نويسنده و نيز جوايزي كه احياناً بدان تعلق مي گيرد و نيز انتقادهايي که بدان صورت می گیرد با نوشتار فاصله ی زیادی دارد.

   بلانشو جنبه دوم مرگ را اثر (كار) مي نامد. اين اثر اسم نويسنده را بر خود ندارد. اسمي از آن در مقالات نقد و بررسي برده نمي شود. موقع اعطاي جوايز ادبي در نظر گرفته نمي شود. و در برابر هر نظريه ادبي هم مقاومت مي كند. اين اثر (كار) است كه باري بر نويسنده تحميل مي كند، در برابر اين اثر (كار) نويسنده منفعل باقي مي ماند، حتي موقع نوشتن و به ويژه زماني كه سعي مي كند انديشه هاي خود را با نوشتن كتاب به واقعيت در آورد.

از جنبه ديگر ژاك دريدا نيز به همين مسئله پرداخته است وي براي آنكه متن را از وابستگي به مولف برهاند به اثر توجه مي كند. به چه دليل است كه اثر (كار) برخلاف كتاب از نويسنده گريزان است؟ در اين مورد دوباره ناگزير به استفاده از برداشت بلانشو از زبان هستيم. » زبان به همان اندازه كه واقعيت چيز را از بين مي برد، فرديت نويسنده را نيز تحليل مي برد.  به نظر مي رسد كلمات نوشته شده بر روي كاغذ از هيچ كجا نمي آيد و به هيچ كس تعلق ندارد. «من» نويسنده در اثر (كار) ساقط گشته است. گويي من واقعي مصمم و قاطع و اصيل در گونه ي «ديگر» مرگ ناپديد مي شود.  اما منظور از بي نامي و غير شخصي بودن زبان چيست؟ 

ما زبان را هميشه از نقطه نظر فاعل بررسي مي كنيم زبان همان چيزي است كه در زبان معمولي و متعارف نماينده واقعيت خوانده مي شود. اگر بدانيم كه اين زبان با من فاعل نيز بيگانه است «آخر ما كاربر زبان هستيم) آنگاه مي توانيم و مختار مي شويم كه به زبان شخصي نيل كنيم. نويسنده بايد به مرحله ي استفاده از زبان غير شخصي ترقي كند و بگذارد زبان غير شخصي تر به جاي خودش سخن بگويد. نويسنده بودن به اين معني است و به همين دليل نوشتن شبيه فعاليتهاي ديگر نيست. بلانشو اين نابودي مولف در زير بار خواست نوشتار را با اسطوره يوناني «ارفه» شرح مي دهد:

در اين اسطوره آمده است كه ارفه به «هادس» (دنياي زيرزميني مردگان) مي رود تا زن اش «اريديس» را به زندگي باز گرداند. موسيقي ارفه چنان هادس را تكان مي دهد كه خداي عالم ارواح به او اجازه مي دهد زن اش به عالم زندگان برگردد، مشروط بر اينكه ارفه در هنگام بازگشت رو برنگرداند و به اريديس نگاه نكند. آنها تا حدي صعودشان را كامل كرده بودند تا اين كه ارفه كه همه وجودش مملو از نگراني بود به عقب نگاه كرد تا ببيند آيا زن اش هنوز پشت سر او است يا نه؟ و اين گونه تعهداش را شكست و اريديس براي هميشه در عالم ارواح ناپديد شد.

ظاهراً اين اسطوره بر بي صبری ارفه تاكيد دارد اما آنچه مد نظر بلانشو است اين است كه «فراموش نكنيم ارفه يك شاعر است و از قبل آشنايي عميقي با مرگ دارد» و شاعر بودن خود به معنای مسحور گشتن از فقداني است كه كلمات آن را ممكن مي سازد.

عشق ارفه، حتي قبل از فرو رفتن او به عالم پائين، پيشاپيش با نبود همسرش مشخص مي شود. در اين لحظه همسرش ناپديد مي شود و كلام راهي نمي يابد تا آنچه را كه ما انتظار داريم نشان دهد جنبه ي اول مرگ آن است كه اميد داشته باشيم بر ترس ناشي از فقدان، از طريق اثر ماندگار هنري فائق آیيم.

 جنبه ي دوم بدون واسطه خود را نشان مي دهد و ما را از اين واقعيت آگاه مي كند كه اثر هنري اين فقدان را به واقعيت بدل ساخته و تشديد كرده است و اضطراب ناشي از اين فقدان ما را به سوي هنر كشانده است بلانشو مي گويد: افسانه ارفه يادآور مي شود كه سخن گفتن شاعرانه و ناپديد شدن به عمق يك حركت منحصر به فرد راه مي برد، يعني كسي كه آواز می خواند بايد خويش را به خطر افكند و در نهايت نابود گردد، چون او تنها هنگامي سخن مي گويد كه اين حركت پيش بيني شده به سوي مرگ، اين جدايي زود هنگام، اين وداعي كه از پيش يقين كاذب هستي را از ذهن او مي زدايد، سپرهاي حمايتي را نابود مي كند، و او را به عدم امنيت بي پايان دچار مي سازد.

 منابع:

1-هستي و زمان اثر مارتين هايدگر ترجمه ي سياوش جمادي انتشارات ققنوس.

2-هايدگر و پرسش بنيادين اثر بابك احمدي انتشارات مركز.

3-موريس بلانشو اثر اولريش هاسه- ويليام لارج ترجمه ي رضا نوحي انتشارات مركز.

4-رولان بارت اثر گراهام آلن ترجمه ي پيام يزدان جو انتشارات مركز.

5-پل دومان اثر مارتين مك كوئيلان ترجمه ي پيام يزدان جو.