نوشتار مانند هر فرآيند زباني ديگر مبتني بر تفاوتهاست« متن ممكن است چيزي از ماهيت معنا و دلالت را به ما «نشان» دهد كه قادر به تدوين آن به مثابه يك قضيه نباشد». پس ظهور نوشتار، پندار ساخت را به چالش مي كشد: زيرا يك ساختار همواره وجود يك مركز، يك اصل ثابت، سلسله مراتبي از معاني و مبنائي استوار را فرض شده مي گيرد و تفاوت و تعويق بي پايان نوشتار درست همين تصورات را مورد سوال قرار مي دهد.

 به عبارت ديگر، ما از عرصه ي ساختارگرايي به سمت ما بعد ساختارگرايي حركت كرده ايم، سبكي از انديشه كه علاوه بر دريدا، انديشمند و مورخ فرانسوي ميشل فوكو، آثار روانكاو و فرانسوي ژاك لاكان و نوشته هاي نظريه پرداز و منتقد طرفدار مكتب اصالت زن، ژوليا كريستوا را شامل مي شود. در داستان بنظر مي رسد كه شايد ترفند داناي كل براي فائق آمدن بر تقابلهايي است كه ساختار زبان بر آن استوار است و شايد اينكه اين قضيه در مورد من راوي نيز صدق كند.

 اصولا اين يك بازي است براي مجاب كردن مخاطب، شايد يك طردستي!. براي درك مفهوم ساخت شكني ضروري است كه نگاهي به كار منتقد فرانسوي رولان بارت بيندازيم. رولان بارت در آثار خود مانند«اساطير شناسي»، «درباره ي راسين» «مباني نشانه شناسي» و«نظام مد» يك ساختارگرا تمام عيار است وي بين مد و منوي غذا و تراژدي راستين... قائل به ساختاري است كه با تحليل اين ساختار ما به نتيجه هاي ثابت و قابل تعميم دست مي يابيم.

 وي نيز مانند ياكوبسون ولويي اشتراوس در مقاله اي معروفي تحت عنوان «مقدمه اي بر تحليل ساختاري قصه» ساختار قصه را به واحد ها و نقشها و ساخصهاي متمايز تقسيم مي كند. بزعم وي وظيفه منتقد قرار دادن آنها (يعني موارد ساختاري) در نوعي چارچوب تبييني بي زمان است.

 زبان، بويژه، بينش سوسوري كه نشانه را همواره مقوله اي تاريخي و قراردادي فرهنگي مي داند، مضمون سراسر آثار بارت را تشكيل مي دهد از نظر بارت نشانه «سالم» نشانه اي است كه توجه را به دل بخواهي بودن خود معطوف دارد- نشانه اي كه سعي نكند به دروغ خود را «طبيعي» جا بزند، بلكه در همان لحظه كه يك معني را منتقل مي سازد، به نوعي شان نسبي و تصنعي خود را نيز انتقال دهد در كارهاي اوليه او در پشت اين باورانگيزه سياسي قرار دارد: نشانه هايي كه خود را طبيعي جا مي زنند، خود را به مثابه تنها شيوه ي قابل درك نگرش به جهان عرضه مي دارند و به اين دليل اقتدارگرا و ايدئولوژيكي اند.

 يكي از نقشهاي ايدئولوژي«طبيعي كردن» واقعيت اجتماعي است تبديل آن به مقوله اي معصوم و غيرقابل تغيير به اندازه خود طبيعت- «ايدئولوژي در پي آن است كه فرهنگ را به طبيعت تبديل كند». ازنظر بارت ايدئولوژي به نوعي اسطوره معاصر است. حيطه اي كه هر گونه ابهام و وجوه ممكن ديگر را از خود دور كرده است. از ديدگاه بارت نوعي ايدئولوزي ادبي وجود دارد كه رئاليسم يا واقع گرائي ادبي ناميده مي شود.

 ادبيات واقع گرا مي كوشد كه ماهيت زبان را كه با لحاظ اجتماعي نسبي و ساخته شده است ناديده بگيرد در نتيجه واقع گرايي در جهت تحكيم اين تفكر قرار دارد كه نوعي زبان« هنجار» وجود دارد كه بدور از ماهيت زبان طبيعي است. معرفتني كه از اين طريق ايجاد مي گردد، نشانه را واقعيت غير قابل تغيير مي داند بلكه آن را معبري گشوده بر عين و ذهن آدميان مي گيرد.

 در ايدئولوژي واقع گرايي اين اتفاق غلط به اين صورت مي افتد كه بين نشانه و عين يا مدلول رابطه اي تنگاتنگ و غير قابل انفكاك وجود دارد و بين نشانه و ابژه ي آن پيوندي بي چون وچرا وجود دارد. واژه به تنها شيوه ي مناسب نگريستن به اين شئي يا بيان اين انديشه تبديل مي شود. در اينجا ديگر نشانه، نشانه بودن را نفي كرده و به نموداري اساسا ناسالم تبديل مي شود. نشانه بعنوان بازتاب، بيان يا نمودار خصلت زايايي زبان را نفي مي كند. در صورتي كه آنچه ما واقعي قلمداد مي كنيم در چنبره اي از دلالتهاي معنائي كه خود از دل تقابلهاي دوتايي بيرون مي آيد قرار مي گيرد.

 در عين حال بارت به نوعي نشانه كه به يك معني به موجوديت مادي خود نيز اشاره دارد قائل است. اين نوع نشانه بيشتر بيانگر نوعي زبان شاعرانه است كه بنوعي از زبان متعارف و كاركرده آشنايي زدايي مي كند. شايد بتوان گفت در زبان شاعرانه دال به مفهوم يا مدلول و در واقع به ماده نزديكتر است. زبان شاعرانه دنياي عيني تري براي ما مي آفريند. (خلاف آنچه تصور مي شود)هنگامي كه ما در صدد ايقان و ايضاح تئوري و نظريه اي هستيم ناخودآگاه غافلگير نشانه مي شويم جانبداري از نشانه ها ما را به ورطه ي واقع گرايي و در نتيجه ايدئولوژي مي اندازد.

از نظر ساختارگرايان نقد«فرازباني» است كه مي تواند خارج از سلسله دلالي نشانه ها متون را مورد ارزيابي قرار دهد. بارت در كتاب مقالات انتقادي نقد را«پوشاننده هر چه كاملتر متن به كمك زبان خودش» مي داند؛ به همين خاطر سخن انتقادي را «زبان دومي» به شمار مي آورد كه بر فراز زبان اوليه شناور است. با عنايات به اينكه زبان مجاز بنياد بوده (figural) يعني زبان عرصه صناعات ادبي است، پس خود نقد نيز مي تواند مجاز باشد كه بوسيله ي مجازي ديگر كنار گذاشته مي شود.

 بنابراين مي توان گفت كه نقد يك كنش فرا زماني و فرا زباني نبوده و همواره متاثر از بنياد مجازي زبان است. بزعم بارت يك متن نوگرا، نه معناي تعيين شده اي دارد نه مدلول هاي ثابتي. متن يك بافتار است. بافتاري كه يك سر آن آزاد است. متون ادبي از متون ديگر بافته شده است. چيزي بنام (اصالت ادبي) يا (نخستين) اثر ادبي وجود ندارد. كليه آثار ادبي « ميان متني» intertextual هستند. با توسل به مولف نمي توان اثر را از جنب وجوش انداخت و آن را به نيات مولف محدود كرد.

 مرگ مولف شعاري است كه نقد مدرن اكنون با اطمينان كامل آن را اعلام مي كند. البته بايد دانست كه شعار مرگ مولف در پي تبعيت و تاثير غير قابل ضمير ناخودآگاه بر ضمير آگاه شكل گرفته است. همان چيزي كه نقد را متكثر و غير معمول مي كند فرآيند غير قابل شناخت همان ضمير ناخودآگاه است. پيچيدگي هاي زبان ناخودآگاه، تكثر و چند معنايي متن را بدنبال دارد. در اينجاست كه مولف اهميت خود را از دست مي دهد و آنچه بر آن تاكيد مي شود خواننده است.

 خواننده با اين متون برخورد كرده وسيل خروشاني از معنا براه مي افتد زيرا معلوم نيست كه تحريك ناخودآگاه كجا شروع مي شود و كجا تمام مي شود و سمت و سوي آن كدام است. هنگامي كه ما بعد ساختارگرايان از «نوشتار» يا« متن وارگي» textuality صحبت مي كنند معمولا اين مفاهيم خاص از نوشتار و متن را در ذهن دارند.

 به گفته بارت حركت از ساختارگرايي به ما بعد ساختارگرايي تا اندازه اي حركت از اثر به متن است ديگر شعر يا رمان واجد موجوديتي بسته و داراي معاني مشخص و خاص نيست كه منتقد وظيفه ي رمز گشايي آن را به عهده بگيرد، بلكه تجمعي كاهش ناپذير و بازي ناتمام مدلول ها است كه هرگز به انتها نمي رسد و نمي توان براي آن مركز، جوهر، يا معنايي ثابت در نظر گرفت آن چيزي كه فاطه بارت را با ما بعد ساختارگرايان زياد مي كند مسئله نقد است از نظر بارت متن باز است، بافته است و فاقد ساختار ولي با نقد عمل ساختاري كردن آن انجام مي گيرد.

 ولي همانطور كه گفته شد نقد نمي تواند فراتر از زبان و متن بايستد زيرا هم متن و هم نقد هر دو الزاما مجاز بنياد هستند. بنابراين اين مجاز وارگي زبان بايد در جايي توقف كند كه بتوان عمل ساختاري كردن را بروي آن اعمال كرد!

در صورتي كه مي دانيم اينچنين نيست و ديگر آنكه آيا نقد مي تواند از تقابلها گريزي داشته باشد. بنظر مي رسد كه كل نظريه، ايدئولوژي، معني مشخص و تعهد اجتماعي به گونه اي ذاتي  وحشت آفرين شده است اين ديدگاه بارت در كتاب«لذت متن» نشان دهنده گسستن از قيود بالا است. نوشتن آخرين چاره در مقابل بحران انديشه اي است. نوشتني كه در بازي بي پايان دالها لذتي سرشار و غريزي مي آفريند.

 نوشتن ديگر مقوله حساب شده و متكي به هويتهاي منحصر بفرد افراد نيست بلكه شادي بخش مي شود و در يك كلام ما را به اورگاسم و جنون ناشي از لاقيدي و بي تفاوتي در انتخاب دالها مي زند. متني كه بيشتر نتيجه وفور است تا كاستي. بارت در«لذت متن» بنوعي از ساختارگرايي به سوي ما بعد ساختارگرايي حركت مي كند. براي وي مهم نيست كه چگونه مي نويسد، درباره ي چه مي نويسد بلكه نفس نوشتن خود لذت بخش مي شود.

 اين لاقيدي نسبت به انسجام و انضباط متون كلاسيك در واقع بنوعي پشت كردن به پشتوانه معرفتي قدرت نيز هست. در سال 1968و شكست دانشجويي ما بعد ساختارگرايي التيام بخش فكري نيروي مخالف دولت بود. شادماني، سرخوشي، سرگشتگي، رهايي، پراكندگي، شادماني عمومي كه در انديشه مابعد ساختارگرايي نهفته بود انعكاس دهنده وضعيت رواني مغلوبين بود. مابعد ساختارگرايي كه توانايي در هم شكستن ساختارهاي قدرت دولت را نداشت، به جاي آن به واژگون كردن ساختارهاي زبان پرداخت.

 يعني با اين شيوه فكري پشت قدرت را از اتكا به سخن غالب خود و ايدئولوژي تهي كرد. كار دريدا و ديگران ترديد عميقي بر مفاهيم كلاسيك حقيقت، واقعيت، معنا و شناخت افكند مفاهيمي كه به خاطر تفكر سنتي به زبان ايجاد شده بود. آنچه در مابعد ساختار گرايي آماج حمله قرار گرفت «حقيقت» بود. وقتي كه هر دالي به مدلولي و هر مدلولي به دالي و الي غير... ختم مي شود چگونه مي توان از حقيقت و قطعيت سخن به ميان آورد.

 وقتي كه معني در زنجيره بي پايان دالها منتشر است چگونه مي توانيم از معني چيزي سخن به ميان آوريم. «اگر واقعيت به جاي آنكه انعكاس از سخن ما باشد، آفريده ي اين سخن بود، پس چگونه مي توانستيم به جاي فهم سخن خود، خود واقعيت را دريابيم؟

از مزاياي مابعد ساختارگرايي اين است كه جزميت و تعصب ما در مورد مفاهيم فرو مي ريزد وقتي حقيقتي آنچنان كه معرفت كلاسيك به آن قائل است وجود نداشته باشد و نيز اين مفاهيم فاقد جوهر ذاتي بوده و غوطه ور در بازي دالها مي باشد، ديگر سخن ما سخن يكه و قطعي و نهايي نيست، سخن ما هم سخني در ميان سخنان ديگران. مابعد ساختارگرايي ما را از اجبار درگرفتن موضع براي تثبيت هويت شخص رهايي مي بخشد( معرفت مخصوص به خود)و راه تساهل و تسامح را باز مي كند.

 فشار مضاميني كه تحت عنوان حقيقت، واقعيت، معني نهايي كاهش داده و شايد بتوان گفت بنوعي زندگي اجتماعي را تسهيل و روان مي كند. مكتب معروف به ييل كه انديشمنداني چون پل دومان، ج. هليس ميلر، جفري هارتمن و هارولد بلوم منتسب به آن هستند معتقدند كه مجازگرايي زبان يا استفاده زبان از صناعات ادبي تنها به متون ادبي باز نمي گردد.

 بلكه متون فلسفي، حقوقي، و نظريه هاي سياسي نيز براي اقناع مخاطب خويش با اين صناعات ادبي متوسل مي شوند. اگر زبان را وسيله اي براي بيان حقيقت بدانيم آنگاه تعريف نيچه را حقيقت هم ماهيت زبان را مشخص مي كند و هم محتواي حقيقت را. آنجا كه مي گويد حقيقت لشگري از استعاره ها و كنايه ها و مجازها... است.

 دومان مي گويد« زبان درست در آن نقاطي ماهيت دلخواسته و غير واقعي خود را فاش مي سازد كه مي خواهد به كاملترين وجه ممكن متقاعد كننده باشد. اين سخن ما را به ياد سخن دريدا مي اندازد كه نوشتار از معني طفره مي رود. چيزي كه تحت عنوان« انتشار» از آن ياد كرديم زبان ادبي فروتنانه قائل به اين است كه زباني كه مورد استفاده قرار مي دهد زباني است كه سراسر از صناعات ادبي بهره برده است، اما زبان فلسفي و سياسي چنين چيزي را نمي پذيرد.

 ولي دومان ثابت كرد كه اين طرز فكر درست نيست و فلسفه و سياست نيز از صناعات ادبي براي اقناع مخاطب خويش بهره مي برد نظر گروه دومان در مورد نقد نيز آن است كه در نقد هم باز ما مجبور به استفاده از مجازها و استعارات... هستيم پس نقد نيز نمي تواند راهي براي جستجوي حقيقت بشمار آيد. نقد جديد متن ادبي را« نوعي تعليق خجسته» باورهاي آموزه اي در جهاني مي داند كه بطور فراينده اي ايدئولوژيكي شده است. آموزه مابعد ساختارگرايي علاوه برتاثيرات بسيار عميقي كه بر بنيان هاي فكري بشر وارد آورد، مسائل شخصي نيز به همراه داشت كه مي توان آن را تحت عنوان عدم اطمينان بعلت عدم قطعيت و ايقان دانست. شايد اين طرز تفكر باعث نوعي تفكر وسواسي گردد!

يا شايد خلع مانوسات بشري در وي باعث ايجاد حس بي بنيايي و در نتيجه سر در گمي شود!

 

منابع: 

1-   دوره ي زبان شناسي عمومي اثر فردينان دوسوسور ترجمه ي كورش صفوي انتشارات هرمس

2-   ساختار و تاويل متن اثر بابك احمدي انتشارات مركز

3-   زمينه و زمانه پديدارشناسي اثر سياوش جمادي انتشارات ققنوس

4-   پيش درآمدي بر نظريه ي ادبي اثر تري ايگلتون ترجمه ي عباس مخبر انتشارات مركز

5-   هايدگر و پرسش بنيادين اثر بابك احمدي انتشارات مركز

6-   بينامتنيت اثر گراهام آلن ترجمه ي پيام يزدانجو انتشارات مركز

7-   پل دومان اثر مارتين مك كوئيلان ترجمه ي پيام يزدانجو انتشارات مركز

لكان، دريدا، كريستوا اثر مايكل پين ترجمه ي پيام يزدانجو انتشارات مركز