كفش پاي راستش را برعكس بر روي ميز افسر نگهبان گذاشت. چادر خود را ميزان كرد ،بطوري كه مي توانستي چشم چپ و دماغ عقابي اش را ببيني. افسر نگهبان ورقه اي به زن داد و گفت توضيحات لازم و شرح شكايت خود را بنويسد. پرسيد چي بنويسم؟ گفت بالاي صفحه بنويس " تقاضاي نا مشروع جنسي" و سپس سرش را در ميان دفتر بزرگي فرو برد. زن به گوشه اي خزيد ، در جايي كه ميز كو چك فلزي و صندلي قهوه اي داشت ،شروع به نوشتن كرد .

اين ماجرا را دوستي روايت مي كرد كه روبروي كلانتري در سال  چهل و ينچ دكه ي رو زنامه فروشي داشت و نسخه اي از مجله ي جدول هفتگي را در كنا ر كفش بر عكس زن گذاشته بود . شو هرش كار مند اداره دارايي بود. اين را قماره دار(1) مي گفت. هر صبح قبل از رفتن به سر كار روزنامه ي حوادث مي گرفت. همسايه نبودند ولي در كوچه ي بن بستي، يك خيا بان آن طرف تر زندگي مي كردند . آدرس را افسر تگهبان پرسيد ، وقتي شكايت نامه را تا انتها خواند و قماره دار رضايت داد از كلانتري خارج شود.

1/ درگويش آباداني به قفسه يا دكه مي گويند.

سرانجام كتاب/ بر فراز عبث ناكي زندگي/ بيرون آمد.

پست مدرنيسم و زيبا شناسي  (بخش پاياني)

 پرسش نيچه از حقيقت در واقع پيوند تنگاتنگي با مفهوم زيباشناسي دارد. وقتي كه وي مي گويد: آنكه دروغ نمي توان گفت از حقيقت بي خبر است، جايگاه هنر را به عنوان يك مسند استعلايي به زير سوال برده است.  البته نيچه نظراتي در رابطه با زيباشناسي دارد كه نسبت به كل و مفهوم فلسفه ي آن زياد قابل اعتنا نمي نمايد: مانند اينكه زيبا آنست كه بي درنگ و بي تامل زيبا بنمايد.

 اما با تفرد حقيقت و با توجه به آنچه نيچه از آن بعنوان تجربه ي زيسته نام مي برد، حقيقت و زيبايي شناسي در چالش عميق زمان مدرنيسم حقيقت يكي شد، هنر هم يگانه و قطعي دانسته شد.  يعني هنر مدعي اين شد كه ديگر نيازي به تغذيه از توهمات گذشته ندارد. اين اعتقاد راسخ ريشه خشك انديشي و اعتماد به نفس قطعاً نقش به سزائي در براندازي خود داشته است.

  ادعاي مدرنيسم بر حق بودن خود و ناحق بودن ديگران بن ريشه خود را بريد. اما بايد گفت كه هيچ انگاري نيچه چاقوي دو دمي بود يك ضربه آن به خود فلسفه نيچه فرود  مي آمد. حقيقتي كه قائل به اين است كه هيچ حقيقتي قطعي و يقيني نيست. و حقيقت همانا نسبي و غير يگانه است بنابراين مدرنيسم از همان ابتدا اين قدرت بالقوه را داشت كه خود را تحليل كند.

 مدرنيسم در پيوند تنگاتنگ با پوزيتيويسم (تحصل گرايي) همراه بر خود ستايي خود مي افزود. ابژه هاي مدرنيسم گواهي سرسختي بر اين مدعا هستند  مدرنيسم با ادعاي دستيابي به موقعيت تاريخي ممتاز آغاز شد اما ماهيت همين حقيقت، ناگزير انديشه هر نوع موقعيت ممتاز تاريخي را منحل ساخت و هر حقيقت مطلق و نهايي را نقض كرد. مدرنيسم ما را به پايان تاريخ مي برد و پايان تاريخ را با اطمينان كامل اعلان مي كند؛ و پسامدرن فرمي است هنري كه خلاقيت بعد از پايان تاريخ را به عهده مي گيرد. 

پسامدرن حاصل زماني است كه كشمكشهاي زيباشناسانه گذشته از درجه ي اعتبار ساقط شده و يا به خلاء رسيده اند و اين خلاء نتيجه چشم انداز تاريخي محدود آن بوده است. در دوران پيشامدرن سبكهاي مختلف هنري هر كدام قائل به اين بودند كه مي توانند حقيقت را بازنمايي كنند و اين راه باز نمود واقعيت را فقط در انحصار سبك هاي خود مي دانستند.

 علت امر اين بود كه سبكها داعيه آن را داشتند كه توانسته اند به حقيقت دست يابند اين شكل انحصار گرايانه به حقيقت در دموكراسي هنري فرو ريخته شد. هر كس مي تواند ادعا كند كه سخني در مجادله زيبائي شناسانه مي تواند داشته باشد.

اما ظاهراً اين تعدد گرايي در جوامع دموكراتيك ساز و كاري متناقض بخود مي گيرد. توكويل مي گويد: «وقتي كه شهروند يك كشور دموكراتيك خود را به تنهايي با همه ي اطرافيان خود مقايسه مي كند، با غرور احساس مي كند كه با هر يك از آنان برابر است. اما هنگامي كه خود را با مجموعه ي آنان مي سنجد خود را نسبت به آن جمع مغاير مي يابد و حس ناچيزي و بي اهميتي او را در برمي گيرد.

همان حس برابري كه به او در مقابل تك تك افراد استقلال مي بخشد، در برابر جمع و تاثير آنان، به او احساس تنهايي و بي پناهي مي دهد.

جماعت در جامعه اي دموكراتيك، نيروي بي همتايي دارد كه جوامع اشرافي تصور آن را هم نمي توانند بكنند، چرا كه چنين جامعه مردم سالاري ديگران را به باورهاي خود ترغيب نمي كند، امام آن عقايد را تحميل مي كند و آن را با فشار عظيم ذهن همگان بر هوش فرد به درون انديشه هر كس مي راند». در واقع در جوامع دموكراتيك فرد احساس مي كند كه با از دست دادن وابستگي خود به چيزي حتي نسبت به حقوق انساني خويش نيز بي تفاوت است.

بنابراين گونه ي ادبي تراژدي ژانري است كه انسان جامعه ي دموكراتيك با آن احساس نزديكي مي كند. اما جاي خدايگان و اربابان و اشرافيت را قدرت مرموز و نامحسوس جامعه بعهده مي گيرد. هرمان هسه در رمان گرگ بيابان در قالب شخصيت هري هالر اين تراژدي انسان مدرن را مي پروراند. هري هالر خود نمي داند كه آيا بايد با انسانهاي جامعه اش حشر و نشر داشته باشد يا نه؟  هالر نمونه يك انسان مسخ شده در جامعه دموكراتيك است. هم دوست دارد كه همچون آْنان باشد و هم دوست ندارد.

 دنياي هالر دنياي خاكستري است؛ دنيايي پسامدرن كه در آن تفاوت ميان سفيد و سياه رنگ باخته است. از سوي ديگر نگرش پسا استماري، همسو با پسامدرن با ادعاي اينكه قومهاي مختلف با گوناگوني سبكهاي هنري، آداب و رسوم، غذا و پوشاك در تزلزل بينش زيباشناسانه مدرن داشته اند.

در دوران استعمار، سبكهاي زندگي اسعمارگران بعنوان حد اعلاي زندگي شناخته مي شد. هر چند نوع نگاه زندگي استعمارگران تاثير بسزايي در زندگي اقوام مستعمره گذاشته است، ولي روند يكه تازي آن و قطعيت و درستيش بشدت تقليل يافته است. اين چالش صرفاً يك چالش سياسي نيست، بلكه مي توان ريشه ي اين چالش را در تغيير ديدگاه استعمار گران دانست. البته ديدگاه استعمار، پيوند تنگاتنگي با پوزيتيويسم (تحصل گرايي) دارد.

 اين پيوند مبين اين حرف است كه آنچه تحصل گرايي ناميده مي شود، تماميت حقيقت را در خود دارد. در اينجا بين حقيقت و دانش وحدتي تفكيك ناپذير ايجاد شد. يكي از كساني كه در جدايي اين انديشه نقش بسزايي دانست توماس كوهن بود. او در كتاب «ساختار انقلابهاي علمي» علوم بدست آمده را يكي از چند گونه راههاي دستيابي به آنچه حقيقت علمي ناميده مي شود دانست. ميشل فوكو نيز دست به ديرينه شنانسي حقيقت زد وي با ادعاي اينكه كساني حقيقت كنوني را ابداع كرده اند كه دست در دست قدرت مندان داشته اند.

 در اينجا سايراشكال حاشيه اي تحت عناوين مختلف حذف شده، و سعي بر آن شده كه با انگ هاي مختلف مثل جنون در كتاب تاريخ جنون غير حقيقي و ناكارآمد شناخته شوند. از ديدگهاي ديگر كه در تغيير نگرش به حقيقت و گرايش به عدم قطعيت آن دخيل بودند، نگرش فمنيستي است. فمنيستها با ادعاي اينكه آنچه تاكنون تحت عنوان حقيقت و درستي امور ارائه شده، بينش مرد سالارانه بوده و اين به قيمت ناديده انگاشتن زناني است كه در توليد حقيقت سهم بسزايي داشته اند.

 همه ي اين بينشهايي كه از آن نام برديم پيوند تنگاتنگ حقيقت و زيبايي را نشان مي دهد.  هنگامي كه قطعيت حقيقت ارائه شده به چالش كشيده مي شود، به ضرورت نگاه زيباشناسانه نيز خالي از چالش نمي نمايد. در واقع حقيقت و امر زيبا آلترناتيو يكديگر هستند، تغيير در يكي موجب دگرگوني در ديگري مي شود.

 

 

مأخذ:

1-مدرنيته و انديشه انتقادي- نوشته ي بابك احمدي انتشارات مركز

2-دموكراسي و هنر- تدوين كنندگان: آرتور ملزر، جري واين برگر، ريچارد زينمان، گروه ترجمه ي شيراز

3-فلسفه ي هنر- نوشته گردون گراهام ترجمه ي مسعود عليا

4-اراده معطوف به قدرت نوشته فردريش نيچه ترجمه ي مجيد شريف.

پست مدرنيسم و زيبا شناسي (بخش دوم)

 افلاطون حقيقت را زيبائي مي دانست. انديشمنداني چون دريدا و فوكو، بارت ... كه بسيار مرهون سوسور زبان شناس هستند كه بهم زدن اين گزاره ي افلاطون كه هزاران سال بي چون و چرا مي نمود ايفاء كردند. دريدا با تقابلهاي دوتائي حقيقت را به چالش كشيد. لازم است كه مقداري از ديدگاه دريدا را توضيح بدهم. 

 دريدا معتقد است كه هر چيز كه ما بر زبان مي رانيم داراي تقابلي است مثلاً خوب/ بد، زشت / زيبا، حقيقت و دروغ ... اما شناسايي هر كدام از اين مقولات بدون در نظر گرفتن طرف متقابل آن امكان پذير نيست مثلاً شما چه چيز را خوب مي خوانيد؟ آنچه بد نباشد! و بالعكس. اين طرز تفكر كه بدون در نظر گرفتن اين تقابلها ارائه مي شود همان چيزي است كه وي لوگوس محوري مي نامد پس با اين ديدگاه دريدا ما با يك عدم قطعيت و يگانگي مواجه ايم.

اين تفكر همه چيز را به چالش مي كشد. پس ارائه تعريفي از حقيقت و زيبائي امكان ناپذير است. فوكو با ديرينه شناسي خود پيوند بين قدرت و دانش را آشكار كرد. وي اعلام نمود كه در واقع آنچه همواره حقيقت و زيبا و... خوانده مي شود ريشه هاي آن تنيده در قدرت است.

 يعني قدرت مندان خواسته اند كه اين نوع دانش و اطلاعات تفوق و برتري داشته باشد. در واقع شالوده شكني بنيان تفكرات گذشته در موارد مختلف را به چالش كشيده حالا آيا شما پس از اين شالوده شكني مي توانيد تعريفي از زيبائي بكنيد؟ در ارزيابي آثار هنري ديگر قضاوت غير ممكن است.

 ملاك قضاوت و كار هنري و زيباشنانسي از دست استعلاگرايان و نهادهايي كه به عنوان پشتوانه ي آنان به حساب مي آمدند خارج شده است. شايد يكي از دلايل گرايش افرادي كه در جوامع مدرن و دموكراتيك زندگي مي كنند به هنر در دو سويه مختلف آن باشد. 

 يكي آنكه ديگر زيباشناسي تعريفي قطعي و يگانه ندارد و دوم آنكه آنها هم مي توانند خود در جايگاه هنرمند قرار گيرند. در ادبيات اين اتفاق در دگرگوني نوع نگاه به جهان صورت مي گيرد. غالب ادبيات گذشته را ژانر تراژدي و حماسي تشكيل مي داد و اين نياز مردم آن اعصار به قهرمان را نشان مي دهد.

 در تراژدي قهرمان برگزيده طبقه اشراف است. در واقع بقول روانشناسان نوعي فرافكني از طرف توده مردم صورت مي گرفت. در حماسه نيز قهرمان معمولاً از ميان طبقات پائين اجتماع برگزيده مي شد و اين قهرمان مردم را به آمال و آرزوهايشان مي رساند. قهرمان حماسي خدايان خاص خود را داشت و گاهي پديده هاي كوچك (شايد آنچه هگل زيركي و حيله گري) طبقات پائين مي نامد به كمكشان مي آمد.

 اگر قرار باشد در پايان تاريخ يك جامعه يك دست و همگن به وجود آيد، اين به آن معنا خواهد بود كه ديگر عصر قهرمانان به سر آمده و تراژدي به صورت سنتي آن ديگر وجود خارجي ندارد بزعم هگل نوعي هم سطح سازي در پايان تاريخ اتفاق مي افتد، يعني حذف تفاوتهاي اشرافي اين نتيجه به توليد دنيايي منجر مي شود كه نيچه آن را دنياي آخر زمان مي نامد كه انسان آن دنيا نه تراژيك است و نه قهرمان «همه يكي هستند، همه يك چيز مي خواهند و هر كس احساس متفاوتي داشته باشد داوطلبانه راه تيمارستان را در پيش خواهد گرفت». خلاصه آنچه براي هگل پايان تاريخ نام دارد، براي نيچه هراس آور است.

در مفهوم پسا تاريخي، تاريخ به پايان خود مي رسد در حالي كه اشرافيت با ديگر قشرها همتراز شده است. اما چنانكه ديديم، پسامدرنيسم، شكل هنري است كه تفاوت ها را در سبك تاريخي همتراز مي كند و در آميزه ي در هم جوش پسامدرنيسم، اين تمايز به هيچ وجه جزء طبيعت ذاتي بشمار نمي آيند بلكه كاملاً اختياري، و جزيي از سبك يا عرف هستند، و در هيچ واقعيتي ريشه ندارند، نقطه ي اشتراك پساتاريخ و پسامدرنيسم در همين است كه به امحاء هر نوع دگرساني و تفاوت طبيعي يا اساسي منجر مي شود.

اصحاب مكتب فرانكفورت (آدرنو، هوركهايمر،بنيامين) به اين همگني كه توسط مدرنيسم پديد آمده سخت مظنون هستند. به اعتقاد آنها عقلانيت بكار برده شده در طول تاريخ حكايت نوعي خدعه و نيرنگ و عقلانيت ابزاري است. بنظر آنان اين رويه در طول تاريخ تغيير نكرده است و سرمايه داري با تبديل فرهنگ به صنعت فرهنگ به همان سبك و سياق دوران اساطيري سفر اديسه با تبليغ و ترفندهاي ضد انسان سعي بر به كرسي نشاندن ايدئولوژي بورژوازي كه اساس آن بر معامله است و كسي در اين معامله سود خواهد برد كه بتواند مزورانه تر عمل كند.

 بنظر آنان اگر جامع بشري در طول تاريخ دچار تحول فكري ريشه اي شده بود فجايعي همچون آشويتس در قرن تمدن و فرهنگ اتفاق نمي افتاد گذشته از بدبيني اصحاب مكتب فرانكفورت كه بيشتر متاثر از ايدئولوژي نازيسم است مي توان گفت بورژوازي واجد خصلت هاي ايدئولوژيكي است كه آنان برجسته نمودند. كشورهايي كه داعيه دموكراسي دارند كشورهايي هستند كه ايدئولوژي بورژوايي در آن يكه تازي مي كند. بزعم فرانكفورتي ها هنر نيز در جوامع دموكراسي نيز مشمول همان تجارت پيشگي سرمايه داران است.

آنان با استفاده از قدرت اطلاعات و فن آوري پيشرفته، ايدئولوژي خود را در  همه ي عرصه ها تحميل مي كنند. از مد لباس گرفته تا هنرمنداني كه سرشناس هستند و به سفارش آنان نقاشي، فيلم يا موسيقي مي سازند. البته اين ايدئولوژي سرمايه داري هر چند غالب نهادهاي هنري را در اختيار دارند اما كم نيستند هنرمنداني كه با گونه هاي مختلف هنري انتقادهاي تيز و تندي نسبت به جوامع سرمايه داري ابراز مي دارند.

هر چند اين در دست داشتن قدرت اطلاعات و فن آوري پيش رفته به سمت قطعيت و اتبات منويات سرمايه داري است اما بقول والتر بنيامين تكثير مكانيكي آثار هنري وجهه مثبتي دارد. در واقع ديگر هنر هاله تقدس خود را وانهاده است. و اين تكثير مكانيكي آثار هنري حتي دستمايه كارهاي پست مدرنيسمي هم شده است نمونه اش را مي توان در كارهاي اندي وارهول ديد. گستره تكثير آثار هنري، هنر را به مايملك عمومي تبديل كرده است.

 همان هنري كه در مقطعي از تاريخ ملك طلق طبقه اشراف دانسته مي شد. در تكثير هنري هنرمندان با اين چالش مواجه شده اند كه در مواجهه با رقابت وسايل گوناگون بازنمود واقعيت و حتي بازنمود بازنمود اين پرسش پيش مي آيد كه واقعيت چيست و تكثير كدام است؟ اين ترديدها در تضعيف مفهوم واقعيت در هنر پسامدرن نقش داشته اند. اين احساس كه هنر نمي تواند واقعيت را منعكس كند به اين انديشه مبدل شده است كه خود واقعيت هم نوعي داستان است.

مراكز آموزش عمومي و دانشگاهها نقش مهمي در تضعيف اين انديشه داشته اند كه هنر زائيده ذهن نوابع است و آنكه هر كسي مي تواند با آموزش و ممارست به آن دست يابد. اصولاً اين انديشه پست مدرنيسمي در دل مدرنيسم جا دارد. نمي توان به اين دو مقوله به صورت ديدگاه خطي تاريخي نگاه كرد پست مدرنيسم برخلاف نام خود صرفاً بدين معنا نيست كه بعد از جنبش مدرنيسم آمده است، ظاهراً پسامدرنيسم در كل مسير؛ مدرنيسم را در دل خود بصورت مضمر دارد.

 اما بنا به عادت مقطع گرايي در تاريخ براي آن زمانها و جنبشهاي خاصي را در نظر مي گيرند مثل جنبش دادا در دهه 1920. اما نيچه را مي توان نياي مدرنيسم و پست مدرنيسم خواند. وي روش خود را در رابطه با عقايد و انديشه هاي متاخر فلسفيدن با پتك مي دانست و قائل بر اين بود كه تمام آن چيزي كه قبلاً با نام حقيقت ارائه شده دروغي بيش نبوده است اين نگاه نيچه حامل نوعي نيست انگاري (نيهليسم) است كه از يك سو بناي عظيمي را كه از زمان افلاطون به اين سو استوار و محكم بود متزلزل ساخت و از سوي ديگر در رابطه با همسان سازي كه از طرف مدرنيسم صورت خواهد گرفت خرده گير بود.

پست مدرنيسم و زيباشناسي

 بخش نخست

جنبش معروف به پست مدرنيسم انگاره اي غير از عدم قطعيت و تعيين نيست.  اين انگاره در عرصه هاي مختلف اعم از معماري، موسيقي، نقاشي، ادبيات تجلي يافته است. طليعه ي جنبش پست مدرن را مي توان بطور رسمي در معماري رديابي كرد.  معماران، نخستين هنرمنداني بودند كه دريافتند كه ديگر تازگي و نوآوري در خود يك ارزش محسوب نمي شود.

 مهمتر، نخست معماران پست مدرن بودند كه تاكيد كردند كه ما اكنون با «سنت مدرنيسم» رويارويم كه آن شادابي و كارايي معماري مدرن را در آغاز سده ي بيستم، يكسره از دست داده است و در حد نظريه و كنش به جزم هايي باور آورده كه با زندگي راستين و هر روزه ي مردمان همخواني ندارد.

 آن چيزي كه ميان معماران مدرنيست، حتي در همان روزهاي كارآيي و اقتدار مدرنيسم مشترك بود روحيه يا ايده ي مشتركي خوانده مي شد كه در ايدئولوژي معماري مدرن تجلي يافت. ايده ي مدرنيسم كه خود دگرگوني ژرفي در معماري سنتي اروپايي- آمريكايي آفريد عبارت بود از: بنا را به ساده ترين عناصر تقليل دهيم، موجوديت فضايي بنا را متمركز بر هسته ي اصلي كنيم، با رسيدن به ساده ترين شكلها، يكدستي تمامي اجزاء بنا را بنيان گذاريم، از تزئينات، و كاربرد حتي يك فرم زائد كه به كار نمي آيد، بپرهيزيم، مواد زائد ديداري و نمايي را حذف كنيم. خلاصه، بكوشيم تا به شكل هايي برسيم كه كاركرد اصلي بنا را نمايش دهند و تضمين كنند.

حكم اصلي كه گاه به شكلهاي گوناگون بيان مي شد اين بود:  «زيبايي همان كاركرد است». زيبايي چيزي افزونه نيست، يعني چيزي اضافه به كار كرد نيست. گرايش به ساده گرايي، همواره در ذات خود كاركرد گراست. هر گونه تز ئين،  به اين دليل كه در به درد نمي خورد، يعني داراي نقش ويژه اي نيست بايد حذف شود.  اساس، ايجاز رسيدن به كمترين ماده ي بياني براي فهماندن بهتر پيام است.

آن چيزهايي كه در سخن معماري مدرن وحدت، هسته ي اصلي، يكدستي عناصر، خوانده مي شدند، بياني ديگر از قاعده هاي اصلي خود باوري مدرنيته بودند. به بيان فلسفي اين خودباوري متكي بود بر پندار حضور معناي يكه و نابخردانه. از معماران مدرن مي توان از والتر گروپيوس، لوكوربوزيه و لودويگ ميس وان درروه نام برد. معماري مدرن بر اين اعتقاد بودند كه شكل بايد با روح زمانه همخواني داشته باشد.

  اين قائده تحت تاثير شالوده شكنان در سال 1970 توسط چالز جنكس در كتاب «پسامدرن در معماري» به چالش كشيده شد. جنكس از تمايز و تنوع دفاع مي كرد و يادآور شد كه نيازي نيست كه همان يك معناي تكراري، مدام در شكل هاي يكسان ارائه شود.  آنچه در عدم قطعيت پنداري موضع مدرنيسم و گرايش به سوي پست مدرنيسم گفتني است رد «لوكوس محوري» توسط ژاك دريدا بود. هيچ قطعيتي وجود ندارد و زبان وابسته به اجزاي تشكيل دهنده ي خود است كه هر كدام مستقلاً فاقد معنا مي باشد.

 معماري پست مدرن بر اساس تنوع، دگرگوني و تفاوت ايجاد مي شود. اساس آن جدائي شكل از كاركرد است. استفاده از« تزئينات» بر عكس معماري مدرنيسم رايج است. در معماري پسامدرن يك ذهن آفريننده يا آنچه لوكوربوزيه « آفرينش ناب ذهن» مي خواند، جاي خود را به نسبت متقابل معمار- استفاده كننده از بنا مي دهد. معماري پست مدرن از يگانه انگاري و مطلق نگري و الگوي قابل اخلاق مدرنيسم مي گسلد (ايده مسلط خود باوري). اما معمار پست مدرن به شكلهاي كهنه و انواع تجربه هاي متمايز تاريخي دل بسته است و شماري از آنها را بي هراس از ناهمخواني به يك بنا راه مي دهد.

 اين تركيب سبكها يا آنچه جنكس «التقاط گرايي راديكال» مي خواند استوار به اين حكم مهم پست مدرن است كه نمي توان معنا را حاضر كرد. نمي توان از تمامي عناصر خواست تا تن به يك معناي يكه، قطعي و نهايي دهند. در معماري پست مدرن سخن مسلط وجود ندارد.

اما انديشه ي پست مدرنيسم به مقطع زماني تحول در معماري محدود نمي شود.  بلكه اين انديشه بسيار قديمي تر است. شايد بتوان رگه هاي اين جنبش را در فلسفه هگل جستجو كرد. در فلسفه هگل آنچه تحول آور است نه جنگ به خاطر زن، زمين و نان، بلكه جنگ ميان ارباب و برده بخاطر شان و منزلت و حيثيت است. در دوران پيشاسقراطي ارتباط خدايگان و بنده از يك هژموني سازنده برخوردار بود بقول نيچه: خدايگان در خدمت انسان بودند. انسان با تاسي به خدايگان امور را به نفع خود مي گرداند. اما در دوره افلاطون اين معادله به هم خورد.

 ارباباني كه جانشين خدايگان بودند ممتاز و متمايز شناخته مي شدند. آنها از حق طبيعي تفوق بر برده برخوردار بودند. حقي كه بوسيله خدايگان فقط و انحصاراً به آنها تفويض شده بود. از نظر هگل، تاريخ با مبارزه براي ايجاد تفاوت و برجستگي آغاز مي شود و اين امر به معناي سلسله مراتب اوليه در منزلت هاي اجتماعي است. در پديدار شناسي روح، تاريخ با تنازع براي باز شناخت آغاز مي شود. اين باز شناخت چيزي جز همان مرتبت اجتماعي نيست.

در واقع ميل به برتري و ارباب بودن ريشه در غريزه انسانها دارد. از نظر هگل: تاريخ را خدايگان آغاز مي كنند اما نقش آنها در همان آغاز متوقف مي شود. اين نقش به اربابان واگذاري مي شود. اما اربابان كاري جز خوردن و خوابيدن و زندگي تن آسا ندارند. حركت تاريخ را در اينجا بايد مرهون زيركي و حيله گري بندگاني دانست كه مي خواهند طوق بردگي را از گردن خود باز كرده و آن را به گردن ارباب بياندازند نقطه عطف اين حركت بزعم هگل انقلاب فرانسه است. البته بايد دانست كه اصحاب دايره المعارف (روسو، ديدرو...) نقش ايدئولوژيكي مهمي در انقلاب فرانسه داشتند.

 شعار انقلاب فرانسه آزادي، برابري و برادري بود اين اولين منشور براي ايجاد  يك جامعه دموكراتيك بود. جامعه كه از نظام اشرافيت به تنگ آمده بود و بالاخره موفق شدند نظام اشرافي را سرنگون كنند. پايه ريزي اين اصل مردم سالارانه همان چيزي است كه هگل آن را پايان تاريخ مي خواند و «پايان» به يك معنا همان «هدف» است؛ غايتي كه تاريخ پيوسته به سمت آن در حركت بوده است. خوب حالا جامعه دموكراتيك برقرار شده اما آنچه انسان امروزي را رنج   مي دهد  همان بي تفاوتي است.

 به اعتقاد من جاي خدايگان و در نتيجه اربابان را نهادها در كف گرفته اند. در واقع در جامعه مدرنيسم عصيان فرد عليه هنجارگرايي عمومي است كه توسط اين نهادها اعمال مي گردد فرد همچون قطره اي در ميان درياي اجتماعات انساني درآمده افراد در جامعه دموكراتيك سعي مي كنند با كوچك ترين تمايزي تفاوت خود را اعلام كنند. پست مدرنيسم ريشه در اعلام اين تفاوتها دارد. اين تفاوتها غالباً خود را در هنر متجلي مي سازند. هنر پست مدرن هنر افراد است.

 مقوله زيباشناسي در اين جا به چالش كشيده مي شود. هنر زماني ملك طلق اشرافيت بوده اما حالا بقول والتر بنيامين شما مي توانيد تصويري از تابلوي موناليزا را در كيفيت در حد مقبول در اختيار داشته باشيد. آن چيزي كه بنيامين آن را تكثير مكانيكي هنر مي داند. البته رد اين تغيير در ديدگاه هاي زيباشناسانه را بايد در قرن بيستم خصوصاً نيمه دوم آن جستجو كرد.  افكار انديشمنداني كه در زمينه ي زبان كار كرده اند وزنه ي سنگيني در بهم زدن مقوله ي زيباشناسي داشت.

ادبيات و مرگ (بخش پاياني)

به عقيده بلانشو گفتن اين كه «من يك نويسنده هستم» اندكي نا معقول است چرا كه نوشتن همان محو قدرت «من» گفتن است. نوشتن فعاليتي است مانند ساير فعاليتهاي ديگر اما خواست نوشتار با نوشتن يكي نيست.  خواست نوشتار از درون فعاليت نوشتن برمي خيزد و آن را تباه مي سازد. نوشتار بدنبال كلامي ناب براي ارائه خود است چيزي كه بلانشو و رولان بارت آن را درجه صفر نوشتار مي خوانند.

 بلانشو مي گويد: «نوشتن بدون «نوشتار» كشاندن ادبيات به نقطه اي غيابي كه در آن جا ناپديد مي شود، جايي كه ديگر مجبور نيستيم نگران دروغين بودن رمز و رازهاي آن باشيم، اين «درجه صفر نوشتار» است، آن خنثي بودني كه هر نويسنده عملاً يا سهواً در جست و جوي آن است و به سكوت مي انجامد». هگل از زبان به عنوان نا- چيز نام برده و استدلال مي كند كه زبان شيء را نفي مي كند اين نفي مرگي است كه براي واقعيت (چيز) اتفاق مي افتد. ما به خاطر لفظ باوري متوجه اين نفي و مرگ نمي شويم. در ادبيات اين نفي صورت مضاعف به خود مي گيرد.

نوشتن فعاليتي است شبيه هر فعاليتي، در اينجا محصولي بدست مي آيد كه كتاب ناميده مي شود. اين كتاب اولين مرحله نفي چيز است.  اما چون هنوز صورت كالايي دارد و اسم نويسنده و نيز جوايزي كه احياناً بدان تعلق مي گيرد و نيز انتقادهايي که بدان صورت می گیرد با نوشتار فاصله ی زیادی دارد.

   بلانشو جنبه دوم مرگ را اثر (كار) مي نامد. اين اثر اسم نويسنده را بر خود ندارد. اسمي از آن در مقالات نقد و بررسي برده نمي شود. موقع اعطاي جوايز ادبي در نظر گرفته نمي شود. و در برابر هر نظريه ادبي هم مقاومت مي كند. اين اثر (كار) است كه باري بر نويسنده تحميل مي كند، در برابر اين اثر (كار) نويسنده منفعل باقي مي ماند، حتي موقع نوشتن و به ويژه زماني كه سعي مي كند انديشه هاي خود را با نوشتن كتاب به واقعيت در آورد.

از جنبه ديگر ژاك دريدا نيز به همين مسئله پرداخته است وي براي آنكه متن را از وابستگي به مولف برهاند به اثر توجه مي كند. به چه دليل است كه اثر (كار) برخلاف كتاب از نويسنده گريزان است؟ در اين مورد دوباره ناگزير به استفاده از برداشت بلانشو از زبان هستيم. » زبان به همان اندازه كه واقعيت چيز را از بين مي برد، فرديت نويسنده را نيز تحليل مي برد.  به نظر مي رسد كلمات نوشته شده بر روي كاغذ از هيچ كجا نمي آيد و به هيچ كس تعلق ندارد. «من» نويسنده در اثر (كار) ساقط گشته است. گويي من واقعي مصمم و قاطع و اصيل در گونه ي «ديگر» مرگ ناپديد مي شود.  اما منظور از بي نامي و غير شخصي بودن زبان چيست؟ 

ما زبان را هميشه از نقطه نظر فاعل بررسي مي كنيم زبان همان چيزي است كه در زبان معمولي و متعارف نماينده واقعيت خوانده مي شود. اگر بدانيم كه اين زبان با من فاعل نيز بيگانه است «آخر ما كاربر زبان هستيم) آنگاه مي توانيم و مختار مي شويم كه به زبان شخصي نيل كنيم. نويسنده بايد به مرحله ي استفاده از زبان غير شخصي ترقي كند و بگذارد زبان غير شخصي تر به جاي خودش سخن بگويد. نويسنده بودن به اين معني است و به همين دليل نوشتن شبيه فعاليتهاي ديگر نيست. بلانشو اين نابودي مولف در زير بار خواست نوشتار را با اسطوره يوناني «ارفه» شرح مي دهد:

در اين اسطوره آمده است كه ارفه به «هادس» (دنياي زيرزميني مردگان) مي رود تا زن اش «اريديس» را به زندگي باز گرداند. موسيقي ارفه چنان هادس را تكان مي دهد كه خداي عالم ارواح به او اجازه مي دهد زن اش به عالم زندگان برگردد، مشروط بر اينكه ارفه در هنگام بازگشت رو برنگرداند و به اريديس نگاه نكند. آنها تا حدي صعودشان را كامل كرده بودند تا اين كه ارفه كه همه وجودش مملو از نگراني بود به عقب نگاه كرد تا ببيند آيا زن اش هنوز پشت سر او است يا نه؟ و اين گونه تعهداش را شكست و اريديس براي هميشه در عالم ارواح ناپديد شد.

ظاهراً اين اسطوره بر بي صبری ارفه تاكيد دارد اما آنچه مد نظر بلانشو است اين است كه «فراموش نكنيم ارفه يك شاعر است و از قبل آشنايي عميقي با مرگ دارد» و شاعر بودن خود به معنای مسحور گشتن از فقداني است كه كلمات آن را ممكن مي سازد.

عشق ارفه، حتي قبل از فرو رفتن او به عالم پائين، پيشاپيش با نبود همسرش مشخص مي شود. در اين لحظه همسرش ناپديد مي شود و كلام راهي نمي يابد تا آنچه را كه ما انتظار داريم نشان دهد جنبه ي اول مرگ آن است كه اميد داشته باشيم بر ترس ناشي از فقدان، از طريق اثر ماندگار هنري فائق آیيم.

 جنبه ي دوم بدون واسطه خود را نشان مي دهد و ما را از اين واقعيت آگاه مي كند كه اثر هنري اين فقدان را به واقعيت بدل ساخته و تشديد كرده است و اضطراب ناشي از اين فقدان ما را به سوي هنر كشانده است بلانشو مي گويد: افسانه ارفه يادآور مي شود كه سخن گفتن شاعرانه و ناپديد شدن به عمق يك حركت منحصر به فرد راه مي برد، يعني كسي كه آواز می خواند بايد خويش را به خطر افكند و در نهايت نابود گردد، چون او تنها هنگامي سخن مي گويد كه اين حركت پيش بيني شده به سوي مرگ، اين جدايي زود هنگام، اين وداعي كه از پيش يقين كاذب هستي را از ذهن او مي زدايد، سپرهاي حمايتي را نابود مي كند، و او را به عدم امنيت بي پايان دچار مي سازد.

 منابع:

1-هستي و زمان اثر مارتين هايدگر ترجمه ي سياوش جمادي انتشارات ققنوس.

2-هايدگر و پرسش بنيادين اثر بابك احمدي انتشارات مركز.

3-موريس بلانشو اثر اولريش هاسه- ويليام لارج ترجمه ي رضا نوحي انتشارات مركز.

4-رولان بارت اثر گراهام آلن ترجمه ي پيام يزدان جو انتشارات مركز.

5-پل دومان اثر مارتين مك كوئيلان ترجمه ي پيام يزدان جو.

ادبيات و مرگ (بخش دوم)

 تجربه مرگ براي هايدگر در امتداد زندگي و آخرين فرصت يعني مرگ يك تجربه فلسفي است ولي اين تجربه براي بلانشو تجربه مردني است كه در زندگي رخنه مي كند. تلاش فلسفه براي غلبه بر مرگ در جداسازي ارزش هستي شناختي (ontology) و مرگ از (عدم) واقعيت مردن رخ مي دهد. در واقع ما به خاطر شناخت و ادراكي كه داريم در حوزه هستي شناختي مايل به نفي قدرت مرگ هستيم.

 اين جداسازي را مي توان در ارزشگذاري و تمايل به زندگي جاويدان دريافت اصولاً اين نگرش هستي شناسانه به مرگ مي انديشد نه به مردن آنچه در فلسفه اهميت دارد آگاهي است.  اين آگاهي را فلاسفه با تنزل جهان، و تنزل وجود ما به اثبات مي رسانند. بلانشو ادعا مي كند كه اين آگاهي مبناي مدرنيته است. معقوليت مدرنيته از مردن كه همان نفي است برداشت منطقي دارد.

 يعني با استمداد از همان تمايز دكارتي بين جهان و انسان تفكيك قائل شده، جهان را منفعل و انسان را فاعل تصور مي كند.  آنچه در جهان اصل است «كردار من» است. اما آنچه بلانشو بدنبال آن است انفعال ما است. انفعالي كه به ما اجازه مي دهد به آنچه غير از شناخت است پاسخ دهيم «به مجرد اين كه سعي كنيم مرگ را در عالي ترين امكان خود بيابيم، اين پاسخ گويي براي هميشه به عنوان چيزي خاتمه يافته تلقي مي شود» در ادبيات يا به تعبير بلانشو نوشتار تجربه اي وجود دارد كه سابق بر مرگ است. گفتار با حضور گوينده شكل مي گيرد. اما نوشتار ماهيتي تاريخي دارد و به كسي وابسته نيست.

 ما حافظ را مي خوانيم ماهيت كتاب حافظ ديگر نه وابسته به حافظ است و نه ديگري و نه من. اين خصيصه به زبان بر مي گردد. زباني كه قبل از من و حتي دنياي نويسنده وجود داشته است «پس ما در ادبيات با زباني مواجه مي شويم كه به هيچكس وابسته نيست، زباني كه معناي آن در ذهن هيچ انساني پيدا نمي شود». بنابر اين ادبيات در برابر تعقل گرايي مدرنيته و در نهايت تمايز جهان-انسان مي ايستد. در تعقل گرايي آگاهي در انحصار احاد افراد است.

 اما در ادبيات و در نهايت نوشتار اين وابستگي به سوژه وجود ندارد. ما براي درك آنچه در جهان است دست به مفهوم سازي مي زنيم. بدون اين مفهوم سازي شناخت ممكن نيست. درخت براي ما يك مفهوم است ما قادر به برقرار ارتباط با تك تك درختان نيستم، آنچه براي ما شناختني است مفهوم درخت است.  نظر به اينكه همه ي روابط من با جهان به واسطه ی زبان صورت مي گيرد بنظر مي رسد كه من نمي توانم جهان متشكل از موجودات منحصر به فرد را درك كنم.

 از اينجا ابهام كلمه ي «ديگري» مشخص مي شود كه از يك طرف غير از دنياي آگاهي و شناخت است و از طرف ديگر چيزي غير از وجود بشر است. پس مي توان گفت، منحصر به فرد بودن راز بودن است و همين راز است كه با ادبيات و تجربه مردن مي توان به آن نزديك شد. استدلال بلانشو اين است كه مفهوم سازي كه متريال آن زبان است نمي تواند به درك واقعي مرگ نائل آيد.

توجه كنيد يك شاعر وقتي از اسبي نام مي برد اين اسب را از شناخت علمي و در نتيجه مفهومي مجزا مي كند. اسب شاعر در چالش با زبان قرار مي گيرد اسب شاعر مي خواهد وجود منحصر به فرد خود را به رخ بكشد. اين اسب سابق بر زبان است.  وجود اين اسب بلاواسطه است اين بلاواسطگي همان راز بودن است. بلانشو ادعا مي كند كه در اين اینجاادبيات مي تواند فلسفه را زير سوال ببرد قرار گرفتن در اين فضاي رازگونه، تقليل از خود بيگانگي است كه به واسطه مفهوم سازي صورت مي گيرد بلانشو می گوید: نكته مهم اين است كه همان تلاشي كه ماركس در مورد جامعه به كار بست بايد در مورد ادبيات نيز بكار بسته شود.

ادبيات را از خود بيگانه كرده اند و اين تا حدي به اين خاطر است؛ جامعه اي كه ادبيات با آن مرتبط است مبتني بر از خود بيگانگي بشريت است».  خواست ادبيات خواست حضور نخستين است براي سخن گفتن.  سخن گفتني از آن كه بناچار انكارش كرده ايم. صحبت بر سر اين است كه ادبيات راه را بر مفهوم سازي مي بندد. مرگي كه ادبيات از آن سخن به ميان مي آورد، مرگي نيست كه مفهوم سازي شده باشد اين مرگي است كه از خاستگاه خاموش كلمه و شيء بر مي خيزد.

بلانشو مي گويد: «ادبيات نه فراسوي جهان ما است و نه خود جهان ما، بلكه حضور چيزها است قبل از اين كه جهان بوجود آيد. ثبات و پايداريشان است، پس از آن كه جهان محو شده باشد. استقامت باز مانده ها است، زماني كه هر چيزي نابود شود، و تحقير و سرگرداني پديده ها است.  زماني كه هيچ چيز ديگر وجود ندارد».

مرگ شيء كه توسط هگل عنوان شد و علت آن نام گذاري اشياء بود توسط فيلسوفاني ديگر به صور مختلف ولي در همين غلاف مرگ تداوم پيدا كرد. اعلام مرگ خدا توسط نيچه و اعلام پايان پذيري هاي گوناگون رابطه انسان را با مرگ دگرگون كرد. در اين مقطع از تاريخ زماني ما مرگ معناي جديدي به خود مي گيرد و اين نه به دليل تسلسل وقايع تاريخي كه بيانگر و نماينده موقعيت انسان محسوب مي شود. انساني كه از موهبت خداوندي بي نصيب شده است.

بايد در نظر داشته باشيم كه در اين تاويل فلسفي غياب چيز سودمندي است. در اين غياب است كه مفهوم شكل مي گيرد و بدون غياب عملاً بشر قادر نبود به اين درجه از حيات خود برسد. ما با زبان بر مرگ غلبه پيدا كرده ايم و آن را به چيزي مثبت تبديل كرده ايم. اما همانطور كه قبلاً اشاره شد ادبيات به غيابي مضاعف اشاره دارد يكي غياب چيز (شيء) كه حاصل زبان است.

 دوم غياب مفهوم هر چند اين دو غياب با يكديگر كاملاً مرتبط هستند و فعاليتهاي عملي و نظري انسان در آن مي گنجد ولي براي ادبيات اين غياب سودمند نيست زيرا ادبيات با مفهوم، مفهوم نيز مشكل دارد. ادبيات با شيء سر و كار ندارند شايد اين به معني پوچ و غير واقعي بودن آن باشد اما آن چيزي كه بعد از انقلاب سوسوري در زبان شناختي صورت گرفت و ادبيات به آن اشاره دارد توهم واقعيت است.

در واقع كلمات با دور كردن هميشگي ما از اين واقعيت آن را ممكن مي سازد.وقتي چيزي را نام گذاري مي كنيم، اين كلمه به شيء اشاره مي كند كه خود ناپديد گشته است، اما در ادبيات اين نام گذاري دگرگوني شگرفي مي پذيرد. به نظر مي رسد ادبيات به خود باز مي گردد، بنابر اين زبان ديگر وقايع داستان را توصيف نمي كند، بلكه قدرت خود را براي ناميدن نشان مي دهد. 

 همانطور كه مثال زديم زماني كه شاعر «اسبي» را نام مي برد منظورش اين نيست كه تصوير اسبي را در ذهن ما زنده كند. منظور اين نيست كه باعث شود كلمات در پس انتقال موفقيت آميز تصوير ناپديد شوند، بلكه هر چه شاعر موفق تر باشد كلماتش قدرت مندانه تر در برابر ما مي ايستد و بيشتر در گوشمان صدا مي كنند، اما اسب نه. حتي گرايش به اينكه ما ادبيات را استفاده ثانوي از زبان بدانيم اين نظر بلانشو را تاكيد مي كند كه همان بيهودگي و بي ثمري ادبيات راهي به سوي خاستگاه زبان باز مي كند.

 زبان فاصله اي را كه ما را از واقعيت جهان جدا مي سازد ثبت مي كند زبان به جاي آنكه آئينه ي واقعيت باشد ما را از دسترسي به واقعيتي كه مستقل تلقي مي‌شود باز مي دارد. در واقع فقط در استفاده روزمره و معمول از زبان و استدلالات علمي است كه ما به اين عقيده پايبند هستيم كه زبان جهان را باز نمايي مي كند. تنها چيزها نيستند كه با زباني كه من بكار مي گيرم نابود مي شوند، بلكه خود «من» نيز در آن ناپديد مي شود. مي توان از اين قضيه سويه مثبت آن را تفسير كرد و آن كاربرد زبان در دفاع از ادبيات است.

ما مي نويسيم تا كلمات ما را ماندگار سازند تا در حضور هميشگي اثرمان جاودانگي به ما عطا شود. كلمات مرا ماندگار مي سازد، چون به معناي دقيق كلمه وجود من به آنها نا مربوط است. تفسير نقادانه بلانشو با تز معروف رولان بارت (مرگ مولف) ارتباط برقرار مي كند. «مرگ مولف» تزي كه منجر به رهايي اثر از نيات مولف شد. در نقادي هاي ادبي تصور بر اين بود كه همواره راهي به سوي نيات مولف گشوده می شود.

 البته اين تز رولان بارت بدور از تقسيم بندي ضمير به خود آگاه و ناخودآگاه فروید نبوده و متاثر از آن مي باشد. همين عدم حضور نيات مولف نشان دهنده ي خواسته اي است كه نوشتار از او دارد. اين گونه است كه در پايان بلانشو مي تواند بگويد كه اين مرگ است كه از طريق «من» سخن مي گويد.

ادبيات و مرگ(بخش نخست)

شايد قرار گرفتن اين دو واژه در كنار هم غريب بنمايد. ادبيات بعنوان نماي تمام عيار وجوه مختلف زندگي ميل به وفور و سرشاري و تاييد مي زند در حالي كه مرگ از تقليل و كاستي و در نهايت عدم و نيستي مي گويد. دكارت مي گفت: مي انديشم، پس هستم. معضل از اينجا آغاز شد: جهان يك طرف بعنوان ابژه منفعل قابل شناسايي، سوژه يك طرف به عنوان فاعل شناسا، زبان بعنوان ابزاري براي تجلي واقعيت. پس رابطه بين واژه و شيء يك رابطه اين هماني شد.

 يعني واژه ميز همان ميز (داراي 4 پايه و تخته اي مسطح...) تلقي مي شد. پس از انقلاب سوسوري در زبان شناسايي معلوم گرديد كه واژه ميز يك نشانه اختياري است و با ميز (شيء) داراي رابطه ضروري نبوده. اين لفظ باوري(Literalism)يعني اعتقاد به رابطه ضروري بين واژه و شيء بنياد انديشه دكارتي است. يعني انديشه به بنياني براي حضور واقعيت تبديل شد.

 انديشه اي كه لفظ باور بود. پس از سوسور خيلي ها روي زبان شناسي كار كردند از جمله كساني كه در اين زمينه كار كردند پل دومان بوده وي بنياد زبان را مجاز(figural)مي دانست به همين دليل اعلام كرد كه حصول به یک معنی قطعی و یگانه امکان پذیر نیست، زیرا همواره مجازها جاي خود را به مجازي ديگر در زبان مي سپرند... هگل از نگرش منفي قدرت زبان براي نفي واقعيت چيزها سخن مي گويد. اين نگرش منفي هر چند به مفهوم سازي منجر مي شود اما هرگز بيان كننده واقعيت آن چنان كه هست، نيست. مرگ يك مفهوم محوري در فلسفه غرب بوده و هست.

 

هايدگر از جمله فيلسوفاني بود كه مي خواست مفهوم مرگ را از تسلط زبان برهاند. از نظر وي هستي بسوي مرگ است. آنچه او از مرگ مراد مي كند يگانگي هر فرد در برخورد با مرگ خويشتن است. يا بعبارت ديگر تجربه مرگ هر فرد منحصر بفرد و خاص اوست. در اين تجربه است كه نقش زبان و در نهايت مفهوم، خنثي شده و واقعيت چيزها چنان كه است بر ما آشكار مي شود.

موريس بلانشو مي گويد:

(آن چيزي كه تجربه مرگ را براي ما مهيا مي كند «نوشتار»است). نويسنده هرگز تحقق كتابي را كه به خوبي نوشته و تمام شده تجربه نمي كند. در واقع نوشتن واكنشي است به نا-چيز بودن. نا-چيز بودن به فاصله ي ميان واژه و شيء اشاره دارد يعني با ناميدن، آنچه كه واقعيت است از ميان بر مي خيزد. موريس بلانشو با توجه به اينكه مسئله مرگ در فلسفه غرب مركزيت دارد مي گويد:(فلسفه غرب سنت مرگ را به جنبه«مثبت»آن كاهش مي دهد. يعني به فعاليت و آگاهي ناشي از آن).  هايدگر از مرگ، بعنوان«امكان عدم امكان»نام مي برد.

يعني آخرين امكان انسان كه بزعم وي ديگر منجر به طرح اندازي انسان در جهان نمي شود و نيز سويه تجربي آن كه يگانه و منحصر بفرد هست. هر كس در مرگ خويش تنهاست.

بلانشو با وارونه ساختن«امكان عدم امكان»به«عدم امكان امكان»بر فاصله ميان نگرش فلسفي به مرگ و نگرش ادبي تمايز مي گذارد.

«عدم امكان امكان»اشاره به نفي و نبودن آخرين امكان يعني مرگ است آنچه در اين ميان متمايز كننده است مفهوم «ديگري» و «كنش مندي سوژه » است. بلانشو اشاره می کند («دیگری مفهومی است که ما می توانیم به مرگ بیاندیشیم). یعنی در واقع«دیگری» برای ما از مرگ یک مفهوم می سازد نه مرگ خودمان.اصلا دیگری خود به صورت  یک مفهوم بروز و ظهور پیدا می کند.

وی مردن j را در «حکم اعدام» این گونه روایت می کند:

«وسايل را با كمك پرستار مرتب كردم تا بتوانم به هتل برگردم. آنجا در حدود يك ساعت منتظر ايستادم و وقتي برگشتم لوئيز به من گفت كه هنوز مثل قبل است.  اما فوراً به چشمم آمد كه وضعيت او بسيار تغيير كرده است: جرينگ جرينگ صداي مرگ به صدا در آمده بود و قيافه اش قيافه ي شخصي كه در حال مردن است بود؛ وانگهي دهانش تقريباً باز بود، به بطوري كه هيچ گاه در زندگي اين اتفاق برايش پيش نيامده بود، خوابيده بود و آن دهان گشوده بر آواي مرگ به نظر نمي رسيد متعلق به او باشد، گويي دهان كسي بود كه من نمي شناختم... كسي كه بطور علاج ناپذيري محكوم شده يا حتي مرده... جرينگ جرينگ صداي مرگ... چنان بلند و چنان قوي شد كه مي توانستم بيرون از آپارتمان با همه درهاي بسته آن را بشنوم كنش مندي سوژه نمايانگر آخرين تاثير هستي بر انسان است و به حالت انفعال مي ماند.

 ولي باز يك طرف بر وجود سوژه تاكيد شده است. آنچه در مرگ دهشتناك مي نمايد تصور فقدان معني است.

موريس بلانشو بر روي واژه انفعال در مرگ حساسيت زيادي بخرج مي دهد. وي مي گويد: در چنين وجودي تصور مرگ اصيل، به عنوان خاستگاه شناخت من، به انفعال بي پايان مردن بدل مي شود، يعني عدم امكان در تبديل دنيا به چيزي معنادار. در ارتباط با تبيين فلسفي هايدگر و بلانشو از مرگ آنچه مهم است اين است كه در فلسفه هايدگر «من مي ميرد» اما در تبيين بلانشو از مرگ «يكي مي ميرد». در واقع اين نظر بلانشو نفي فرديت و مرگ اصيل هايدگر را در خود دارد. تجربه مرگ فقط از زبان ديگري امكان پذير است زيرا فرديت در معرض بي نامي قرار مي گيرد.

 «به بياني ديگر، رويارويي با عدم امكان مردن بدين معناست كه بگوييم مردن مرا از توانايي «من گفتن محروم مي كند». حرف بلانشو اين است كه مردن تصور مرگ را به عنوان فعاليتي مشخص از ميان مي برد. اصلاً بيائيد بسيار ساده تر در اين مورد تامل كنيم. انسانهايي كه تا لبه پرتگاه مرگ رفته اند، چگونه از تجربيات خود سخن مي گويند اين تجربيات منفصل از شناخت (من) به دنيا نيست و همواره نقش و فعاليتهاي (همه) در اين امر دخيل است مانند: ديدن باغهاي با صفا، مشجر، سقوط در فضاي قيرگون نامتناهي، چهره قديسين و اولياء مذاهب، پرواز چيزي به نام روح و ايستادن آن در كنار جسد... به نقش (همه)، (ديگري) تاكيد دارد.

 بنظر مي رسد وجود عالمي بنام برزخ در كاهش و تقليل عدم معني در مرگ باشد. يعني فاصله بين چيزي كه نقش آن به يكباره زده مي شود (عدم معني) و استمهال جهت معنی. پس در وقت مردن ديگر تصور آكنده از تصوراتي از خود حقيقي ام وجود ندارد، بلكه با تحمل حضوري گذر ناپذير مشخص شده است، و در عين حال چيزي جز تجربه عبوري تصادفي نيست، جايي كه زمان بدون وجود گذشته يا آينده در جريان است. تا آنجا كه اين انفعال ديگر حتي حالتي نيست كه بتوانم آن را به اراده ي خود بپذيرم، آن گونه كه بلانشو با پيروي از امانوئل لويناس آن را «انفعالي منفعل تر از انفعال» مي نامد.

 

ادبيت،زبان و نقد متون        (بخش پاياني)  

نوشتار مانند هر فرآيند زباني ديگر مبتني بر تفاوتهاست« متن ممكن است چيزي از ماهيت معنا و دلالت را به ما «نشان» دهد كه قادر به تدوين آن به مثابه يك قضيه نباشد». پس ظهور نوشتار، پندار ساخت را به چالش مي كشد: زيرا يك ساختار همواره وجود يك مركز، يك اصل ثابت، سلسله مراتبي از معاني و مبنائي استوار را فرض شده مي گيرد و تفاوت و تعويق بي پايان نوشتار درست همين تصورات را مورد سوال قرار مي دهد.

 به عبارت ديگر، ما از عرصه ي ساختارگرايي به سمت ما بعد ساختارگرايي حركت كرده ايم، سبكي از انديشه كه علاوه بر دريدا، انديشمند و مورخ فرانسوي ميشل فوكو، آثار روانكاو و فرانسوي ژاك لاكان و نوشته هاي نظريه پرداز و منتقد طرفدار مكتب اصالت زن، ژوليا كريستوا را شامل مي شود. در داستان بنظر مي رسد كه شايد ترفند داناي كل براي فائق آمدن بر تقابلهايي است كه ساختار زبان بر آن استوار است و شايد اينكه اين قضيه در مورد من راوي نيز صدق كند.

 اصولا اين يك بازي است براي مجاب كردن مخاطب، شايد يك طردستي!. براي درك مفهوم ساخت شكني ضروري است كه نگاهي به كار منتقد فرانسوي رولان بارت بيندازيم. رولان بارت در آثار خود مانند«اساطير شناسي»، «درباره ي راسين» «مباني نشانه شناسي» و«نظام مد» يك ساختارگرا تمام عيار است وي بين مد و منوي غذا و تراژدي راستين... قائل به ساختاري است كه با تحليل اين ساختار ما به نتيجه هاي ثابت و قابل تعميم دست مي يابيم.

 وي نيز مانند ياكوبسون ولويي اشتراوس در مقاله اي معروفي تحت عنوان «مقدمه اي بر تحليل ساختاري قصه» ساختار قصه را به واحد ها و نقشها و ساخصهاي متمايز تقسيم مي كند. بزعم وي وظيفه منتقد قرار دادن آنها (يعني موارد ساختاري) در نوعي چارچوب تبييني بي زمان است.

 زبان، بويژه، بينش سوسوري كه نشانه را همواره مقوله اي تاريخي و قراردادي فرهنگي مي داند، مضمون سراسر آثار بارت را تشكيل مي دهد از نظر بارت نشانه «سالم» نشانه اي است كه توجه را به دل بخواهي بودن خود معطوف دارد- نشانه اي كه سعي نكند به دروغ خود را «طبيعي» جا بزند، بلكه در همان لحظه كه يك معني را منتقل مي سازد، به نوعي شان نسبي و تصنعي خود را نيز انتقال دهد در كارهاي اوليه او در پشت اين باورانگيزه سياسي قرار دارد: نشانه هايي كه خود را طبيعي جا مي زنند، خود را به مثابه تنها شيوه ي قابل درك نگرش به جهان عرضه مي دارند و به اين دليل اقتدارگرا و ايدئولوژيكي اند.

 يكي از نقشهاي ايدئولوژي«طبيعي كردن» واقعيت اجتماعي است تبديل آن به مقوله اي معصوم و غيرقابل تغيير به اندازه خود طبيعت- «ايدئولوژي در پي آن است كه فرهنگ را به طبيعت تبديل كند». ازنظر بارت ايدئولوژي به نوعي اسطوره معاصر است. حيطه اي كه هر گونه ابهام و وجوه ممكن ديگر را از خود دور كرده است. از ديدگاه بارت نوعي ايدئولوزي ادبي وجود دارد كه رئاليسم يا واقع گرائي ادبي ناميده مي شود.

 ادبيات واقع گرا مي كوشد كه ماهيت زبان را كه با لحاظ اجتماعي نسبي و ساخته شده است ناديده بگيرد در نتيجه واقع گرايي در جهت تحكيم اين تفكر قرار دارد كه نوعي زبان« هنجار» وجود دارد كه بدور از ماهيت زبان طبيعي است. معرفتني كه از اين طريق ايجاد مي گردد، نشانه را واقعيت غير قابل تغيير مي داند بلكه آن را معبري گشوده بر عين و ذهن آدميان مي گيرد.

 در ايدئولوژي واقع گرايي اين اتفاق غلط به اين صورت مي افتد كه بين نشانه و عين يا مدلول رابطه اي تنگاتنگ و غير قابل انفكاك وجود دارد و بين نشانه و ابژه ي آن پيوندي بي چون وچرا وجود دارد. واژه به تنها شيوه ي مناسب نگريستن به اين شئي يا بيان اين انديشه تبديل مي شود. در اينجا ديگر نشانه، نشانه بودن را نفي كرده و به نموداري اساسا ناسالم تبديل مي شود. نشانه بعنوان بازتاب، بيان يا نمودار خصلت زايايي زبان را نفي مي كند. در صورتي كه آنچه ما واقعي قلمداد مي كنيم در چنبره اي از دلالتهاي معنائي كه خود از دل تقابلهاي دوتايي بيرون مي آيد قرار مي گيرد.

 در عين حال بارت به نوعي نشانه كه به يك معني به موجوديت مادي خود نيز اشاره دارد قائل است. اين نوع نشانه بيشتر بيانگر نوعي زبان شاعرانه است كه بنوعي از زبان متعارف و كاركرده آشنايي زدايي مي كند. شايد بتوان گفت در زبان شاعرانه دال به مفهوم يا مدلول و در واقع به ماده نزديكتر است. زبان شاعرانه دنياي عيني تري براي ما مي آفريند. (خلاف آنچه تصور مي شود)هنگامي كه ما در صدد ايقان و ايضاح تئوري و نظريه اي هستيم ناخودآگاه غافلگير نشانه مي شويم جانبداري از نشانه ها ما را به ورطه ي واقع گرايي و در نتيجه ايدئولوژي مي اندازد.

از نظر ساختارگرايان نقد«فرازباني» است كه مي تواند خارج از سلسله دلالي نشانه ها متون را مورد ارزيابي قرار دهد. بارت در كتاب مقالات انتقادي نقد را«پوشاننده هر چه كاملتر متن به كمك زبان خودش» مي داند؛ به همين خاطر سخن انتقادي را «زبان دومي» به شمار مي آورد كه بر فراز زبان اوليه شناور است. با عنايات به اينكه زبان مجاز بنياد بوده (figural) يعني زبان عرصه صناعات ادبي است، پس خود نقد نيز مي تواند مجاز باشد كه بوسيله ي مجازي ديگر كنار گذاشته مي شود.

 بنابراين مي توان گفت كه نقد يك كنش فرا زماني و فرا زباني نبوده و همواره متاثر از بنياد مجازي زبان است. بزعم بارت يك متن نوگرا، نه معناي تعيين شده اي دارد نه مدلول هاي ثابتي. متن يك بافتار است. بافتاري كه يك سر آن آزاد است. متون ادبي از متون ديگر بافته شده است. چيزي بنام (اصالت ادبي) يا (نخستين) اثر ادبي وجود ندارد. كليه آثار ادبي « ميان متني» intertextual هستند. با توسل به مولف نمي توان اثر را از جنب وجوش انداخت و آن را به نيات مولف محدود كرد.

 مرگ مولف شعاري است كه نقد مدرن اكنون با اطمينان كامل آن را اعلام مي كند. البته بايد دانست كه شعار مرگ مولف در پي تبعيت و تاثير غير قابل ضمير ناخودآگاه بر ضمير آگاه شكل گرفته است. همان چيزي كه نقد را متكثر و غير معمول مي كند فرآيند غير قابل شناخت همان ضمير ناخودآگاه است. پيچيدگي هاي زبان ناخودآگاه، تكثر و چند معنايي متن را بدنبال دارد. در اينجاست كه مولف اهميت خود را از دست مي دهد و آنچه بر آن تاكيد مي شود خواننده است.

 خواننده با اين متون برخورد كرده وسيل خروشاني از معنا براه مي افتد زيرا معلوم نيست كه تحريك ناخودآگاه كجا شروع مي شود و كجا تمام مي شود و سمت و سوي آن كدام است. هنگامي كه ما بعد ساختارگرايان از «نوشتار» يا« متن وارگي» textuality صحبت مي كنند معمولا اين مفاهيم خاص از نوشتار و متن را در ذهن دارند.

 به گفته بارت حركت از ساختارگرايي به ما بعد ساختارگرايي تا اندازه اي حركت از اثر به متن است ديگر شعر يا رمان واجد موجوديتي بسته و داراي معاني مشخص و خاص نيست كه منتقد وظيفه ي رمز گشايي آن را به عهده بگيرد، بلكه تجمعي كاهش ناپذير و بازي ناتمام مدلول ها است كه هرگز به انتها نمي رسد و نمي توان براي آن مركز، جوهر، يا معنايي ثابت در نظر گرفت آن چيزي كه فاطه بارت را با ما بعد ساختارگرايان زياد مي كند مسئله نقد است از نظر بارت متن باز است، بافته است و فاقد ساختار ولي با نقد عمل ساختاري كردن آن انجام مي گيرد.

 ولي همانطور كه گفته شد نقد نمي تواند فراتر از زبان و متن بايستد زيرا هم متن و هم نقد هر دو الزاما مجاز بنياد هستند. بنابراين اين مجاز وارگي زبان بايد در جايي توقف كند كه بتوان عمل ساختاري كردن را بروي آن اعمال كرد!

در صورتي كه مي دانيم اينچنين نيست و ديگر آنكه آيا نقد مي تواند از تقابلها گريزي داشته باشد. بنظر مي رسد كه كل نظريه، ايدئولوژي، معني مشخص و تعهد اجتماعي به گونه اي ذاتي  وحشت آفرين شده است اين ديدگاه بارت در كتاب«لذت متن» نشان دهنده گسستن از قيود بالا است. نوشتن آخرين چاره در مقابل بحران انديشه اي است. نوشتني كه در بازي بي پايان دالها لذتي سرشار و غريزي مي آفريند.

 نوشتن ديگر مقوله حساب شده و متكي به هويتهاي منحصر بفرد افراد نيست بلكه شادي بخش مي شود و در يك كلام ما را به اورگاسم و جنون ناشي از لاقيدي و بي تفاوتي در انتخاب دالها مي زند. متني كه بيشتر نتيجه وفور است تا كاستي. بارت در«لذت متن» بنوعي از ساختارگرايي به سوي ما بعد ساختارگرايي حركت مي كند. براي وي مهم نيست كه چگونه مي نويسد، درباره ي چه مي نويسد بلكه نفس نوشتن خود لذت بخش مي شود.

 اين لاقيدي نسبت به انسجام و انضباط متون كلاسيك در واقع بنوعي پشت كردن به پشتوانه معرفتي قدرت نيز هست. در سال 1968و شكست دانشجويي ما بعد ساختارگرايي التيام بخش فكري نيروي مخالف دولت بود. شادماني، سرخوشي، سرگشتگي، رهايي، پراكندگي، شادماني عمومي كه در انديشه مابعد ساختارگرايي نهفته بود انعكاس دهنده وضعيت رواني مغلوبين بود. مابعد ساختارگرايي كه توانايي در هم شكستن ساختارهاي قدرت دولت را نداشت، به جاي آن به واژگون كردن ساختارهاي زبان پرداخت.

 يعني با اين شيوه فكري پشت قدرت را از اتكا به سخن غالب خود و ايدئولوژي تهي كرد. كار دريدا و ديگران ترديد عميقي بر مفاهيم كلاسيك حقيقت، واقعيت، معنا و شناخت افكند مفاهيمي كه به خاطر تفكر سنتي به زبان ايجاد شده بود. آنچه در مابعد ساختار گرايي آماج حمله قرار گرفت «حقيقت» بود. وقتي كه هر دالي به مدلولي و هر مدلولي به دالي و الي غير... ختم مي شود چگونه مي توان از حقيقت و قطعيت سخن به ميان آورد.

 وقتي كه معني در زنجيره بي پايان دالها منتشر است چگونه مي توانيم از معني چيزي سخن به ميان آوريم. «اگر واقعيت به جاي آنكه انعكاس از سخن ما باشد، آفريده ي اين سخن بود، پس چگونه مي توانستيم به جاي فهم سخن خود، خود واقعيت را دريابيم؟

از مزاياي مابعد ساختارگرايي اين است كه جزميت و تعصب ما در مورد مفاهيم فرو مي ريزد وقتي حقيقتي آنچنان كه معرفت كلاسيك به آن قائل است وجود نداشته باشد و نيز اين مفاهيم فاقد جوهر ذاتي بوده و غوطه ور در بازي دالها مي باشد، ديگر سخن ما سخن يكه و قطعي و نهايي نيست، سخن ما هم سخني در ميان سخنان ديگران. مابعد ساختارگرايي ما را از اجبار درگرفتن موضع براي تثبيت هويت شخص رهايي مي بخشد( معرفت مخصوص به خود)و راه تساهل و تسامح را باز مي كند.

 فشار مضاميني كه تحت عنوان حقيقت، واقعيت، معني نهايي كاهش داده و شايد بتوان گفت بنوعي زندگي اجتماعي را تسهيل و روان مي كند. مكتب معروف به ييل كه انديشمنداني چون پل دومان، ج. هليس ميلر، جفري هارتمن و هارولد بلوم منتسب به آن هستند معتقدند كه مجازگرايي زبان يا استفاده زبان از صناعات ادبي تنها به متون ادبي باز نمي گردد.

 بلكه متون فلسفي، حقوقي، و نظريه هاي سياسي نيز براي اقناع مخاطب خويش با اين صناعات ادبي متوسل مي شوند. اگر زبان را وسيله اي براي بيان حقيقت بدانيم آنگاه تعريف نيچه را حقيقت هم ماهيت زبان را مشخص مي كند و هم محتواي حقيقت را. آنجا كه مي گويد حقيقت لشگري از استعاره ها و كنايه ها و مجازها... است.

 دومان مي گويد« زبان درست در آن نقاطي ماهيت دلخواسته و غير واقعي خود را فاش مي سازد كه مي خواهد به كاملترين وجه ممكن متقاعد كننده باشد. اين سخن ما را به ياد سخن دريدا مي اندازد كه نوشتار از معني طفره مي رود. چيزي كه تحت عنوان« انتشار» از آن ياد كرديم زبان ادبي فروتنانه قائل به اين است كه زباني كه مورد استفاده قرار مي دهد زباني است كه سراسر از صناعات ادبي بهره برده است، اما زبان فلسفي و سياسي چنين چيزي را نمي پذيرد.

 ولي دومان ثابت كرد كه اين طرز فكر درست نيست و فلسفه و سياست نيز از صناعات ادبي براي اقناع مخاطب خويش بهره مي برد نظر گروه دومان در مورد نقد نيز آن است كه در نقد هم باز ما مجبور به استفاده از مجازها و استعارات... هستيم پس نقد نيز نمي تواند راهي براي جستجوي حقيقت بشمار آيد. نقد جديد متن ادبي را« نوعي تعليق خجسته» باورهاي آموزه اي در جهاني مي داند كه بطور فراينده اي ايدئولوژيكي شده است. آموزه مابعد ساختارگرايي علاوه برتاثيرات بسيار عميقي كه بر بنيان هاي فكري بشر وارد آورد، مسائل شخصي نيز به همراه داشت كه مي توان آن را تحت عنوان عدم اطمينان بعلت عدم قطعيت و ايقان دانست. شايد اين طرز تفكر باعث نوعي تفكر وسواسي گردد!

يا شايد خلع مانوسات بشري در وي باعث ايجاد حس بي بنيايي و در نتيجه سر در گمي شود!

 

منابع: 

1-   دوره ي زبان شناسي عمومي اثر فردينان دوسوسور ترجمه ي كورش صفوي انتشارات هرمس

2-   ساختار و تاويل متن اثر بابك احمدي انتشارات مركز

3-   زمينه و زمانه پديدارشناسي اثر سياوش جمادي انتشارات ققنوس

4-   پيش درآمدي بر نظريه ي ادبي اثر تري ايگلتون ترجمه ي عباس مخبر انتشارات مركز

5-   هايدگر و پرسش بنيادين اثر بابك احمدي انتشارات مركز

6-   بينامتنيت اثر گراهام آلن ترجمه ي پيام يزدانجو انتشارات مركز

7-   پل دومان اثر مارتين مك كوئيلان ترجمه ي پيام يزدانجو انتشارات مركز

لكان، دريدا، كريستوا اثر مايكل پين ترجمه ي پيام يزدانجو انتشارات مركز

ادبيت،زبان و نقد متون        (قسمت نخست - بخش پاياني)  

سوسور مسئله ي معني در زبان را صرفا ناشي از تفاوت مي داند. «در زبان تنها تفاوتها وجود دارند». ميز به اين دليل ميز است كه ليز، ريز، ميز، تيز نيست. اما اين روند تفاوتها تا كجا مي تواند ادامه داشته باشد. چنين مي نمايد كه بر اين روند غايتي نيست اما اگر چنين باشد تكليف انديشه سوسور چه مي شود. آنجا كه زبان را نظامي بسته و پايدار مي خواند.

 لانگ(زبان) در قاموس سوسوري مبين ساخت معنايي محدود است. اما سوال اين است كه اين محدوديت در كجاي زبان جاي دارد يا به زبان ديگر كجا معني تعيين مي يابد؟ در انديشه سوسور مدلول حاصل تفاوت بين دو دال است. اما اين مدلول حاصل تفاوت بين دالهاي متعدد ديگري نيز هست پس رابطه متقارن و تك به تك دال و مدلول در اينجا به چالش كشيده مي شود. مي توان گفت كه رشته ي دالهاي متعدد ما را به آن مدلولي كه خود دال نباشد نمي رساند.

ساختارگراها بين نشانه و مصداق فرق گذاشتند. اما به دليلي كه در بالا گفته شد اين رابطه ي بين نشانه و مصداق متقارن و شسته و رفته نيست. بنابراين مابعد ساختارگراها در اين ميان گامي به جلو برداشتند و ميان دال و مدلول جدائي  افكندند. به بيان ديگر آنكه معنا به گونه اي بلافصل  در يك نشانه حضور ندارد. بنابراين نظريه معنا همواره به تعليق درخواهد آمد.

مي توان گفت كه به لحاظ نظري ما دچار كمبود تئوري در اين زمينه شده ايم و اين تنها عمل است كه معنا را تثبيت و حاضر مي كند. هنگامي كه يك جمله را مي خوانيم، معني آن همواره به نوعي معلق است؛ چيزي است كه به تعويق افتاده يا در حال آمدن است. ما فاقد ابر دالي هستيم كه به دالي ديگر تبديل نشود يا دال استعلايي كه داراي معناي كامل باشد وجود ندارد. بنابراين مي توان گفت معني هيچگاه با خود يگانه نيست. معني نتيجه فرآيندي از تجزيه يا تفكيك نشانه هايي است كه فقط بدليل خود هستند كه نشانه هاي ديگري نيستند.

در اين روند تبديل نشانه ها به يكديگر است كه ما سعي مي كنيم يك نشانه را براي تثبيت معني اصل قرار دهيم اما اين عملكرد ما منجر به تجزيه دال خواهد شد. پس مي توان گفت معني آنجا افاده مي كند كه ما صرفا در موقعيتهاي مختلف با دالي مواجه شويم. شايد بتوان به تعبيري هايدگري گفت كه معني همواره آنجاست. پيامدهمه آنچه گفته شد اين است كه زبان بسيار ناپايدارتر از آن است كه ساختارگرايان كلاسيك توصيف كرده اند.

 چنين مي نمايد كه زبان امروزه ديگر ساختاري كاملا تعريف شده و مشخص و متشكل از واحدهاي متقارن دال و مدلول نيست. در نظرگاه سنتي نقش نشانه ها منعكس كردن تجارب دروني يا اشياء دنياي واقعي بود، تا از رهگذرآن انديشه ها و احساسهاي شخصي را ظاهر سازد يا چگونگي واقعيت را توصيف نمايد. در واقع كلمه ميز با مصداق خود يكي است اما اين لفظ باوري(literalism) خطاي فاحش انديشه اي بشر است.

 پس بجاي آنكه زبان منعكس كننده واقعيت باشد، توليد كننده ي واقعيت است. زبان ابزاري قردادي نيست كه من آن را بكار گيرم، بلكه چيزي است كه من از آن ساخته شده ام و تمام اين فكر كه من موجود يگانه و پايدار هستم نيز مي تواند غير واقعي باشد. من نه تنها نمي توانم نزد ديگري حضوري كامل داشته باشم بلكه حضورم در برابر خويشتن نيز كامل نيست.

اين تفكر موجب انشقاق در سوژه مي شود آيا من مي توانم تجربه اي ناب و بي عيب و نقص داشته باشم چنين مي نمايد كه جواب اين سوال منفي است زيرا من بر اثر قرار گرفتن در معرض زبان تحريف يا تجزيه شده ام. بنابراين آرزوي رسيدن به وحدتي كامل با خود سرابي بيش نيست. سنت فلسفي غرب يكسره، از افلاطون تا لوي اشتراوس به آوا محوري اهميت بيشتري داده تا به نوشتار.

 در گفتار به نظر مي رسد كه ذات مدلول با دال يگانگي بيشتري دارد و بظاهر حضور ظاهري تعيين كننده ي معني است. در نوشتار بعلت اينكه متن چاپ شده موجوديتي مادي و با دوام دارد همواره قابل چرخيدن و باز سازي و نقل قول است و به شيوه اي مورد استفاده قرار مي گيرد كه قابل پيش بيني قصد شونده نيست. به نظر مي رسد نوشتار مرا از خود مي ربايد.

 فلسفه غرب درست همان طور كه phonocentric «آوا محور» بوده ونسبت به صداي زنده داراي تعصب بوده است در مفهومي گسترده تر«معنا محور»logos centric يعني قائل به نوعي «كلام» نهايي، حضور، جوهر، حقيقت يا واقعيت بوده است كه به مثابه مبناي تمامي انديشه و زبان و تجربه ما عمل مي كند. رسيدن به نشانه اي كه به همه نشانه هاي ديگر معنا ببخشد( دال متعالي) و معني قائم به ذات و بي چون و چرايي كه همه نشانه هايي ما به آن دلالت داشته باشند(مدلول متعالي) همواره يك آرزو بوده است.

خداوند(متافيزيك)،انديشه، روح جهان(هگل و ايده آليستها)، خود (پوزيتويستها و شايد به نوعي روانكاوي)، گوهر(اسپينوزا و فلاسفه متقدم)، ماده(ماترياليستها) و نظاير آن از جمله نامزدهاي متعدد اين نقش در طول تاريخ بوده اند. هر يك از اين مفاهيم خارج از زبان وجود ندارد و دفاع و تثبيت آنها خارج از زبان ميسر نيست. از آنجا كه هر يك از اين مفاهيم اميدي براي پي ريزي كل نظام انديشه ماست، خود بايد فراتر از اين نظام و بر كنار از شائبه بازي تفاوتهاي زباني باشد.

اين مفهوم نمي تواند در قالب زبانهاي بگنجد كه خود قصد سامان بخشيدن و تثبيت آنها را دارند. بايد به نوعي مقدم بر اين مباحث بوده و پيش از آنها وجود داشته باشد. بايد نوعي معنا باشد كه خلاف معناي ديگر، محصول بازي تفاوتها نباشد. تري ايگلتون مي گويد( اين نوع كاركرد زبان پيامدش اين است كه ما تمام اين معاني متعال را افسانه بدانيم، اگر چه شايد افسانه اي ضروري.

 هيچ مفهومي وجود ندارد كه گرفتار بازي بي پايان دالها نباشد يعني ما به نقطه ي اتكا ثابتي در اين زمينه نمي رسيم. ارشميدس مي گفت كه اگر من اهرمي بزرگ داشتم مي توانستم كره زمين را حركت بدهم( نبودن نقطه قابل اتكا). شايد اين گفته ارشميدس را بتوان در مورد مفاهيم بكار برد، آنجا كه هر مفهومي نمي تواند تثبيت شده و قابل اتكا باشد. آنچه معين است اين مفاهيم خارج از زبان نمي تواند وجود داشته باشد كه ما از بيرون به آن ها نگاه كنيم (اهرم ارشميدس).

نكته مهم اين است كه بعضي از ايدئولوژي هاي اجتماعي اين مفاهيم را مطلق، تثبيت شده، حتمي، قطعي، يگانه پنداشته و ساير معاني را زير مجموعه اين معاني مي دانند اين معاني از نظر اين ايدئولوژي هاي اجتماعي غايت و مقصود قرار گرفته و شيوه زندگي و جهان بيني آحاد افراد را در نزديكي و دوري به اين مفاهيم مثلا برتر خوب يا بد ارزيابي مي كنند( نظام ارزشگذاريها از همين جا شروع مي شود) يعني وقتي معناي مفهومي قطعي پنداشته مي شود. اين شبكه در هم پيچيده مفاهيم وقتي از صورت آوا محوري خارج شده جنبه متني بخود مي گيرند.

 آنجا كه بقول مابعد ساختارگرايي «متن» نتيجه حضور و غياب و پس و پيش كردن دالها است. بارت متن را بافته اي tissu كه هميشه يكسر آن آزاد است و براي آن نمي توان محدوديت در نظر گرفت. از نظر ژاك دريدا تمامي نظامهاي فكري كه بنياد آن بر دفاع اصلي اولي يا يقيني مطلق استوارند ولي سلسله مراتبي از معاني را مي توان بر آن بنا نهاد« متافيزيكي» مي نامد. اما چيزي كه بديهي است آن است كه خود انديشه دريدا نيز نمي تواند خارج از اين چنبره ي معنايي قرار گيرد ولي وجه تمايز انديشه دريدا در آن است كه او مي داند كه اين معاني چه جايگاهي دارند بنابراين آنها همواره در معرض ساخت شكني قرار مي گيرند. دريدا مدعي است كه اين مفاهيم بيشتر محصول نظام خاصي از معنا هستند تا عامل خارجي.

 اصول نخستيني از اين قبيل معمولا با آنچه نيستند تعريف مي شوند: آنها بخشي از «تقابلهاي دوتائي» هستند كه مورد علاقه ساختارگرايي است. « مي توان گفت«ساخت شكني» اين نكته را دريافته است كه تقابلهاي دوتائي كه بستر ديدگاه ساختارگرايي را تشكيل مي دهد، نشان دهنده ي نوعي شيوه ي بررسي نمونه وار ايدئولوژيهاست. « ايدئولوژيها گرايش به آن دارند كه ميان چيزهاي قابل قبول و غير قابل قبول، خط و مرزهاي مطلق ترسيم كنند؛ ميان خود و غير خود، صدق و كذب، مفهوم و نامفهوم، خرد و بي خردي ، مركزي و حاشيه اي، سطحي و عمقي و نظاير آن».

همانطور كه گفته شد ما قادر نيستيم خود را به فراسوي اين بنياد متافيزيكي پرتاب كنيم يعني همان تقابلهاي دوتائي كه زاييده معني هستند. اما با لحاظ كردن اين اصل كه هر بر نهادي داراي گوهر ذاتي نيست بلكه وجهي از آنها در نهاد حضور دارد ساخت شكني  دست بررسي متون اعم از ادبي و فلسفي زد « ساخت شكني بر آن است كه نشان دهد چگونه اين قبيل تقابلها گاهي ناگزير مي شوند براي حفظ جايگاه خويش خود را معكوس يا واژگون سازند، يا نيازمند آن مي شوند كه برخي جزئيات كوچك را كه مي تواند باز گردد و آنها را به ستوه آورد به حاشيه متن براند. عادت خود دريدا در بررسي متون اين بود كه به حاشيه متون بيش از خود متون توجه مي كرد.

مثلا پانويسها يا تصويري كم اهميت از نظر دريدا محل تجلي معنايي مهم تر از خود متون مي نمود. وي با وسواس به اين پانويسها يا تصاوير كم اهميت دقت مي نمود هدف وي از پا در آوردن تقابلهاي دوتائي و به خطر افكندن آنها بود. «مي توان گفت تاكتيك نقد ساخت شكن آن است كه نشان دهد چگونه متون نظامهاي منطقي حاكم برخود را نقض مي كنند» ساخت شكن اين كار را با توجه به شاخصهاي مورد نظر خود(پانويسها- تصاوير كم اهميت....) و تناقضها يا بن بستهاي معنايي انجام مي دهد.

 در اينجاست كه متنها در تگنا افتاده و براي اقناع مخاطب خويش در معرض تناقض قرار مي گيرند. اصولا در نوشتار بخاطر منطق آن كه حكايت از نوعي بازي در ميان تناقضهاست و رويكرد به نظامي بسته بنوعي طفره روي از معني وجود دارد. دريدا آن را « انتشار» مي نامند. بنظر مي رسد كه متون از نظر دريدا متون هر چقدر دقيق تر تدوين يافته باشند در معرض انتشار قرار مي گيرند.

تقدير

 

 

ادبيت،زبان و نقد متون

قسمت پاياني (بخش دوم)

اين امكان معادل بايد هماهنگ با معنا، وزن، آواي لحاظ شده از جانب شاعر باشد. به اين دليل است كه ياكوبسون در تعريفي مشهور مي گويد:«نقش شعري، انتقال اصل معادل سازي از محور انتخاب به محور تركيب است.»

 تاكيد سوسور بر رابطه دلبخواهي بين دال و مدلول يكي از اصولي بود كه ياكوبسون و حلقه پراگ نشانه قدرت زبان و در نتيجه وجه متمايز شعري دانسته ولي آنچه همواره فرماليستها وجه ادبي يك اثر بشمار مي آوردند جنبه «آشنايي زدائي» اثر بود. آنها مي گفتند:«هنر نظام هاي نشانه اي قرار دادي را ناآشنا مي كند و تحليل مي بردو توجه ما را به سوي فرآيندهاي مادي خود زبان مي كشد، و بدين ترتيب دريافتهاي ما را تازه مي كند»از نظر يان موكاروفسكي، اثر هنري فقط در مقابل زمينه ي كلي تري از دلالتها و فقط به عنوان «انحرافي» منظم از يك هنجار زباني است كه به اين ترتيب درك مي شود به محض آنكه زمينه تغيير كند تفسير و ارزيابي اثر نيز همواره با آن تغيير خواهد كرد و اين تغيير تا جايي ادامه خواهد يافت كه شايد ديگر اصولا اثر هنري شناخته نشود.

 نشانه شناسي (سيمولوژي) پيوند تنگاتنگي با ساختارگرايي دارد در واقع مي توان گفت كه واژه ي ساختارگرايي به نوعي روش اشاره دارد كه مي توان آن را در مورد داستان، چگونگي پوشيدن لباس (نظام مد) و مسابقه فوتبال بكار برد اما نشانه شناسي حوزه محدودي را مطالعه كار خود قرار داده كه همان نشانه ها است مانند اشعار، آواي پرندگان، چراغهاي راهنمايي و علائم طبيعي و نظاير آن. نشانه شناس برجسته روس يوري لوتمان نيز در زمينه شعر نظراتي دارد كه در نوع خود قابل توجه است او متن شاعرانه را به لحاظ معنايي اشباع شده و داراي اطلاعاتي فشرده تر از انواع سخن مي داند.اما آنچه مورد نظر لوتمان در مورد زبان شعري است به اصطلاح پوست اندازي آن از زبان متعارف است.

هر سخن پس از اين پوست اندازي بنوعي تبديل به يك نظام مي شود كه واجد ارتباطهاي دروني خاص خود است. بنابراين متن شاعرانه از ديدگاه لوتمان«نظام نظامها»يا رابطه ي رابطه هاست. پيچيده ترين شكل قابل تصور سخن است كه چندين نظام مختلف را در هم فشرده مي كند. از منظر لوتمان شعر دال را با تمام وجود فعال مي كند، و واژه ها را در چنان شرايطي قرار مي دهد كه تحت فشار شديد واژه هاي اطراف، حد اعلاي عملكرد را از خود دهد وغني ترين استعداد خود را رها سازد و نهايتا اثر ادبي در حقيقت پيوستاري از پديد آوردن و در هم شكستن انتظارات، برخورد متقابل و پيچيده قانون و تصادف، هنجارها و انحرافها، انگاره هاي متداول و آشنايي زدائيهاي نمايشي است.

 اما آنچه لوتمان از نظر دور نمي دارد جنبه بينامتني آثار است در واقع معناي متن صرفا به ماده ي دروني آن محدود نمي شود بلكه در رابطه متن با نظامهاي معنايي گسترده تر، متون ديگر و قواعد و هنجارهاي ادبيات و جامعه و همچنين معنا نسبت به «افق انتظارات» خواننده سنجيده مي شود. با گسترش نشانه شناسي و در نتيجه زبان شناسي ساختاري دست ناقد براي ارزيابي اصولي متون بيشتر باز شد و ناقد كمتر تحت تاثير متون به لحاظ پيچيدگي هاي صور خيال قرار مي گرفت علاوه بر تاثيري كه ساختارگرايي بر ارزيابي شعر گذاشت در داستان نيز تحولي شگرف پديد آورد.

 شناخت داستان جاي خود را به روايت شناسي داد. بين مولف داستان(راوي) و شخص داستان نويس( من نويسنده) تمايز پديد آمد و آنچه گرانيگاه داستان قرار گرفت وجه روايت گونه آن بود. تزدوتان تودوروف، ژرار ژنت، كلود برمون و رولان بارت از چهره هاي اين تحول عظيم بشمار مي روند. نقش مهم كلود لوي استروس را در تبيين روايت گونه داستان غير قابل انكار است. لوي استروس با بررسي اسطوره هاي مختلف به اين نكته پي برد كه آنچه بنيان اين اسطوره ها را شكل مي دهد محتوي آنها نيست بلكه اين اسطوره ها داراي قوانيني ساختاري است.

در واقع نظام حاكم بر اسطوره ها بنوعي عمليات ذهني بشر است كه سواي پيچيدگي هاي آن اين عمليات قابل رديابي است و مي توان آنها را به واحد هاي منفرد(پس از شناخت عمليات ذهني) رگه هاي شباهت را در آنها يافت. مثلا يكي از اين عوامل ذهني، تقابلهاي دوگانه(نيروهاي خير و شر)است. پس اسطوره ها ابراز طبقه بندي، سازماندهي و تبيين واقعيت به شمار مي روند. همين عمليات ذهني در مورد توتميسم، طبقه بندي هاي اجتماعي و دين مصداق دارد. ذهني كه در همه اين موارد مي انديشد فاعل شناسا نيست زيرا اسطوره به واسطه ي مردم مي انديشد نه ذهن شناسنده.

پس يكي از نتايج ساختارگرايي از ميان بردن محور مدرك منفرد كه ديگر به هيچ وجه منشاء يا پايان معني تلقي نمي شود. اسطوره ها به نوعي انديشه ي جمعي است كه بي توجه به غرابت هاي فردي هر گونه آگاهي فردي را تحت شعاع خود قرار مي دهد. بي توجهي به محتواي اين اسطوره ها، توجه به ساختار(قانون- نظام- چارچوب) را شاخص مي كند. ولاديميرپراپ در اقدامي جسورانه اين ساختار را در مورد اسطوره هاي قبيله اي بكار مي گيرد.

 وي قصه هاي قوي را به «هفت حوزه» و سي و يك جزء يا كاركرد ثابت تقسيم كرده بود. هر قصه ي قوي صرفا در اين «حوزه هاي عملي»( قهرمان،ياري دهنده، تبهكار، كسي كه انتظار ظهورش مي رود و نظاير آن) با يكديگر تركيب شده و بظاهر شكلهاي متفاوت مي آفريند.

آ.ج. گريما با استفاده از مفهوم كنشگر توانست به مختصر و عملي تر كردن كار پروپ بپردازد وي با توجه به تقسيمات پروپ توانست شش كنشگر ذهن و عين، فرستنده و گيرنده، ياري دهنده و دشمن را از آنها استنتاج كند. از نظر ساختارگرايان آثار ادبي همانند ساختمان هستند كه مي توان اجزاء آن را تعيين كرد«تاكيد ساختار گرايان بر «ساختمند بودن»معناي انسان پيشرفت بزرگي را نشان مي داد. معنا نه تجربه اي خصوصي بود و نه پيشامدي كه خداوند مقدر كرده باشد، بلكه حاصل برخي نظامهاي دلالي مشترك بود. بر اين باور مطمئن بورژوايي كه شخص منفرد مجزا را سرچشمه و منشاء همه ي معاني مي دانست، ضربه اي سخت وارد آمد.

 زبان مقدم به فرد بود و بيش از آنكه محصول فرد باشد، بوجود آورنده ي او بود.»معني مقوله اي ازلي و ابدي نيست، نگرشها تابع زبان هستند. تصور بر اين است كه زبان واقعيت را انعكاس مي دهد، سوسور از رابطه دلبخواهي ميان نشانه و مصداق پرده برمي دارد در نتيجه اين خود زبان است كه واقعيت را توليد مي كند. اين خطايي فاحش است كه تصور كنيم نشانه و مصداق يكي هستند(literalism).

متفكراني كه استدلال كرده اند معناي ظاهري لزوما همان معناي واقعي نيست معمولا با بي اعتنايي روبرو شده اند« در پي كوپرنيك، ماركس ظهور كرد كه مدعي بود اهميت حقيقتي فرآيندهاي اجتماعي در ماوراي عوامل فردي سير مي كند و پس از ماركس فرويد بر اين نظر بود كه معناي واقعي كلمات و اعمال ما براي ذهن خودآگاه كاملا غير قابل درك است. ساختارگرايي، ميراث دار نوين اين باور است كه واقعيت و تجربه ي ما از آن با يكديگر رابطه اي پيوسته دارند؛ و بدين ترتيب تهديدي است براي امنيت ايدئولوژيك كساني كه مايلند كنترل جهان را در اختيار داشته باشند».

ابرام و پا فشاري در روش بجاي واقعيت ساختارگرايي و عمل در روش مانند هم عمل مي كنند و هر دو عامل از خود بيگانگي اند. فرد بايد بپذيرد كه اين است و جز اين نيست و آنچه فعال مايشاء است خارج از دسترس و محاط براوست(ژرفساخت).  

ادبيت،زبان و نقد متون (بخش دوم)

قسمت نخست(بخش دوم)

اعتقاد متفكراني چون هايدگر و گادامر به اينكه معني همواره تاريخي است راه را برنسبي گرائي كامل باز مي كند. استدلال هيرش اين است كه معني غير قابل تغيير است زيرا همواره عمل قصدمند يك فرد در نقطه مشخصي از زمان است. شايد اين تعبير هيرش از معني به تقسيم عمل قصدمند يك فرد و خود عمل به دوگانگي سوژه و ابژه باز مي گردد.

 تقسيم دكارتي كه منشاء بدفهمي در مورد زبان و انديشه فلسفي است و نيز آنچه از نظر هيرش در اينجا مغفول مي ماند اين است كه زبان مقوله اي پيشااجتماعي است و قبل از آنكه به من تعلق داشته باشد به جامعه من تعلق دارد. متون در جابجائي فرهنگي معاني جديدي به خود مي گيرد. هيرش اعتقاد دارد كه اين معاني جديد«تعبير»هستند و با ماهيت خود متن آنچنان كه هست ارتباطي ندارد. از نظر گادامر«هرگونه درگي زاياست»در واقع ما در جايگاه تاريخي خود داراي ادراك متفاوتي هستيم كه همواره بر معني افزوده مي گردد.

 حرف گادامر اين نيست كه ما ميبايستي به متون بعلت تاريخي بودن معني بي تفاوت باشيم. اصولا چنين چيزي امكان پذير نيست، گذشته و حال ممزوج هستند و گذشته در حال است كه معني پيدا مي كند اما تعجب راجع به قرار دادن معناي يكه و قطعي و نهايي چيزي است كه گادامر آن را نمي پذيرد آنچه اين حكم گادامر را تاكيد مي كند توجه به تغيير شرايط زماني و مكاني متون است.

آنچه مربوط به معني است در«زيبايي شناسي دريافت»يا Reception aesthetics قابل بحث و بررسي است. ريشه اين بحث به فهم و تفسير متون مقدس باز مي گردد، سپس ديلتاي و شلاير ماخر از جمله متفكراني بودند كه در اين زمينه نظرياتي ارائه دادند. در بررسي متون ادبي جديد مي توان سه مرحله براي نظريه دريافت تعيين كرد: مرحله اول پرداختن به مولف يعني مقارن با رمانتيسم در قرن نوزدهم است.

مرحله دوم توجه به متن به صورت انحصاري و مرحله سوم گردش از متن به سوي خواننده مي باشد. مرحله سوم مرحله اساسي در نظريه ادبي جديد محسوب مي شوداصولا بدون خواننده، متون فاقد ارزش اند. و اين رابطه بين متون و خواننده است كه موجب نظريه دريافت مي گردد. البته بايد دانست كه متون خلق الساعه نبوده و هر متن در متن ديگر قابل رديابي و پي گيري است (نظريه بينامتنيت) اما رديابي متون از طريق مجموعه قواعد و دانشي كه نقطه هاي كانوني متون محسوب مي شوند پي گيري مي شود.

 در نظريه دريافت فرآيند خواندن همواره فرآيندي پويا و جنبشي بغرنج و افشا كننده در طول زمان است. خود اثري ادبي به گفته نظريه پرداز لهستاني رومن اينگاردن، صرفا به مثابه مجموعه اي از«طرحها» يا جهات كلي وجود دارد كه خواننده بايد آنها را تحقق بخشد. خواننده خود داري پيش دانسته ها و چهارچوب هاي كلي است كه با خواندن متون اين بيش دانسته ها و چهارچوب هاي كلي تضعيف، تقويت يا تعديل مي گردد«در واقع خواندن حركتي خطي و مستقيم و امري صرفا تجملي نيست: فرضيات اوليه ما چارچوبي پديد مي آورند كه مطالب بعدي را در آن تفسير مي كنيم« از اين رو نه متن منفعل است و نه خواننده و درحركتي تناوبي بين اين دو فرآيند خوانش يا نظريه دريافت شكل مي گيرد.

 آيزر از اصحاب مكتبي كه بنام«مكتب زيبا شناسي كنستانس»مصطلح شده خواننده را شخصي مي داند كه در فرآيند خواندن از متن آشنايي زدايي كرده و شيوه هاي هنجاري و تاكيدي را مورد دست اندازي قرار مي دهد اين شيوه تفكر ما را به ياد فرماليستهاي روسي مي اندازد. البته بر اين ديد همسو آيزر و فرماليستهاي روسي نمي توان حكم قطعي صادر كرد بنظر من بعضي از خوانندگان متون بدنبال پيش دانسته هاي خود در متون مي گردند اين تائيد و تاكيدي است براي آنان تا از اين رهگذر اطمينان حاصل كنند كه انديشه هاي آنان قطعي و نهايي است و سبك و شيوه ي زندگي و مناسبات اجتماعي آنان صائب است.

 سبك فكري ايزر مبتني بر ايده ي ليبرال مسلك است و خواننده را شخصي مي داند كه همواره در پيش دانسته هاي خود تجديد نظر كرده تا بتوان از طريق اين انعطاف با جهان پيرامون و هر آنچه در اوست ارتباط سازنده و مفيد بر قرار سازد. آنچه در نظريه ي ليبرالي ايزر ديده مي شود درست در جهت عكس تعهدات ايدئولوژيك است. در تعهدات ايدئولوژيك پيش دانسته ها قطعي، ثابت و نامتغيير بشمار مي آيند. در چالش انديشه بين ايزر و نظريه ليبرالي او به نظر نوعي پارادوكس ديده مي شود.

 يعني اگر شخصي داراي دژ مستحكمي در مورد پيش دانسته هاي خود نباشد و متن بتواند از همان گام نخست تاثير خود را بر شخص بگذارد بايد آن شخص در ابتداي امر نسبت به پيش دانسته هاي خود جزميت و تعصب نداشته باشد. پس اين مقوله امري پيشامتني است، نه امري پسا متني. آيزر تعامل بين خواننده، متن و مولف را مورد تاكيد قرار مي دهد و نقش خواننده را در ايجاد انسجام و ورود به ساحت معني كه تحت عنوان نظام احتمالات بارزي از آن ياد كرديم را برجسته مي سازد. اما بايد توجه داشت كه اين انسجام و ورود به ساحت معني بايد در راستايي نظام احتمالات بارزي باشد. ودريافتهاي منفصل ما بايد به كليت مورد انتظار برسد.

 بارت نيز مانند آيزر به نوعي بينش ليبرالي دارد اما بارت يك لذت گراي فرانسوي است و آيزر يك عقل گراي آلماني. در حالي كه آيزر عمدتا بر آثار واقع گرايانه تاكيد دارد، بارت بدنبال بينشي است كه بيشتر شهوت شناسي و شورشناسي متن را دنبال مي كند. بارت بدنبال بازي گوشي كلمات، لغزش ها و خطاهاي بي وقفه زبان است تا از اين طريق آنچه وي سرخوشي مي نامد حاصل شود. كار بارت بركندن نقش منيت خواننده است.

بايد خواننده خود را به متن واگذارد و همچون شيئي در درياي مواج متن رها سازد. اين درهم شكستگي منيت ديوارهاي فرهنگي را فرو ريخته و به همين منظور سر خوشي بدست مي آيد. آيزر در تلاش براي «بهنجار»درآوردن دريافتها است. مدلي كه وي ارائه مي كند به زبان لجام گسيخته مهار مي زند و آن را هدايت مي كند«به سوي نظام انتظارات و احتمالات بارزي».

 اما بارت تجربه اي خصوصي، غير اجتماعي و اساسا آشوبگرانه اي را ارائه مي دهد. يكي ديگر از اعضاي مكتب كنستانس رابرت يوس است تلاش وي بر اين است كه معاني و دريافتها را در سطح افقهاي فرهنگي مورد مطالعه قرار دهد و به تغييرات مناسبات بين اثر و آن افقهاي فرهنگي مي پردازد. از ميان نظريه پردازان اخير در مورد نظريه دريافت مي توان به يكي از مهمترين آنها يعني سارتر اشاره كرد. آنچه وي در كتاب«ادبيات چيست»خود روشن مي سازد اين است كه مخاطب نيز در هرم توليد آثار ادبي جزو مقوله توليد است.

 اما چيزي كه بايد مدنظر داشت اين است كه براي هر متني خواننده اي از قبل وجود دارد. اين همان چيزي است كه به فلسفه وي يعني اگزيستانسياليسم برمي گردد. آنچه مطمح نظر است وجود مخاطب است كه بوسيله متني خاص برانگيخته مي شود اما اين نظريه پارادوكسي ايجاد مي كند با آنچه سارتر تعهد در ادبيات مي نامد. در واقع واژه تعهد تداعي گر نوعي خط و مشي تعيين شده است كه همواره بايد آثار در راستاي ايفاي به آن صورت گيرد.

 در صورتي كه اصالت وجود مخاطب امري رها و كليت ناپذيراست. در ميانه قرن بيستم با رشد علوم تحقيقي و تلاش در نظامند كردن معارف بشري، در علوم انساني نيز مساعي فراوان براي ساماندهي در اين علوم به روش علوم پوزيتويستي صورت گرفت. اين علوم انساني تحت عنوان ساختارگرايي در نيمه دوم قرن بيستم شكوفا شد. براي بررسي كاركرد ساحتارگرايي لازم است كه زمينه ساز اين حركت يعني انقلاب زبانشناسي سوسور مورد توجه قرار گيرد.

 فردنيان دوسوسور زبان را نظامي از نشانه ها مي دانست كه بايد به روشي«همزماني» مطالعه شود و نه «در زماني»؛ به عبارت ديگر زبان بايد به مثابه نظامي كامل در مقطع معيني از زمان مورد بررسي قرار گيرد و نه در جريان تاريخي آن.سوسور هر نشانه اي را متشكل از يك «دال»(تصوير آوايي يا معادل نوشتي آن) و يك « مدلول»(مفهوم يا معني) مي دانست.

بين نشانه ها و مدلول آنها رابطه اختياري وجود دارد چنانچه بين واژه كتاب در زبان فارسي با زبان انگليسي( (bookتفاوت هست ولي مدلول هر دوي آنها يكي است. هر نشانه اي در درون نظام فقط به دليل تفاوتي كه با نشانه هاي ديگر دارد معني دار است. كتاب في نفسه معنايي ندارد، بلكه به اين دليل معني دار است كه واژه هاي كباب، كچاب كذاب نيست. سوسور مي گويد:( در نظام  زباني فقط تفاوتها وجود دارد.) معني پديده اي رازآميز نيست كه در ذات يك نشانه وجود داشته باشد. بلكه افاده معني فقط به تفاوت نشانه ها برمي گردد.

سوسور مابين پارل و لانگ تفاوت قائل است بزعم وي پارل بررسي علمي زبان شناسي است و با لانگ  كه گفتار مردم عادي مي پردازد فرق دارد سوسور به بررسي آنچه كه مردم عملا مي گفتند علاقه اي نداشت بلكه در پي دستيابي به ساختار عيني نشانه ها مي پرداخت يعني همان گفتار- وي مصداق را داخل پرانتز مي گذارد و آنچه از لحاظ او مهم بشمار مي رود نشانه است. ساختارگرايي به طور كلي كوششي است در جهت به كار بستن اين نظريه زباني در زمينه موضوعات و فعاليتهاي غير زباني.

نورتروپ فراي كانادايي از وضع اسفبار و غير علمي نقد كه همه را سرهم بندي مي دانست اعتراض داشت و معتقد بود كه ساختارگرايي مي تواند اين عدم دقت و بي نظمي ها را سر و سامان دهد و آنها را بسامان كند. آن چيزي كه فراي بر آن تكيه مي كرد آن بود كه ادبيات را بايد به مثابه ي شبه تاريخ در نظر گرفت. ادبيات داراي ساختارهاي فراگير جهاني و جمعي اند. بنابراين وجوه و اسطوره هاي  ادبيات فرا تاريخي اند كه تاريخ را به همساني يا مجموعه اي از دگرگوني هاي تكرار شونده در زمينه ي موضوعي واحد فرو مي كشد.

براي آنكه نظام بر قرار بماند بايد اكيدا بسته باشد. فراي اعتقاد دارد كه علاوه بر ادبيات، همه دست آوردهاي تمدن بشري متاثر از صور مثالي يا چهره هاي فراگير جهاني است و ادبيات عرصه اي است كه بشر مي تواند به شرايط طبيعي و ماقبل سرمايه داري باز گردد. اين عرصه خيالي همسو با جنبش رمانتيك و گريز از شهر و باز گشت به انسان گرايي طبيعي و نفي جاه طلبي هاي او در دوران سرمايه داري است.

 تري ايگلتون منتقد ماركسيت اعتقاد دارد كه فراي ادبيات را روايت دگرگون شده مذهب به شمار مي آورد بزعم وي ادبيات مسكني است براي شكست ايدئولوژي مذهبي. در كل مي توان گفت كه ساختارگرايي چنانكه از نامش برمي آيد به ساختارها مي پردازد و بويژه آن دسته قوانين كلي را بررسي مي كند كه بر ساختارها حاكمند. همچنين مانند فراي گرايش به آن دارد كه پديده هاي فردي را صرفا به مثالهايي از اين قبيل قوانين تقليل دهد.

 در واقع اصل ساختارگرايي به اين نكته مي پردازد كه هر نظام صرفا به دليل مناسباتشان با يكديگر معني دارند و اين مناسبات در چهارچوب آن روابط قابل و شامل معنادهي است و فاقد هرگونه معني ذاتي هستند ممكن است يك روانكاو و علت طغيان فرزند پسر عليه پدر را مفهومي اديپي بينگارد. اما ساختارگراها همواره اعتقاد دارند كه اين طغيان فقط در عصيان و طغيان پائين عليه بالا قابل نقد و بررسي است. در واقع ساختارگراها براي نقد متون«واحد هاي دلالي»دارند كه چون خط كش بر روي متون گذشته و پارامترهاي آن را مشخص مي كنند.

 آنچه در ساختارگرايي تعيين مي يابد شكل و فرم است و آنچه در داخل پرانتز گذاشته مي شود محتوي است. از نظر يك ساختارگرا داستان از عناصري تشكيل يافته كه داراي مناسبات هستند اين عناصر مي تواند از انواع توازي، تقابل قلب، تعادل و نظاير آن باشد و تا جايي كه اين عناصر دست نخورده باقي بمانند  ساير داستانها را مي توان با در نظر گرفتن آن عناصر نقد كرد يا بهتر بگوييم به واحدهاي دلالي تقليل داد. در اينجا نكته اي كه بارز مي نمايد اين است كه روش ساختارگرايي تحليلي است نه ارزيابي كننده.

 ساختارگرا فرقي بين يك اثر داستاني با ارزش و يك اثر داستاني متوسط يا پست قائل نيست آنچه مهم است رديابي عناصر گفته شده در داستان است. و نيز ساختارگرايي پيوند تنگاتنگي با شعور متعارف دارد و به ژرف ساختهاي دروني آن كه در سطح به چشم نمي آيد بي توجه مي ماند و در نهايت اگر محتوي خاص متن قابل جايگزين كردن باشد، پس به تعبيري مي توان گفت كه محتوي روايت همان ساختار است. ديدگاههاي زبان شناختي سوسور هم ساختارگراها و هم فرماليستها را تحت تاثير قرار داد.

 اما بين ساختارگراها و فرماليستها هر چند نزديكي هايي است ولي مي توان گفت كه ساختارگراها بيشتر متمايل به جنبه پراكتيكي نسبت به متون هستند و شئون زندگي را از اين عمل گرايي بي نصيب نمي گذارند. اما فرماليسم يك جريان است و داعيه عوض كردن چيزي را ندارد. نسبت بين ساختارگرايي و فرماليسم مانند نسبت بين عمل و نظريه است.

 نهايتا مي توان گفت فرماليسم متون ادبي را از ديدگاهي« ساختاري» مي نگرد و با رها كردن مصداق، بررسي خود نشانه را مورد توجه قرار مي دهد، اما بويژه معنا را به عنوان پديده اي افتراقي در نظر نمي گيرد، يا، در بيشتر آثارش، قوانين ژرف ساختارهاي شالوده اي متون ادبي را بررسي نمي كند.

 يكي از فرماليستهاي روسي رومن يا كوبسون زبان شناس بود كه پيوند اصلي ميان فرماليسم و ساختارگرايي امروزين را برقرار كرد. پس از آشنايي ياكوبسون و كلود لوي اشترواس تكامل ساختارگرايي به نقطه ي اوج و امروزي خود رسيد. تاثير رومن ياكوبسون در عرصه شعر شناسي غير قابل انكار است وي شعر را عرصه جولان نشانه ها مي داند و قائل به اين است كه تفكر شاعرانه نقطه ي اوج بين نزديكي نشانه و مصداق بشمار مي رود. چنانچه مي گويد: عملكرد شاعرانه زبان «نشانه ها را لمس پذير مي سازد» در شعر نشانه به جاي مصداق قرار نمي گيرد بلكه رابطه ميان نشانه و مصداق دگرگون مي شود.

براي همين است كه شعر تاثير گذار مي شود زيرا رابطه اي جديد و غير آشنا بين نشانه و مصداق برقرار مي كند، كه در سامانه ي فكري ما بي سابقه و غريب مي نمايد. آنچه در شعر اهميت پيدا مي كند نشانه است و مي توان گفت ارزش واقعي نشانه در شعر نمايان گر مي شود. از ديدگاه ياكوبسون هر نوع ارتباطي شش جزء دارد: فرستنده، گيرنده، پيامي كه ميان آنها رد و بدل مي شود، رمز مشتركي كه آن پيام را قابل فهم مي سازد، نوعي«تماس» يا فضاي مادي ارتباط، بافتي كه پيام در آن منتقل مي شود.

 نقش شاعرانه هنگامي مسلط مي شود كه ارتباط بر خود پيام تاكيد داشته باشد- هنگامي كه خود كلمات در كانون توجه ما قرار دارند نه آنكه چه مطلبي را چه كسي به چه منظور ي و در چه شرايطي بيان مي كند. ياكوبسون جهت تحليل شعر بين به تمايز ما بين استعاره و مجاز مي پردازد. در استعاره نشانه اي به اين دليل جايگزين نشانه اي ديگر مي شود كه به نحوي به آن شبيه است. مثلا مهر بجاي خورشيد قرار مي گيرد.

در مجاز يك نشانه در پيوند با نشانه اي ديگر است مثلا بند در ارتباط و مجاور زندان است. در شعر به مجازها و استعاره ها از نوع تركيبي توجه مي شود يعني از ميان امكان معادل هاي متعدد( نشانه ها)شاعر دست به انتخاب و گزينش مي زند.

 

ادبیت، زبان و نقد متون(بخش نخست)

قسمت دوم از (بخش نخست)

بنابراين اين پندار كه ادبيات مقوله اي عيني و جاودانه و تغيير ناپذير است را بايد كنار گذاشت و در نهايت مي توان گفت «ادبيات به مفهوم مجموعه آثاري داراي ارزشهاي قطعي و تغيير ناپذير كه با خصوصيات ذاتي معين و مشتركي متمايز شده باشند وجود ندارد». مي دانيم اين اين ارزشها كه زير بناي نظرات واقعي ما را تشكيل مي دهند رسوبات مدت بسيار مديدي را در خود دارد كه جريان طويل آن در حد تاريخ بشريت است و علت پايداري و ثبات بعضي از متون ادبي پيوسته به اين ارزشها است.

 ولي اين دليل بر اين نمي شود كه در تعريف ادبي آنها را نمونه عيني ادبيات بدانيم چه در واقع اين ارزشها موجد نظريات واقعي ما هستند كه آنها را فقط در رابطه با مناسبات قدرت مي توان در نظر گرفت و اين يعني ايدئولوژي. پس اگر واژه ي ايدئولوژي را از منظر ماركس بنگريم بيانگريك رابطه كاذب و دروغين است كه مبناي آن نه خود واقعيت كه ايده ها مرتبط با آن است. يعني شيوه هايي از ارزشگذاري و احساس و دريافت و اعتقاد كه به نحوي با بقا و استمرار قدرت اجتماعي مرتبط است نه بيانگر وضعيت يك فرد رها از قدرت اجتماعي.

 اين ايدئولوژي داراي سمت و سو و جريان است بنابراين ارزشگذاري ها و در نهايت مقوله اي مانند نقد ادبي از دريچه آن به آثار ادبي مي نگرند پس در نهايت چيزي بنام نقد ادبي ناب يا داوري انتقادي ناب وجود ندارد.

هوسرل پديدار شناس معروف آلماني معتقد است كه با روشي كه از آن نام خواهيم برد مي توان به دريافت و يقين در مورد پديده رسيد. وي معتقد است كه با پديدار شناسي او فاصله و تفكيك بين سوژه و ابژه از ميان خواهد رفت و انسان بعنوان موجودي منفعل صرفا ثبت كننده ي پديده ها نيست بلكه اشياء را مي توان نه به عنوان چيزها ي في نفسه،بلكه چيزهايي كه در آگاهي ما«قرارگرفته» يا بوسيله ي آن«قصد شده است» در نظر گرفت در واقع هر گونه آگاهي؛ آگاهي نسبت به چيزي است. بنابراين براي وصول به يقين نخست بايد همه چيزهايي را كه فراتر از تجربه بلا فصل ماست فراموش كنيم يا دراپوخه(پرانتز) قرار دهيم. بايد جهان خارج را به محتواي آگاهي خود تقليل دهيم.

 همه پديده ها را بايد همانگونه كه در ذهن ما ظاهر مي شود به عنوان«پديده هاي ناب» تلقي كرد. آيا ادبيات بعنوان يك جريان ذهني فعال قابل تقليل پديدارشناسي و حد اعلاي يقين است؟ پديدارشناسي يك امر ذهني را آنقدر تغيير مي دهد كه بيشتر از آن تغيير پذير نتواند بود با توجه به سوال بالا و متد دريافت يقيني پديده ها بنظر مي رسد كه پديدار شناسي نه بعنوان يك آگاهي نظري مدنظر باشد بلكه بيشتر به يك روش عملي نزديك است كه حصول پديده هاي يقيني حاصل ممارست بر اين نمط است.

بي شك شما مخاطب گرامي آگاهيد كه اعمال يك روش عملي چيزي نيست كه بتوان خيلي روي آن حساب كرد. چه اين موضوعي است كه به آحاد افراد و تجربيات آنها در اين زمينه برمي گردد. و نمي توان گفت كه همه آنها آيا همان چيزي است كه هوسرل تقليل پديدارشناسانه مي نامد يا خير؟ هوسرل با استعانت از ايدوس افلاطون يا صورت هاي مثالي روش خود را يك انتزاع ايده تيك( مثالي) همراه با تقليل پديدار شناختي آن مي نامد. از نظر هوسرل پديده ها نياز به آن ندارند كه تفسير شوند و با برهاني منطقي به اين يا آن روش ساخته شود«آنها نيز مانند بعضي داوري هاي ادبي به گونه اي «مقاومت ناپذير» خود را به ما تحميل مي كنند».

 جهان آن چيزي است كه من فرض يا «قصد» مي كنم پس هستي و معنا به شدت به يكديگر همبسته هستند. تري ايگلتون معتقد است كه پديدار شناسي هوسرلي بنوعي ايدئولوژي بورژوائي است زيرا اين ايدئولوژي بر اين باور است كه انسان مانند آبي از چشمه مي جوشد و بنوعي مقدم بر تاريخ و شرايط اجتماعي است. اما ايراد ايگلتون خيلي وارد نيست چه هوسرل قصدش اين است كه با تقليل پديدارشناسي درك تازه اي از تاريخ و شرايط اجتماعي محاط برخود بيابيم.

 شايد در زمينه پديدارشناسي يك اثر ادبي از نظر هوسرل آنچه اهميت دارد و مهم است خود متن است البته اين يك گام بزرگ به جلو نسبت به نقدها و برداشت هاي كلاسيك از ادبيات و نقد ادبي است كه  زمينه مرگ مولف بارت را مي توان در آن تميز داد. اما ايگلتون همچنان مصر است كه هوسرل بافت تاريخي، شرايط توليد و نويسنده و خواننده را در پرانتز قرار مي دهد اما هوسرل جريان بوجود آمدن آگاهي را يك ذهن و جهان به مثابه يك عين مي داند. آن چيزي كه شايد نامش را بتوان زيسته ناميد«يعني واقعيت بدان گونه كه بوسيله يك ذهن منفرد سازمان يافته و تجربه شده است».

 اين يك جنبه معنادهي غير انتقادي و مصون از ارزشگذاري است چرا كه من اين چيز را چنان مي بينم چون چنان آن را زيسته ام. مشكلي كه هوسرل در اينجا با آن بطور جدي برخورد مي كند مسئله زبان است. بيان زيسته و تقليل پديدار شناختي بايد زبان مخصوص داشته باشد. آيا مي توان مدعي وجود زبان خصوصي شد؟ در چرخش زبان شناختي سوسور و ويتگنشتاين وجود معنا يعني همان ابراز زيسته محصول زبان دانسته شده است و چون زبان امري اجتماعي و ماقبل ما وجود دارد پس اذعان به اينكه زبان خصوصي وجود دارد هوسرل را دچار مشكل مي كند.

 «هوسرل اين مشكل را مي خواهد با تصور زباني كه صرفا آگاهي را بيان مي كند و در قبال معاني خارج از ذهن ما هيچگونه مسئوليتي ندارد حل نمايد»

آيا بنظر شما چنين چيزي امكان پذير است؟ گفتيم كه معنا واقعيتي تاريخي است و نمي توان بنا به گفته هوسرل آن را به اذهان تحليل گر فرو كاست و علتش هم در وجود زبان است هايدگر فيلسوف آلماني بجاي آن ذهن مجرد استعلايي انديشه غيرقابل تغيير وجود انسان يا دازاين را مي گذارد. آنچه از ديدگاه هايدگر واجد اهميت است آن است كه وجود انسان بودن- در- جهان است« ما فقط به اين دليل موجودات انساني هستيم  كه با ديگران و دنياي مادي عملا در پيونديم و اين مناسبات، نه عارض بر زندگي ما كه سازنده آن است.

 همانقدر كه ما در طرح اندازيهاي خود، جهان را مي سازيم، جهان نيز ما را مي سازد ما بوسيله ابزار به جهان گشوده مي شويم. ادراك در وهله اول ناشي از عمل خاصي كه من انجام مي دهم يا شناختي قابل تجزيه نيست، بلكه پاره اي از ساختار وجود انسان است.

وجه تمايز ديگري كه هايدگر نسبت به استادش هوسرل دارد توجه او به مقوله زمان است از نظر وي هستي در افق زمان موجوديت پيدا مي كند. اين زمان است كه انسان را مي سازد. پس انسان زمانمد است و تاريخي. علاوه بر زمان، زبان نيز به اندازه زمان سازنده انسان است« زبان خانه هستي است» فقط در صورتي كه زبان وجود داشته باشد، جهان هم وجود دارد. هايدگر با بازگشت به انديشه پيشا سقراطي كه ثنويتي ميان ذهن و عين وجود نداشت و هستي محاط به هر دو بود طرز تلقي فلاسفه ي بعد از سقراط را در هم ريخت.

 در واقع ديگر در يك سو فاعل مدركي وجود ندارد و در سوي ديگر عين(جهان). بايد دانست كه هر چند هايدگر، انديشه هوسرل را نظريه مندتر كرد. اما آن جايي كه مي گويد بايد متواضعانه به آواي ستارگان، آسمانها و جنگلها گوش كرد هنوز هم رگه هايي از پديدارشناسي هوسرلي در او وجود دارد. يعني سوال اين است كه چگونه بايد به آواي آنها گوش داد. بنظر در اينجا ميل و گرايش عميق به پديدار شناسي هوسرلي هويدا است.

 اعتقاد هايدگر به يك مرگ اصيل يا يك وجود – به سوي- مرگ انديشه اي بود كه دستمايه نازيسم قرار گرفت و بمعني گذر از مرگ عادي و معمولي و در نهايت در خدمت فاجعه آفريني نازيسم و هيتلر درآمد. از نظر هايدگر معرفت عميقا به عمل وابسته است وي اعتقاد داشت كه ما جهان را نه از رهگذر انديشه بلكه كاركرد و تعامل ما با جهان مانند قرار گرفتن يك چكش در دست است. تا موقعي كه چكش كار مي كند ما هيچ انديشه اي نسبت به آن نداريم و آن را بديهي و آشنا مي پنداريم.

 فقط هنگامي كه چكش شكسته شود آشنايي زدايي از آن صورت مي گيرد در واقع يك چكش شكسته بيش از يك چكش سالم چكش است. بنظر مي رسد كه روزنه اي كه بازتاب انديشه هاي هوسرلي را در هايدگر نشان مي دهد در هنر است. آيا هنر و ادبيات بنوعي پديدارشناسي نيست؟ بحث هايدگر در مورد يك جفت كفش دهقاني اثر وان گوگ مي خواهد ما را به جوهر كفش بودن برساند يا چنانچه در مورد متن مي گويد بايد در مقابل متن خود را تسليم هستي پر رمز و راز و پايان ناپذير آن سازيم.

 اين يعني رسيدن به متنيت( تاثير هوسرل را مي بينيد)!«هايدگر اقدام فلسفي خطير خود را نوعي«هرمنوتيك هستي» توصيف مي كند» واژه هرمنوتيك به معني علم يا فن تفسير است. شلاير ماخر و ديلتاي پيش كسوتان هايدگر و مشهورترين دنباله روي آنها گادامر است. گادامر با اثر مهم خود بنام« حقيقت و روش» وارد عرصه مسائلي مي شود كه قلمرو نظريه ادبي جديد است و سوالاتي كه مطرح مي كند ضروري ترين سوالات در مورد متن ادبي است. اينكه معناي يك متن ادبي چيست؟ قصد مولف تا چه اندازه با اين معنا مربوط است؟ آيا درك«عيني» ميسر است؟

يا همه ي ا درا كات ما را موقعيت تاريخمان محدود و وابسته به خود مي كند؟ درك معنا براي هوسرل وابسته به يك عين قصدي است كه وي آن را عين مثالي مي نامد بر اساس اين ديدگاه، معناي يك اثر ادبي يكبار و براي هميشه تثبيت شده است. اين معنا همان عين ذهني است كه مولف به هنگام نوشتن اثر در ذهن داشته يا«قصد كرده است»..ا.د. هيرش تفسير شناس امريكايي كه تا حدودي انديشه هايش ملهم از هوسرل است مي گويد كه مي توان چندين تفسير معتبر و متفاوت از متن ارائه كرد ولي اين تفسير ها و تعابير بايد در چارچوب آن چيزي باشد كه وي آن را«نظام انتظارات و احتمالات بارزي» مي نامد.

 به نظر هيرش تفسير متون بايد در اين نظام باشد تا با ذهن مولف مرتبط باشد وي معتقد است كه مولف معاني را وضع مي كند در حالي كه خوانندگان تعابير را تعيين مي كنند. البته در اينجا معني همواره آن چيزي است كه مولف قصد كرده است و مصون و بدور از هر گونه دگرگوني تاريخي است. از نظر هيرش نظام معنا دهي بي سامان و بي ضابطه نيست بلكه معنا از بافتارهايي تشكيل شده است كه همواره شناسايي تار و پود آن براي منتقد امكان پذير مي باشد.

 بايد دانست كه هيرش در مورد زبان دچار اشتباه شده است و به همين خاطر نتيجه گيري هايي كه مي كند نيز اشتباه از آب در مي آيند ما براي اقناع مخاطب خويش مجبور به استفاده از صناعات ادبي از قبيل: مجاز، تمثيل، كنايه... هستيم بنياد زبان  figural يا مجاز بنياد است بنابراين همين مجازگرايي زبان راه را براي معناي مسلط و قطعي و يگانه مي بندد( لوگوس محوري).

ادبیت، زبان و نقد متون(بخش نخست)

  قسمتي از بخش نخست

مقوله ادبیت، خود یکی از مباحث چالش برانگیز است. اصولا آیا می توان گفت مقوله ای بنام ادبیت وجود دارد؟ برای تبيین و توضیح در آغاز باید دانست که خود ادبیت یعنی چه؟ پاسخ به این سوال نیز بحث برانگیز است اما باید دانست که بیشتر کوششهایی که در این زمینه صورت گرفته در پی ارائه تعاریف هستند. بنابراین تعریف ماهوی و ذاتی از آن ناممکن به نظر می رسد.

 به همین دلیل بجای واژه ادبیات که به انواع سخن ادبی مستقیما اشاره دارد و یادآور ژانرهای مختلف در این زمینه است واژه ادبیت را بکار برده ایم که بیانگر نقش آن ژانرها در رابطه با مقوله ژرفی بنام زبان است و هر کجا که از واژه ادبیات استفاده شده، مراد و مقصود مقوله دوم است. یکی از تعریفهایی که در این زمینه شده جدایی کلام ادبی از کلام عادی است شاید شما در یک قهوه خانه بشنوید که کسی بگوید: روزگار غریبی است نازنین! اگر شما اهل ادب باشید می دانید که اشاره آن شخص به یکی از شعرهای احمد شاملو است.

 اما تفکیک این دو حوزه یعنی کلام عادی و کلام ادبی نمی تواند راهگشای موثقی در این زمینه باشد. هستند کلام های عادی که در حوزه ادب نمی گنجند ولی گفتن اینکه آنها گفتار ادبی نیستند نیز درست به نظر نمی رسد. ما برای دریافتن اینکه کسی بگوید روزگار غریبی است نازنین بایستی که شعرهای شاملو یا لااقل این شعر را شنیده یا خوانده باشیم اما اگر کاملا با این ساحت بیگانه باشیم چطور می توانیم بفهمیم که آن شعر به حوزه ادب مربوط است؟ در آگهی های تبلیغاتی می بینیم یا می شنویم که فلان غذا را طعم خوش لحظه ها قلمداد می کند! آیا می توان این عبارت را غیر ادبی دانست چون فاقد پشتوانه ادبی به طور خاص است( کتاب ادیبان- منتقدان ادبی- نظریه پردازان ادبی.....)؟ پس این رویکرد برای تبيین و توضیح ادبیت کامل و وافی نیست.

 یکی دیگر از تعریفها در این زمینه خیال گونگی گفتار،نوشتار و کلام ادبی است اما این تمایز بین خیال و واقعیت تمایز قطعی و غیر قابل عبور نیست. شما آثار شکسپیر را ادبی می دانید ولی نظرتان در مورد چنین گفت زرتشت نیچه چیست؟ به هر حال چون زبان عرصه جولانگاه صناعات ادبی است و متون دیگر که غیر ادبی بنظر می رسند ناچار به استفاده از مجاز، استعاره و کنایه... هستند. این تفکیک غیر واقعی بنظر می رسد. فرمالیست های روسی(رومن یاکوبسن- شکلوفسکی......) بر این عقیده اند که زبان ادبی به زبانی اطلاق می شود که سازمان گفتار متداول را به هم می ریزد. آنها می گویند که ادبیات زبان را تقویت کرده و آن را از گفتار روزمره منحرف می سازد. نظریه فرمالیست ها تحت تاثیر زبان شناسی سوسور بر این امر دلالت دارد که زبان ادبی رابطه بین دال و مدلول را به چالش کشیده و آن را از یک رابطه مستقیم و ساده خارج می سازد مثلا ترکیب استعاری عجوزه ی دهر خارج از دلالت های دالهای آن یعنی عجوزه و دهر است ( به فراسوی آنها اشاره دارد).

 فرمالیست ها می خواهند به خود ادبیت بعنوان یک واقعیت مادی دارای سامان هویت ببخشند و آن را از زیر سیطره مولفه های غیر زبانی خارج سازند. اصولا آنها بجای بهاء دادن به محتوی به فرم (صورت ) می پرداختند. آنها فرم را بیان محتوی به شمار نمی آورند و به عکس این رابطه معتقد بودند مثلا« دن کیشوت اثری درباره ی شخصیتی به این نام نیست، بلکه این شخصیت صرفا وسیله ای است برای گرد آوری انواع مختلف فنون داستان نویسی». فرمالیست ها از تمهیداتی مانند: صدا، صور خیال، آهنگ ، نحو، وزن، قافیه و فنون داستان نویسی نام می برند که این عناصر تاثیر غریبه کننده یا آشنازدایی از کلام عادی را دارند. در واقع زبان معمول را زیر فشار این تمهیدات، تقویت، فشرده، تحریف، موجز، گزیده و واژگونه می شود. یکی از ژانرهای ادبی داستان است.

داستان با تمهيداتي كه نام برديم جرياني تند يا كند پيدا مي كند و گاهي بر اثر اين تمهيدات رخداد اصلي چنان به تعويق مي افتد كه داستان اصلي هيچگاه آغاز نمي شود مانند رمان تريسترام شندي اثر لارنس استرن. بنظر فرماليستها كاربران زبان با توجه به طبقه، جنس، منطقه و منزلت داراي زبان مخصوص به خود هستند و بيان اينكه يك زبان معيار براي آحاد كاربران وجود دارد توهمي بيش نيست. نا آشنايي زبان مقوله اي است كه فرماليستها روي آن به عنوان يك انحراف تاكيد دارند بنابراين خصلت زبان ادبي به ناآشنا بودن آن است.

 مفهوم ادبيت آن چيزي است كه فرماليستها مي خواستند جايگزين مناسبات انواع سخن كنند كه متغيير و ثابت نيستند. پس مفهوم ادبيت بيشتر به شعر نزديك است، چنانچه جوهر ادبي را آشنائي زدايي بدانيم در واقع شعر است كه اين خصوصيت ويژه را از لحاظ آنها دارا مي باشد بنابراين يك متن هر چه قدر به شعر نزديكتر باشد ادبي تر است. ادبيات زبان توصيف است تا تاكيد بر واقعيت بنابراين ادبيات نوعي سخن معطوف به خود است. يعني زباني كه درباره خودش صحبت مي كند نه درباره واقعيتها. اين مسئله اي است كه تحت عنوان پديدارشناسي بعدا از آن صحبت خواهيم كرد.

 آنچه اهميت پيدا مي كند تعبير شخص از يك متن است نه ماهيت خود نوشته. انشقاق متون ادبي و غير ادبي به دليل مجاز بنياد بودن آن ما را دچار مشكل مي كند بعضي متون ممكن است در نگاه نخست فلسفي بنظر برسند اما بعدا اين آثار جزء آثار ادبي بشمار آيند و بالعكس. آن چيزي كه اهميت پيدا مي كند مسئله خوانش و تعبير و معيار گذاري آنها بر اثر است نه آن چيزي كه مولف در ذهن خود پرورانده. پس نتيجه اين مي شود كه انتساب كيفيتي ذاتي به ادبيات بيهوده بنمايد و آن چيزي كه اهميت پيدا مي كند «چگونگي ارتباط مردم با خود و اينگونه آثار است» اهميت و كاربرد واژه ادبيات بيشتر در رابطه با نقش آن است و چون تعريف جوهري از آن ناممكن است بنابراين بلحاظ هستي شناختي ما را دچار معضل مي سازد.

 البته ممكن است كه نقشمندي آثار ادبي را غير قابل عملي بدانيم و به همين خاطر آنرا از حوزه ي متون عملي و موثر در زمينه هاي پراكتيك دور بدانيم. اما نكته ي كه اينجا مغفول مي ماند اين است كه متون پراكتيك مانند زيست شناسي نيز مجبور به استفاده از صناعات ادبي نظير مجاز، تمثيل و كنايه... هستند. به همين خاطر تفكيك زبان عملگرا و زبان غيرعملگرا به خاطر ويژه گي زبان غير قابل امكان است. يكي از فاكتور هايي كه براي سخن ادبي مدنظر قرار داديم ارزش گذاري مردمان بر آثار است اما اين ارزشگذاري ها همواره در حال تغيير هستند بنابراين نمي توان اجماع مردمان را بر يك اثر ادبي دليل بر  ادبي بودن آن دانست چه اين ارزشها ماهيتي تاريخي دارند و قابل تغيير و تبديل هستند. مثلا ممكن است روزي برسد كه آثار شكسپير ديگر جزء آثار ادبي بشمار نيايد و با آنها همان رفتاري را بكنند كه با سنگ نبشته هاي دوران باستان مي كنند.

گشايش به هستي (زبان)

 

تعرض به پيشگاه اسكولاپ(خداي پزشكي)  

ميشل فوكو در كتاب پيدايش كلينيك بصيرت متفاوتي با ادراك پزشكي ارائه مي دهد. بنظر مي رسد اغلب كساني كه نگراني مفرط و بيمارگونه از سلامتي خويش دارند(هيپوكندريا) متاثر از ادراك پزشكي طبقه بندي هستند. فضايي كه اين افراد بيماريها را به خويشتن تلقين مي كنند فضاي نشانه اي بيماري است و اصولا پزشكي طبقه بندي، پزشكي نشانه ها است نه علائم. نشانه ها همان چيزي است كه پزشك تشخيص مي دهد. در صورتي كه علائم را بيمار به زبان مي آورد. سوال مهمي كه همواره تغيير ماهيت داده اين است كه بقول فوكو: پزشكان از بيمار نمي پرسند ناراحتي شما چيست؟ بلكه سوال اين است كجاي شما درد مي كند؟ پزشكي نشانه ها بخاطر آگاهي است كه علامت را به نشانه تبديل مي كند. فوكو مي گويد نشانه ها و علامتها شبيه يكديگر هستند و از چيز واحدي سخن مي گويند. تنها تفاوت اين است كه نشانه همان چيزي را مي گويد كه حقيقتا علامت است. نشانه در واقعيت مادي خودش با علامت يكي است. علامت پشتيبان ريخت شناسي ضروري نشانه است. از اين رو هيچ نشانه اي بدون علامت وجود ندارد. بنابراين علي الاصول هر علامتي يك نشانه است اما هر نشانه اي يك علامت نيست.

- عملي كه از طريق مقايسه موجودات، كلي سازي مي كند: تومور، قرمزي، گرما، درد، تپش و تنش بعنوان فلگمون در نظر گرفته مي شود. زيرا يك دست، با دست ديگر و يك فرد با فرد ديگر مقايسه مي شود .

- عملي كه فراواني و همزماني يا  توالي هاي را  ضبط مي كند. چه ارتباطي بين زبان باردار، لرزش لبها و تمايل به استفراغ وجود دارد؟ما نمي دانيم! اما مشاهده( اغلب) نشان داده است كه دو پديده ي اول همراه اين وضعيت است و اين كافي است تا آنها در آينده نشانه شوند.

- در زير يك نگاه كه به تفاوت، همزماني  و توالي حساس است علامت به نشانه تبديل مي شود. يك عمل تمايزي خود انگيخته كه به كليت، حافظه و محاسبه اختصاص دارد .

آنچه بارشي بي امان و متورم است، نشانه است كه شخص هيپوكندريا را تضعيف مي كند. پزشكي نشانه ها بعضأ انسان هاي سالمي را بخاطر حاكميت مطلق آگاهي بيمار كرده است!    

 

نگرشي زبان شناختي و روانكاوانه درباره ي تكيه كلام

فرويد اعتقاد دارد ريشه كل زبان پريشي (افزي) ايجاد وقفه در زنجيره تداعي ها و بعبارت ديگر هدايت آنهاست. سئوالي كه پيش مي آيد اين است كه آيا بين زبان پريشي و تكيه كلام ارتباطي نهاني وجود دارد؟

 در زبان پريشي رشته تداعي ها گسسته مي شود. تكيه كلام واژه اي ميانجي است كه ميان اين رشته ها قرار مي گيرد و كار به هم رساني تداعي ها را هموار مي كند و به زبان پريش امكان آن را مي دهد كه وقفه ي ايجاد شده و كلام متوقف را از سرگيرد.

  مسئله اي كه مي بايستي مد نظر داشته باشيم اين است كه تكيه كلام يا واژه ي ميانجي؛ ارتباطي هم چون اسماء دلالت دارد؛ حروف متشكله آن ساخته و پرداخته  ضمير ناخودآگاه بوده و با دايره و گنجينه ي لغات شخص زبان پريش در ارتباط است. تكيه كلام واژه اي نيست كه ما به اختيار و مقتصدانه آن را بكار گيرم. اگر به اين صورت بود گاها فراموش مي شد و بياد نمي آمد اما مي بينيم كه به اين صورت نيست و دائما خود را به رخ مي كشد. هم چون دونده اي كه در لحظه ي توقف نيرو گرفته و رفتن را از نو آغاز مي كند.

 البته نوع زبان پريشي (افزي) كه مورد نظر فرويد قطع كلام و بياد نيامدن كامل كلمات است و نوع اشاره شده در فوق نوع ملايم و ضعيف آن است.

 شايد بتوان  بجاي تكيه كلام وا ژه ي تكه كلام را مصرف كرد چه تكه كلام مجموع واژگاني است كه قرار است همچون بست يا زنجيري كلمات مندرج در يك گزاره را تداعي كند.

 آيا تا به حال كسي را ديده ايد  كه روي اداي حروفي اشكال داشته باشد، تكيه كلامي مرتبط با آن حروف  داشته باشد!؟

 نقش دالي آن در اينجا بهتر مشخص مي شود. در هنگامي كه شخص زبان پريش در جريان طوفان رواني قرار مي گيرد، تكه كلام بايد بيشتر مصرف شود و همانطور كه گفته شد اين به اختيار نيست. شايد تكه كلام، تكه اي از كلماتي است كه قرار است به زبان درآيد. شايد تكه كلام بتواند بعنوان مكانيسمي در آنها كه تعلل در گفتار دارند را جبران نمايد. چه تعلل در گفتار نه بخاطر بياد نيامدن مدلول كه در كمبود دال است.

شايد بتوان علت راه يابي تكه كلام را به ضمير ناخودآگاه را اينچنين توجيه كرد:

من نفساني در گسست رواني دچار پريشاني و انفصام مي گردد و اين خلاف آنچه است كه حيث خيالي مي خواهد. حيث خيالي خواهان تماميت و مطلقيت است اما به سبب گسست روان ادامه ي اين خواسته مورد اجابت واقع نمي شود.

 در واقع ما با نارسيسمي نيمه كاره و معطل روبرو هستيم. بايد به خاطر بياوريم كه شيفتگي را تنها نمي توان منحصر به جسم دانست چه ممكن است اين شيفتگي و شيدايي در گفتار نيز رخ دهد. در تكه كلام دو بخش مورد تعامل قرار مي گيرد. يكي نفس شخص روان گسست و ديگري؛ ديگري.

 يعني مخاطب تكه كلام باج و هزينه اي است كه بايستي توسط من نفساني در شخص روان گسست به مخاطب داده شود چه بزعم من نفساني تماميت نفس در ناخودآگاه زبان تجلي دارد.

  البته بايد مدنظر داشت كه اصطلاحات روانكاوي مورد استفاده ي فوق دال بر بيماري و رسيدن آن به آستانه ي تعين است. اما استفاده از اين پسيكوزها در اينجا اشاره به نوع كم شدت، ملايم و كم دردسر آن است.

گشايش به هستي(زمان)

 

خوانش( بخش پایانی)

دومان برای اثبات سخن سرایی (مجاز بنیاد) بودن زبان اصطلاح لفظ باوری (literalism) را به چالش می کشد. لفظ باوری به این معنی است که واژه ها لفظا" حقیقت دارند یعنی اشتباه گرفتن مجاز با واقعیت. هنگامی که واژه کتاب را به کار می بریم ،خلط واژه کتاب و خود کتاب پی آمد و نتیجه ی یک فراموشی تاریخی به علت استفاده طولانی از زبان است. جایگزینی واژه به جای ابژه خود یک جلوه ی زبانی است. دومان برای بیان ارتباط بین سخن سرایی و اثرات لفظی مثالی را از روسو از کتاب رساله در باب خاستگاه زبان می آورد.

« انسان بدوی در مواجهه با سایر انسانها، نخست دچار هراس خواهد شد. ترس اش او را وا می دارد که این انسانها را بزرگ تر و قوی تر از خود بیانگارد این است که به آنها نام غول می دهد» انسان بدوی بعدا متوجه می شود که دیگران از او بزرگتر نیستند بنابراین واژه «آدم» را برای توصیف آنها خلق می کند اما واژه غول از بین نمی رود و همچنان برای ترس از چیزهایی که قبلا از آنها می ترسیده حفظ می شود. این وضعیت بیانگر حالت درونی انسانها است . واژه غول در روان انسان بدوی یعنی (من می ترسم) و این ترس دیگر مربوط به آدمهای بزرگ تر از او نیست بلکه از نتیجه اختلاف بین نمود بیرونی و احساس درونی است در اینجا احساس درونی به یک ابژه بیرونی  نسبت داده می شود این ممکن است یک اشتباه باشد ولی دروغ نیست یعنی واژه غول«حقیقت لفظی» دارد.

 نتیجه ی مهمتری که از مثال بالا می توان دریافت این است که این سخن سرایی است که فرد را ایجاد می کند نه اینکه فرد سخن سرایی را شکل دهد. دومان هر معنایی را درگیر جایگزینی معنای دیگر می داند و به همین علت همیشه معنی به تعویق می افتد. وی از اعترافات روسو مثال می آورد: زمانی که روسو به عنوان پیشخدمت در یک خانه اشرافی کار می کرد یک روبان صورتی و نقره ای را سرقت کرد و ماریون مستخدمه خانه اشرافی را متهم کرد که وی آن روبان را سرقت کرده و آن را به قصد دلبری به وی داده است . بعدا هر دو از کار برکنار شدند در واقع روسو، ماریون را دوست داشته و تمام عذرهایی که برای تبرئه خود می آورد با واقعیتی که اتفاق افتاده (دزدیدن روبان – متهم کردن مستخدمه – و برکنار شدن آنها از کار جنبه ی احتجاجی داشته است. و اعتراف نمی تواند هیچگاه بستاری بیابد یعنی به پایان برسد و روسو با عذر آوردن خود اعتراف را ناکام می گذارد.دومان در تحلیل خود از ماجرای روبان ازمیل نزد فروید سخن می گوید.

آنجا که فروید می گوید:« میلی که نتواند علنا و آزادانه ابراز شود با یک جابجایی از ابژه ی واقعی خود به یک جایگزین منتقل خواهد شد».دومان بحث شالوده شکنی خود را تحت عنوان جستار مقاومت در برابر نظریه که در ادامه تمثیل های خوانش می باشد ادامه می دهد ایده ی اصلی این جستار «جاذبه ی نظری اصلی در مطالعات ادبی، امکان ناپذیری، ارائه تعریفی از مطالعات ادبی است ».سنت گرایان و ناقدان نو و مارکسیست ها از منتقدان این ایده بودند. آنها نمی پذیرفتند که چیزی چون شالوده شکنی انگاشت های اساسی آنها در مورد خودکفایی متن و استواری تاریخ را متزلزل سازد. دومان می خواهد که نگاه به متون خارج از مقولات غیر زبان شناختی (تاریخی- زیبا شناختی ) نباشد. او می خواهد بار سنگین نظریات روانکاوی ، پسا استعمارگرایی ،فمنیسم ومارکسیسم..... را از دوش ادبیات بردارد. بسیاری از فیلسوفان عقیده ی راسخی در مورد اینکه نظریه ادبی فرع بر تاملات فلسفی است دارند. به اعتقادی باید نظریه را فارغ از مسائل ثابت فلسفی مطرح کرد.

 نظریه ادبی در مورد متن ادبی باید به خود متن رجوع کند«نه دنیای واقعی» فرامتن. ادبیات محاکات نیست یعنی تقلید از واقعیت بلکه گسستن از آن است . زبان مقوله نیست که انسانها بصورت طبیعی و شهودی آن را بیافریند بلکه این زبان است که به دنیای انسانها معنی می دهد. خلاصه اینکه دومان به چالش این نظریه می پردازد که زبان و ادبیات را نباید تابع رشته های دیگر که خصلتی زبانی و ادبی ندارند دانست. دومان می گوید « که اختلاط و اشتباه گرفتن فرآیندهای زبان با دنیای واقعی همان لفظ باوری (literalism) انگاره رسمی و سنتی ایدئولوژی است. این گفته دومان چالش ی مهم در ارتباط با سیاست و فلسفه... ایجاد می کند که در کتاب مهم وی به عنوان «ایدئولوژی زیبا شناختی» در مورد آن بحث شده است.

 در مقاومت در برابر نظریه دومان پسا ساختارگرایی را گامی موثر در فرآیند تولید این اندیشه می داند که متون مانند طرفداران ساختارگرایی معناهای ثابت و دسته بندی شده ای ندارند. ساختارگرایی مایل است که تجربه های انسانها را باتوجه به عنصر زبان قالب گیری کرده و آن را بسته و خودکفا جلوه دهد. یعنی اینکه معنا فقط از طریق این قوالب غالب قابل شناسایی و تعقیب است. ساختارگرایی بیشتر تحت تاثیر علوم نو بنیاد نگرش پوزیتویستی گونه به مسائل علوم انسانی دارد وهمین امر باعث گسترش نظریات معنا محوری در این زمینه ها شده است. فارغ از اینکه مسائل علوم انسانی علی الخصوص ادبیات خصلتی زبان شناختی دارند و ارائه نظریه در این زمینه ها و این اختلاط روشی با علوم سبب قرار دادن معنای ثابت در متن است (لوگوس محوری) یکی از جسارتها ی مقاومت در برابر نظریه ، نظریه ی ساختارگرایی است.

شاید این شائبه ایجاد شود که خود دومان هم در واقع کاری جز نظریه پردازی نمی کند. اما وی بر این اعتقاد است که نظریه(theory)به هر صورت خود مجاز بنیاد بوده از این امر نمی توان احتراز کرد. چیزی که شاخص نظریه پردازی دومان است اطلاع از مجاز بنیادی زبان(سخن سرایی) آن است. ولی این دلیل نمی شود که دیگر نظریه ای ارائه نشود بلکه جزمیت و تعصب است که در این زمینه راه به جایی نخواهد برد.

بایکوت کردن نظریه به هر صورت یعنی قطع جریان زبان و و قطع جریان زبان یعنی از معنی انداختن زندگی . به عبارت دیگر ساحت مجاز بنیاد زبان نباید ما را از ارائه نظریه منحرف کند هر چند معنی بی ثبات و پیش بینی ناپذیر است. دومان در تعریف ادبیات می گوید «ادبیات استفاده از زبانی است که کارکرد سخن سرایانه را نسبت به کارکردهای دستور زبانی و منطقی برجسته می سازد»

وی نظام دستور زبانی را ثابت می داند اما واژه هایی که در این نظام قرار می گیرند مشمول مجاز بودگی می شوند. دومان مقاومت در برابر ایده ی نظریه که در بطن متون نمود می یابد در نتیجه تعارض بین «نظریه » (به عنوان یک مجاز خود شالوده شکن) و مقتضیات دستور زبان می داند.

 دومان اهمیت این مسئله را اینگونه شرح می دهد:

«تاکید بر ضرورت خوانش،ضرورتی که به هیچ رو بدیهی نبوده، دست کم دو نکته در بر دارد . بیش از همه حاکی از آن است که ادبیات پیام شفافی نیست و از طریق آن نمی توان این نکته را مسلم دانست که تمایز میان پیام و،وسیله ی ارتباطی آشکارا برقرار است. دیگر، و مساله سازتر، این که نشان می دهد رمز گشایی دستور زبانی یک متن پس ماندی از عدم قلعیت می گذارد که باید به وسیله دستور زبان ، به هر مفهوم مبسوطی که باشد بر طرف شود اما نمی تواند بر طرف شود» در واقع تلاش دستور زبان برای کمک به قطعیت در خوانش بی نتیجه است.   

مجاز بودگی (figural) زبان موجب می شود که زنجیره ی معنایی در زبان به راه بیافتد و همواره معنی به تعویق افتد هر خوانشی ، خوانش دیگر را موجب می شود و همین طور ... و همین امر موجب می شود که لوگوس محوری (باور به معنای مطلق و متناهی و قطعی ) امکان ناپذیر باشد. بنابراین نهایتا می توان مقاومت در برابر نظریه را اینگونه توضیح داد.

«1- مقاومتی در برابر فراز زبان راجع به ادبیات است بنابراین به معنی 2- مقاومتی در برابر خوانش است بنابراین به معنی 3- مقاومتی در برابر مجازها است بنابراین به معنی 4- خود نظریه است بنابراین به معنی 5- مقاومتی در برابر فراز زبان راجع به ادبیات است...»

دومان این امحای مکرر مجازها را که زبان زدایش تجلیات خود را از طریق آن به انجام می رساند صورت زدایی می خواند. گردش و رواج معنا در فراموشی مجازها می باشد هر پرسشی مجازی را به چالش می کشد و صورت آن مجاز با پرسش کردن برجسته شده و سپس هنگام گذر و جایگزینی به مجازی دیگر فراموش می شود .

 پس پرسش هم راه خلق معنا و هم راه فراموشی آن است. پرسش ،هم راه به وضعیت لوگوس محور در پاسخ می انجامد هم از آن صورت زدایی می کند. دومان می گوید «آگاهی از صورت زدایی خود اصالتا یک مجاز است. و از این رو ناچار به تکرار صورت زدایی از استعاره است در واقع می توان گفت نقطه برخورد مجاز و استعاره سوژه است و مجاز ها در تکرارهای مکرر به استعاره ارجاع داده می شوند. فردریش نیچه در گفتاری معروف استعاره ها را همچون سکه هایی می داند که نقش های روی آن زدوده شده و از آن فلزی بیش باقی نمانده است .این بحث استعاره ها و کثرت استعمال آن موجب بحثی در زمینه متن شده که بینامتنیت نام دارد.ما به عنوان کاربران زبان ناچار به استفاده از زبانی هستیم که باز بقول نیچه لشکری از مجازها، استعاره، کنایات کهنه و مستعمل هستند، پس آیا ما می توانیم خارج از این مجازها و استعارات و کنایات لااقل احساس و عواطف خود را بیان کنیم ؟

پس می توان گفت بنوعی زبان بی وجهه شده است و از مجاز (سکه)  به یک تعبیر لفظی (فلز فرو مایه ) درآمده است. البته نباید از نظر دور داشت که همین مجازها هستند که ماخذ آگاهی ما قرار می گیرند یا شاید به تعبیری خود آگاهی هستند. نیچه با زیرکی این آگاهی را حقیقت می داند و چنانچه گفته شد لشکر مجازها و استعارات و کنایات عوامل تولید حقیقت هستند. این سخن نیچه را می توان معبر و گذرگاهی دانست که از طریق آن افرادی چون دومان توانستند در زمینه زبان مانور دهند. نکته ای مهمی دراینجا هست آنهم نگاه به تاریخ است. در واقع تاریخ خود نوعی صورت زدایی است .

 در نهایت اینکه خوبی یا بدی یک اثر در طول تاریخ چیزی جز لوگوس محوری نیست و خوانش هایی که مکرر در مکرر ادامه خواهند یافت. بنابراین اگر اثری خوب و ماندگار شناخته می شود دلیل بر حسن و قبح آن نیست این یعنی بی اعتنایی به لوگوس محوری. دومان اتوبیوگرافی (خود زندگی نگاری) را خلاف این پندار می داند که مولف می تواند موجد و تعیین کننده ی زندگی خود باشد و اعتقاد دارد این زندگی نامه نگاری آن زندگی نیست که مولف از سر گذرانده است بلکه «با مقتضیات ترسیم سیمای خود» دگرگون شده است و ویژه گی های آن از طریق رسانه دگرگون می شود برای نمونه اعترافات روسو نمونه قابل توجهی است ( ماجرای دزدیده شدن روبان توسط روسو) در اینجا اثرات اختیاری زبان خود زندگی نامه نگاری را مختل می کند. در واقع تعیین این امر که آیا مجازها زندگی نامه را می سازند یا زندگی نامه با ارجاع به مجازها نمود پیدا می کنند ناممکن است.

 عقیده استوار بر این است که خود زندگی نگاری بعلت ارتباط متن و مولف یک شیوه ی خاص است و ویژه گی منحصر بفردی دارد ولی خود زندگی نگاری مجازی از خوانش یا فهمی است که علاوه بر خود زندگی نگاری در سایر متون نیز نمودار می شود. دومان به من مولف و من متن اشاره دارد و تفاوت آنها را از چشم دور نمی دارد . من متن متشکل از مجازها همواره خصلت جایگزینی دارند و من مولف تنها راه نمود را در متن خواهد یافت دومان این رابطه را ساختار نظاره ای می نامد شاید بتوان گفت که علت قطعیت معنایی خود زندگی نگاری بنوعی به لفظ باوری (litralism)باز می گردد که در قالب مجازها ریخته شده است اما این مجازها خود صورت زدایی شده اند. همان کثرت استعمالی که نیچه از استعارات دارد. یا بصورتی دیگر من واقعی دچار لفظ باوری است و نهایتا دچار لوگوس محوری، بنابراین متن اش همواره در معرض صورت زدایی از مجازها قرار می گیرد.

 دومان در اینجا برای این صورت زدایی از مجاز ها مثال جالب درب چرخان را بکار می برد که بیان کننده حرکت چرخان مجازها است. خود زندگی نگاری خود یک نمونه قابل توجه برای اثبات تثبیت معنا و تمامیت سازی آن است و در نهایت اشاره به آن دارد که هر نظامی بر ساخته از مجازها و جایگزینی آن است. پارادوکس بین من فاعل خود زندگی نگار و متنش رساننده این است که در واقع مولف می خواهد پاره هایی از زندگی خود را به صورت انسجام یافته روایت کند. دومان داستان را «سخنگویی با یک موجود غایب، درگذشته، یا بی صدا که احتمال پاسخ دهی او را مطرح می کند و برای او قدرت سخن گفتن قائل می شود» در واقع آنچه در داستان اتفاق می افتد چهره بخش است در سایر متون نیز نمودار می شود دومان به من مولف و من متن اشاره دارد و تفاوت آنها را از چشم دور نمی دارد.

 من متن متشکل از مجازها همواره خصلت جایگزینی دارند و من مولف تنها راه نمودار را در متن خواهد یافت دومان این رابطه را ساختار نظاره ای می نامد شاید بتوان گفت که علت قطعیت معنایی خود زندگی نگاری بنوعی به لفظ باوری (litralism) باز می گردد که در قالب مجازها ریخته شده است اما این مجاز ها خود صورت زدایی شده اند. همان کثرت استعمالی که نیچه از استعارات دارد. یا بصورتی دیگر من واقعی دچار لفظ باوری است و نهایتا دچار لوگوس محوری بنابراین متن اش همواره در معرض صورت زدایی از مجازها قرار می گیرد دومان در اینجا برای این صورت زدایی از مجاز ها مثال جالب درب چرخان را بکار می برد که بیان کننده حرکت چرخان مجازها است خود زندگی نگاری خود یک نمونه قابل توجه برای اثبات تثبیت معنا و تمامیت سازی آن است و در نهایت اشاره به آن دارد که هر نظامی بر ساخته از مجازها و جایگزینی آن است پرودکس بین من فاعل خود زندگی نگار ومتنش رساننده این است که در واقع مولف می خواهد پاره هایی از زندگی خود را به صورت انسجام یافته روایت کند دومان داستان را «سخنگویی با یک موجود غایب، در گذشته، یا بی صدا که احتمال پاسخ دهی او را مطرح می کند و برای او قدرت سخن گفتن قائل می شود» می داند.

 در واقع آنچه در داستان اتفاق می افتد چهره بخشی است.چهره بخشی از طریق مجازها به موجود غایب، در گذشته یا بی صدا. چهره بخشی را دومان منحصر به موجود غایب و در گذشته یا بی صدا می داند. بلکه انسانها همواره از طریق (چهره هایی) ، نقابهایی که به صورت می زنند خود را می سازند البته حرکت از صورت زدایی به جهره سازی فرآیند ثابت و غیر قابل عبوری به نظر نمی رسد چرا که همواره این دو مولفه در کار یکدیگر تداخل می نمایند (خصلت مجازها). البته ویژگی مجازها ما را از زندگی محروم نمی کند بلکه دست یابی به یک معنای قطعی و یکه را از ما می گیرد پس چهره بخشی با صورت زدایی است که شکل بخش زندگی است.

 این نتیجه دومان را به مطالب قابل چالشی رهنمون می کند: « مرگ نامی دیگر برای یک مخمصه زبانی است و احیای اخلاق از راه خود زندگی نگاری (چهره بخشی به آوا و نام )دقیقا تا همان حد که احیا کننده بوده محروم کننده و مخرب نیز هست. خود زندگی نگاری چهره زدایی از ذهنی را کتمان می کند که خود انگیزه ی ایجادش بوده است».

همانطور که قبلا اشاره شد کتاب ایدئولوژی زیبا شناختی بیانگر بکارگیری زبان مجاز بنیاد(سخن سرایی) در متون سیاسی و فلسفی است. این کتاب را باید دنباله تمثیل های خوانش دومان دانست «من فکر می کنم هیچگاه این مسائل را از ذهن دور کرده باشم، این مسائل همیشه در صدر مسائل مطرح در ذهن من بوده اند. من همیشه به این باور بوده ام که مسائل ایدئولوژیک به طور گسترده تر مسائل سیاسی را تنها بر اساس تحلیلی انتقادی – زبانی می توان مورد توجه قرار داد، تحلیلی که باید در چارچوب تعابیر خود انجام شود، در قالب رسانه ی زبان ، و من احساس می کنم تنها پس از رسیدن به مهارت خاصی در حل و فصل این پرسشها{ی تحلیلی} توانسته ام آن مسائل را مورد توجه قرار دهم». تمرکز دومان بر مسئله زبان به نظر گره گشای اندیشه گری درباره ی دشواریهای ایدئولوژیک باشد.

دومان بر این عقیده است که وجه مسلط گفتمان های سنتی سیاسی و فلسفی غرب را امور مجازی و لفظی می سازد«مساله ایدئولوژی(و به طور گسترده تر، سیاست) را با داشتن درکی از زیبا شناسی (و به طور گسترده تر، متنیت) می توان مورد توجه قرار داد به عبارت دیگر فهم ایدئولوژیک موضوعی مربوط به خوانش است. همانطور که اشاره رفت مسئله لفظ باوری (literalism) و خلط لفظ با واقعیت اساس ایدئولوژی است: «مایه تاسف است که .... مادیت دال را با مادیت آن چه دال بر آن دلالت دارد اشتباه بگیریم .... آنچه ما ایدئولوژی می خوانیم دقیقا اختلاط و اشتباه گرفتن واقعیت زبانی با واقعیت طبیعی، یا ارجاع با خود پدیده ها ، است. در نتیجه بیش از هر شیوه ی پژوهش دیگری، از جمله روش های اقتصادی، این زبان شناس ادبیت است که ابزار نیرومند و چشم پوشی ناپذیر برای پرده برداری از انحرافات ایدئولوژیک ، و همچنین عاملی تعیین کننده در بروز این انحرافات است.

 کسانی که ادبیات را به خاطر بی توجهی به واقعیت اجتماعی و تاریخی (یعنی ایدئولوژیک) سرزنش می کنند صرفا هراس خود از این امر را نشان می دهند که مبادا سر در گمی های ایدئولوژیک شان را این وسیله یی که در صدد بی اعتبار سازی اش برآمده اند افشا کند خلاصه آنها خوانندگان بس بی استعداد ایدئولوژی آلمانی مارکس اند». واژه ایدئولوژی بعنوان یک مفهوم کلیدی در متون مارکس بر باز نمود کاذب واقعیت یعنی ایده ی واقعیت صراحت دارد و از آن بعنوان آگاهی کاذب در رابطه با حقیقت، واقعیت نام برده شده یعنی همان چیزی که دومان اساس ایدئولوژی می دانست لفظ باوری(literalism).

لوئی آلتوسرمارکسیست ساختارگرا ایدئولوژی را رابطه ی خیالی افراد با واقعیت و باز نمود آن می داند این رابطه ی خیالی و باز نمود آن نشان می دهد که ایدئولوژی همواره یک مسئله متنی وزبانی است آن چیزی که در اینجا خلط شده این است که همواره واژه ایدئولوژی یادآور بار سیاسی آن است اما ایدئولوژی شکل زندگی ما انسانهاست و چیزی که دومان و آلتو سر هم رای هستند این است که رابطه ی ما با واقعیت و حقیقت همواره از راه زبان است. اما آنچه نباید ما را بفریبد این است که این رابطه می تواند یکه و ممتاز و نهایی باشد و یا برای لفظ های حقیقی که انباشته از مجازها است یک ارتباط منطقی بین زبان واقعیت قائل شویم « کل هدف لوگوس محوری یا خطای لفظ باوری پنهان کردن یا پوشاندن این شکاف است( شکاف بین زبان و واقعیت)» در واقع همانطور که قبلا دیدیم این شکاف وجود دارد بنابراین هر چه قدر ما در زبان دقت و وسواس بخرج دهیم باز هیچ گریزی از زبان وجود ندارد.

 آیا بوسیله ی زبان می توان زبان را شناخت به نظر می رسد با توجه به مجاز بودن ( figural) این شناخت (معنی) همواره به تعویق می افتد. وجود لفظ باوری دومان را به این نتیجه رساند که زبان مادیت دارد اما این واقعیت نباید با واقعیت خارج از زبان خلط شود. ژاک دریدا در کتاب( ازگراماتولوژی) می گوید« هیچ چیز بیرون از متن وجود ندارد» این جمله بدان معنی نیست که واقعیت وجود ندارد بلکه بدان معنی است که چیزی نمی تواند فارغ از متن وجود داشته باشد. ما برای نامیدن ابژه ای واژه ی مرتبط با آن به کار می بریم مثلا: میز. اما فقط در حیطه متنیت است که ما قادر به درک آن هستیم. هنگامی که با میزی مواجه می شویم در واقع گرفتار مساله مجازها و مفاهیم ،یعنی متنیت شده ایم در واقع مسائل سیاسی و فلسفی فقط از راه مجازها است که معنی پیدا می کند.

 خلط مبحث در اینجا این است که ما تصور کنیم قادر به درک ابژه ای بنام میز هستیم ، بدون مجازها و در نتیجه متنیت. ما کاربران زبان خواهان درک واقعیت هستیم اما این اتفاقی است که به شیوه ی متنی قابل تجربه است. در واقع دنیای به اصطلاح واقعی یک جلوه ی متنی یا سخن سرایانه است. نیچه به این مساله به این صورت توجه کرده است که تعارض بین بود و نمود و شناخته شدن بود(نمود) فقط از طریق زبان و نهایتا متن امکان پذیر است.

 ماخذ:

1-   پل دومان اثر مارتین مک کوئیلان ترجمه پیام یزدانجو

2-   ساختار و تاویل متن اثر بابک احمدی

3-   اراده معطوف به قدرت اثر فردریش ویلهلم نیچه ترجمه مجید شریف

4-   لکان، دریدا، کریستوا اثر مایکل پین ترجمه پیام یزدانجو

5-   واژه نامه ی فلسفی مارکس اثر بابک احمدی

 بارت ،فوکو، آلتوسر اثز مایکل پین ترجمه پیام یزدانجو