ادبيت،زبان و نقد متون (قسمت نخست - بخش پاياني)
سوسور مسئله ي معني در زبان را صرفا ناشي از تفاوت مي داند. «در زبان تنها تفاوتها وجود دارند». ميز به اين دليل ميز است كه ليز، ريز، ميز، تيز نيست. اما اين روند تفاوتها تا كجا مي تواند ادامه داشته باشد. چنين مي نمايد كه بر اين روند غايتي نيست اما اگر چنين باشد تكليف انديشه سوسور چه مي شود. آنجا كه زبان را نظامي بسته و پايدار مي خواند.
لانگ(زبان) در قاموس سوسوري مبين ساخت معنايي محدود است. اما سوال اين است كه اين محدوديت در كجاي زبان جاي دارد يا به زبان ديگر كجا معني تعيين مي يابد؟ در انديشه سوسور مدلول حاصل تفاوت بين دو دال است. اما اين مدلول حاصل تفاوت بين دالهاي متعدد ديگري نيز هست پس رابطه متقارن و تك به تك دال و مدلول در اينجا به چالش كشيده مي شود. مي توان گفت كه رشته ي دالهاي متعدد ما را به آن مدلولي كه خود دال نباشد نمي رساند.
ساختارگراها بين نشانه و مصداق فرق گذاشتند. اما به دليلي كه در بالا گفته شد اين رابطه ي بين نشانه و مصداق متقارن و شسته و رفته نيست. بنابراين مابعد ساختارگراها در اين ميان گامي به جلو برداشتند و ميان دال و مدلول جدائي افكندند. به بيان ديگر آنكه معنا به گونه اي بلافصل در يك نشانه حضور ندارد. بنابراين نظريه معنا همواره به تعليق درخواهد آمد.
مي توان گفت كه به لحاظ نظري ما دچار كمبود تئوري در اين زمينه شده ايم و اين تنها عمل است كه معنا را تثبيت و حاضر مي كند. هنگامي كه يك جمله را مي خوانيم، معني آن همواره به نوعي معلق است؛ چيزي است كه به تعويق افتاده يا در حال آمدن است. ما فاقد ابر دالي هستيم كه به دالي ديگر تبديل نشود يا دال استعلايي كه داراي معناي كامل باشد وجود ندارد. بنابراين مي توان گفت معني هيچگاه با خود يگانه نيست. معني نتيجه فرآيندي از تجزيه يا تفكيك نشانه هايي است كه فقط بدليل خود هستند كه نشانه هاي ديگري نيستند.
در اين روند تبديل نشانه ها به يكديگر است كه ما سعي مي كنيم يك نشانه را براي تثبيت معني اصل قرار دهيم اما اين عملكرد ما منجر به تجزيه دال خواهد شد. پس مي توان گفت معني آنجا افاده مي كند كه ما صرفا در موقعيتهاي مختلف با دالي مواجه شويم. شايد بتوان به تعبيري هايدگري گفت كه معني همواره آنجاست. پيامدهمه آنچه گفته شد اين است كه زبان بسيار ناپايدارتر از آن است كه ساختارگرايان كلاسيك توصيف كرده اند.
چنين مي نمايد كه زبان امروزه ديگر ساختاري كاملا تعريف شده و مشخص و متشكل از واحدهاي متقارن دال و مدلول نيست. در نظرگاه سنتي نقش نشانه ها منعكس كردن تجارب دروني يا اشياء دنياي واقعي بود، تا از رهگذرآن انديشه ها و احساسهاي شخصي را ظاهر سازد يا چگونگي واقعيت را توصيف نمايد. در واقع كلمه ميز با مصداق خود يكي است اما اين لفظ باوري(literalism) خطاي فاحش انديشه اي بشر است.
پس بجاي آنكه زبان منعكس كننده واقعيت باشد، توليد كننده ي واقعيت است. زبان ابزاري قردادي نيست كه من آن را بكار گيرم، بلكه چيزي است كه من از آن ساخته شده ام و تمام اين فكر كه من موجود يگانه و پايدار هستم نيز مي تواند غير واقعي باشد. من نه تنها نمي توانم نزد ديگري حضوري كامل داشته باشم بلكه حضورم در برابر خويشتن نيز كامل نيست.
اين تفكر موجب انشقاق در سوژه مي شود آيا من مي توانم تجربه اي ناب و بي عيب و نقص داشته باشم چنين مي نمايد كه جواب اين سوال منفي است زيرا من بر اثر قرار گرفتن در معرض زبان تحريف يا تجزيه شده ام. بنابراين آرزوي رسيدن به وحدتي كامل با خود سرابي بيش نيست. سنت فلسفي غرب يكسره، از افلاطون تا لوي اشتراوس به آوا محوري اهميت بيشتري داده تا به نوشتار.
در گفتار به نظر مي رسد كه ذات مدلول با دال يگانگي بيشتري دارد و بظاهر حضور ظاهري تعيين كننده ي معني است. در نوشتار بعلت اينكه متن چاپ شده موجوديتي مادي و با دوام دارد همواره قابل چرخيدن و باز سازي و نقل قول است و به شيوه اي مورد استفاده قرار مي گيرد كه قابل پيش بيني قصد شونده نيست. به نظر مي رسد نوشتار مرا از خود مي ربايد.
فلسفه غرب درست همان طور كه phonocentric «آوا محور» بوده ونسبت به صداي زنده داراي تعصب بوده است در مفهومي گسترده تر«معنا محور»logos centric يعني قائل به نوعي «كلام» نهايي، حضور، جوهر، حقيقت يا واقعيت بوده است كه به مثابه مبناي تمامي انديشه و زبان و تجربه ما عمل مي كند. رسيدن به نشانه اي كه به همه نشانه هاي ديگر معنا ببخشد( دال متعالي) و معني قائم به ذات و بي چون و چرايي كه همه نشانه هايي ما به آن دلالت داشته باشند(مدلول متعالي) همواره يك آرزو بوده است.
خداوند(متافيزيك)،انديشه، روح جهان(هگل و ايده آليستها)، خود (پوزيتويستها و شايد به نوعي روانكاوي)، گوهر(اسپينوزا و فلاسفه متقدم)، ماده(ماترياليستها) و نظاير آن از جمله نامزدهاي متعدد اين نقش در طول تاريخ بوده اند. هر يك از اين مفاهيم خارج از زبان وجود ندارد و دفاع و تثبيت آنها خارج از زبان ميسر نيست. از آنجا كه هر يك از اين مفاهيم اميدي براي پي ريزي كل نظام انديشه ماست، خود بايد فراتر از اين نظام و بر كنار از شائبه بازي تفاوتهاي زباني باشد.
اين مفهوم نمي تواند در قالب زبانهاي بگنجد كه خود قصد سامان بخشيدن و تثبيت آنها را دارند. بايد به نوعي مقدم بر اين مباحث بوده و پيش از آنها وجود داشته باشد. بايد نوعي معنا باشد كه خلاف معناي ديگر، محصول بازي تفاوتها نباشد. تري ايگلتون مي گويد( اين نوع كاركرد زبان پيامدش اين است كه ما تمام اين معاني متعال را افسانه بدانيم، اگر چه شايد افسانه اي ضروري.
هيچ مفهومي وجود ندارد كه گرفتار بازي بي پايان دالها نباشد يعني ما به نقطه ي اتكا ثابتي در اين زمينه نمي رسيم. ارشميدس مي گفت كه اگر من اهرمي بزرگ داشتم مي توانستم كره زمين را حركت بدهم( نبودن نقطه قابل اتكا). شايد اين گفته ارشميدس را بتوان در مورد مفاهيم بكار برد، آنجا كه هر مفهومي نمي تواند تثبيت شده و قابل اتكا باشد. آنچه معين است اين مفاهيم خارج از زبان نمي تواند وجود داشته باشد كه ما از بيرون به آن ها نگاه كنيم (اهرم ارشميدس).
نكته مهم اين است كه بعضي از ايدئولوژي هاي اجتماعي اين مفاهيم را مطلق، تثبيت شده، حتمي، قطعي، يگانه پنداشته و ساير معاني را زير مجموعه اين معاني مي دانند اين معاني از نظر اين ايدئولوژي هاي اجتماعي غايت و مقصود قرار گرفته و شيوه زندگي و جهان بيني آحاد افراد را در نزديكي و دوري به اين مفاهيم مثلا برتر خوب يا بد ارزيابي مي كنند( نظام ارزشگذاريها از همين جا شروع مي شود) يعني وقتي معناي مفهومي قطعي پنداشته مي شود. اين شبكه در هم پيچيده مفاهيم وقتي از صورت آوا محوري خارج شده جنبه متني بخود مي گيرند.
آنجا كه بقول مابعد ساختارگرايي «متن» نتيجه حضور و غياب و پس و پيش كردن دالها است. بارت متن را بافته اي tissu كه هميشه يكسر آن آزاد است و براي آن نمي توان محدوديت در نظر گرفت. از نظر ژاك دريدا تمامي نظامهاي فكري كه بنياد آن بر دفاع اصلي اولي يا يقيني مطلق استوارند ولي سلسله مراتبي از معاني را مي توان بر آن بنا نهاد« متافيزيكي» مي نامد. اما چيزي كه بديهي است آن است كه خود انديشه دريدا نيز نمي تواند خارج از اين چنبره ي معنايي قرار گيرد ولي وجه تمايز انديشه دريدا در آن است كه او مي داند كه اين معاني چه جايگاهي دارند بنابراين آنها همواره در معرض ساخت شكني قرار مي گيرند. دريدا مدعي است كه اين مفاهيم بيشتر محصول نظام خاصي از معنا هستند تا عامل خارجي.
اصول نخستيني از اين قبيل معمولا با آنچه نيستند تعريف مي شوند: آنها بخشي از «تقابلهاي دوتائي» هستند كه مورد علاقه ساختارگرايي است. « مي توان گفت«ساخت شكني» اين نكته را دريافته است كه تقابلهاي دوتائي كه بستر ديدگاه ساختارگرايي را تشكيل مي دهد، نشان دهنده ي نوعي شيوه ي بررسي نمونه وار ايدئولوژيهاست. « ايدئولوژيها گرايش به آن دارند كه ميان چيزهاي قابل قبول و غير قابل قبول، خط و مرزهاي مطلق ترسيم كنند؛ ميان خود و غير خود، صدق و كذب، مفهوم و نامفهوم، خرد و بي خردي ، مركزي و حاشيه اي، سطحي و عمقي و نظاير آن».
همانطور كه گفته شد ما قادر نيستيم خود را به فراسوي اين بنياد متافيزيكي پرتاب كنيم يعني همان تقابلهاي دوتائي كه زاييده معني هستند. اما با لحاظ كردن اين اصل كه هر بر نهادي داراي گوهر ذاتي نيست بلكه وجهي از آنها در نهاد حضور دارد ساخت شكني دست بررسي متون اعم از ادبي و فلسفي زد « ساخت شكني بر آن است كه نشان دهد چگونه اين قبيل تقابلها گاهي ناگزير مي شوند براي حفظ جايگاه خويش خود را معكوس يا واژگون سازند، يا نيازمند آن مي شوند كه برخي جزئيات كوچك را كه مي تواند باز گردد و آنها را به ستوه آورد به حاشيه متن براند. عادت خود دريدا در بررسي متون اين بود كه به حاشيه متون بيش از خود متون توجه مي كرد.
مثلا پانويسها يا تصويري كم اهميت از نظر دريدا محل تجلي معنايي مهم تر از خود متون مي نمود. وي با وسواس به اين پانويسها يا تصاوير كم اهميت دقت مي نمود هدف وي از پا در آوردن تقابلهاي دوتائي و به خطر افكندن آنها بود. «مي توان گفت تاكتيك نقد ساخت شكن آن است كه نشان دهد چگونه متون نظامهاي منطقي حاكم برخود را نقض مي كنند» ساخت شكن اين كار را با توجه به شاخصهاي مورد نظر خود(پانويسها- تصاوير كم اهميت....) و تناقضها يا بن بستهاي معنايي انجام مي دهد.
در اينجاست كه متنها در تگنا افتاده و براي اقناع مخاطب خويش در معرض تناقض قرار مي گيرند. اصولا در نوشتار بخاطر منطق آن كه حكايت از نوعي بازي در ميان تناقضهاست و رويكرد به نظامي بسته بنوعي طفره روي از معني وجود دارد. دريدا آن را « انتشار» مي نامند. بنظر مي رسد كه متون از نظر دريدا متون هر چقدر دقيق تر تدوين يافته باشند در معرض انتشار قرار مي گيرند.