خوانش( بخش پایانی)

دومان برای اثبات سخن سرایی (مجاز بنیاد) بودن زبان اصطلاح لفظ باوری (literalism) را به چالش می کشد. لفظ باوری به این معنی است که واژه ها لفظا" حقیقت دارند یعنی اشتباه گرفتن مجاز با واقعیت. هنگامی که واژه کتاب را به کار می بریم ،خلط واژه کتاب و خود کتاب پی آمد و نتیجه ی یک فراموشی تاریخی به علت استفاده طولانی از زبان است. جایگزینی واژه به جای ابژه خود یک جلوه ی زبانی است. دومان برای بیان ارتباط بین سخن سرایی و اثرات لفظی مثالی را از روسو از کتاب رساله در باب خاستگاه زبان می آورد.

« انسان بدوی در مواجهه با سایر انسانها، نخست دچار هراس خواهد شد. ترس اش او را وا می دارد که این انسانها را بزرگ تر و قوی تر از خود بیانگارد این است که به آنها نام غول می دهد» انسان بدوی بعدا متوجه می شود که دیگران از او بزرگتر نیستند بنابراین واژه «آدم» را برای توصیف آنها خلق می کند اما واژه غول از بین نمی رود و همچنان برای ترس از چیزهایی که قبلا از آنها می ترسیده حفظ می شود. این وضعیت بیانگر حالت درونی انسانها است . واژه غول در روان انسان بدوی یعنی (من می ترسم) و این ترس دیگر مربوط به آدمهای بزرگ تر از او نیست بلکه از نتیجه اختلاف بین نمود بیرونی و احساس درونی است در اینجا احساس درونی به یک ابژه بیرونی  نسبت داده می شود این ممکن است یک اشتباه باشد ولی دروغ نیست یعنی واژه غول«حقیقت لفظی» دارد.

 نتیجه ی مهمتری که از مثال بالا می توان دریافت این است که این سخن سرایی است که فرد را ایجاد می کند نه اینکه فرد سخن سرایی را شکل دهد. دومان هر معنایی را درگیر جایگزینی معنای دیگر می داند و به همین علت همیشه معنی به تعویق می افتد. وی از اعترافات روسو مثال می آورد: زمانی که روسو به عنوان پیشخدمت در یک خانه اشرافی کار می کرد یک روبان صورتی و نقره ای را سرقت کرد و ماریون مستخدمه خانه اشرافی را متهم کرد که وی آن روبان را سرقت کرده و آن را به قصد دلبری به وی داده است . بعدا هر دو از کار برکنار شدند در واقع روسو، ماریون را دوست داشته و تمام عذرهایی که برای تبرئه خود می آورد با واقعیتی که اتفاق افتاده (دزدیدن روبان – متهم کردن مستخدمه – و برکنار شدن آنها از کار جنبه ی احتجاجی داشته است. و اعتراف نمی تواند هیچگاه بستاری بیابد یعنی به پایان برسد و روسو با عذر آوردن خود اعتراف را ناکام می گذارد.دومان در تحلیل خود از ماجرای روبان ازمیل نزد فروید سخن می گوید.

آنجا که فروید می گوید:« میلی که نتواند علنا و آزادانه ابراز شود با یک جابجایی از ابژه ی واقعی خود به یک جایگزین منتقل خواهد شد».دومان بحث شالوده شکنی خود را تحت عنوان جستار مقاومت در برابر نظریه که در ادامه تمثیل های خوانش می باشد ادامه می دهد ایده ی اصلی این جستار «جاذبه ی نظری اصلی در مطالعات ادبی، امکان ناپذیری، ارائه تعریفی از مطالعات ادبی است ».سنت گرایان و ناقدان نو و مارکسیست ها از منتقدان این ایده بودند. آنها نمی پذیرفتند که چیزی چون شالوده شکنی انگاشت های اساسی آنها در مورد خودکفایی متن و استواری تاریخ را متزلزل سازد. دومان می خواهد که نگاه به متون خارج از مقولات غیر زبان شناختی (تاریخی- زیبا شناختی ) نباشد. او می خواهد بار سنگین نظریات روانکاوی ، پسا استعمارگرایی ،فمنیسم ومارکسیسم..... را از دوش ادبیات بردارد. بسیاری از فیلسوفان عقیده ی راسخی در مورد اینکه نظریه ادبی فرع بر تاملات فلسفی است دارند. به اعتقادی باید نظریه را فارغ از مسائل ثابت فلسفی مطرح کرد.

 نظریه ادبی در مورد متن ادبی باید به خود متن رجوع کند«نه دنیای واقعی» فرامتن. ادبیات محاکات نیست یعنی تقلید از واقعیت بلکه گسستن از آن است . زبان مقوله نیست که انسانها بصورت طبیعی و شهودی آن را بیافریند بلکه این زبان است که به دنیای انسانها معنی می دهد. خلاصه اینکه دومان به چالش این نظریه می پردازد که زبان و ادبیات را نباید تابع رشته های دیگر که خصلتی زبانی و ادبی ندارند دانست. دومان می گوید « که اختلاط و اشتباه گرفتن فرآیندهای زبان با دنیای واقعی همان لفظ باوری (literalism) انگاره رسمی و سنتی ایدئولوژی است. این گفته دومان چالش ی مهم در ارتباط با سیاست و فلسفه... ایجاد می کند که در کتاب مهم وی به عنوان «ایدئولوژی زیبا شناختی» در مورد آن بحث شده است.

 در مقاومت در برابر نظریه دومان پسا ساختارگرایی را گامی موثر در فرآیند تولید این اندیشه می داند که متون مانند طرفداران ساختارگرایی معناهای ثابت و دسته بندی شده ای ندارند. ساختارگرایی مایل است که تجربه های انسانها را باتوجه به عنصر زبان قالب گیری کرده و آن را بسته و خودکفا جلوه دهد. یعنی اینکه معنا فقط از طریق این قوالب غالب قابل شناسایی و تعقیب است. ساختارگرایی بیشتر تحت تاثیر علوم نو بنیاد نگرش پوزیتویستی گونه به مسائل علوم انسانی دارد وهمین امر باعث گسترش نظریات معنا محوری در این زمینه ها شده است. فارغ از اینکه مسائل علوم انسانی علی الخصوص ادبیات خصلتی زبان شناختی دارند و ارائه نظریه در این زمینه ها و این اختلاط روشی با علوم سبب قرار دادن معنای ثابت در متن است (لوگوس محوری) یکی از جسارتها ی مقاومت در برابر نظریه ، نظریه ی ساختارگرایی است.

شاید این شائبه ایجاد شود که خود دومان هم در واقع کاری جز نظریه پردازی نمی کند. اما وی بر این اعتقاد است که نظریه(theory)به هر صورت خود مجاز بنیاد بوده از این امر نمی توان احتراز کرد. چیزی که شاخص نظریه پردازی دومان است اطلاع از مجاز بنیادی زبان(سخن سرایی) آن است. ولی این دلیل نمی شود که دیگر نظریه ای ارائه نشود بلکه جزمیت و تعصب است که در این زمینه راه به جایی نخواهد برد.

بایکوت کردن نظریه به هر صورت یعنی قطع جریان زبان و و قطع جریان زبان یعنی از معنی انداختن زندگی . به عبارت دیگر ساحت مجاز بنیاد زبان نباید ما را از ارائه نظریه منحرف کند هر چند معنی بی ثبات و پیش بینی ناپذیر است. دومان در تعریف ادبیات می گوید «ادبیات استفاده از زبانی است که کارکرد سخن سرایانه را نسبت به کارکردهای دستور زبانی و منطقی برجسته می سازد»

وی نظام دستور زبانی را ثابت می داند اما واژه هایی که در این نظام قرار می گیرند مشمول مجاز بودگی می شوند. دومان مقاومت در برابر ایده ی نظریه که در بطن متون نمود می یابد در نتیجه تعارض بین «نظریه » (به عنوان یک مجاز خود شالوده شکن) و مقتضیات دستور زبان می داند.

 دومان اهمیت این مسئله را اینگونه شرح می دهد:

«تاکید بر ضرورت خوانش،ضرورتی که به هیچ رو بدیهی نبوده، دست کم دو نکته در بر دارد . بیش از همه حاکی از آن است که ادبیات پیام شفافی نیست و از طریق آن نمی توان این نکته را مسلم دانست که تمایز میان پیام و،وسیله ی ارتباطی آشکارا برقرار است. دیگر، و مساله سازتر، این که نشان می دهد رمز گشایی دستور زبانی یک متن پس ماندی از عدم قلعیت می گذارد که باید به وسیله دستور زبان ، به هر مفهوم مبسوطی که باشد بر طرف شود اما نمی تواند بر طرف شود» در واقع تلاش دستور زبان برای کمک به قطعیت در خوانش بی نتیجه است.   

مجاز بودگی (figural) زبان موجب می شود که زنجیره ی معنایی در زبان به راه بیافتد و همواره معنی به تعویق افتد هر خوانشی ، خوانش دیگر را موجب می شود و همین طور ... و همین امر موجب می شود که لوگوس محوری (باور به معنای مطلق و متناهی و قطعی ) امکان ناپذیر باشد. بنابراین نهایتا می توان مقاومت در برابر نظریه را اینگونه توضیح داد.

«1- مقاومتی در برابر فراز زبان راجع به ادبیات است بنابراین به معنی 2- مقاومتی در برابر خوانش است بنابراین به معنی 3- مقاومتی در برابر مجازها است بنابراین به معنی 4- خود نظریه است بنابراین به معنی 5- مقاومتی در برابر فراز زبان راجع به ادبیات است...»

دومان این امحای مکرر مجازها را که زبان زدایش تجلیات خود را از طریق آن به انجام می رساند صورت زدایی می خواند. گردش و رواج معنا در فراموشی مجازها می باشد هر پرسشی مجازی را به چالش می کشد و صورت آن مجاز با پرسش کردن برجسته شده و سپس هنگام گذر و جایگزینی به مجازی دیگر فراموش می شود .

 پس پرسش هم راه خلق معنا و هم راه فراموشی آن است. پرسش ،هم راه به وضعیت لوگوس محور در پاسخ می انجامد هم از آن صورت زدایی می کند. دومان می گوید «آگاهی از صورت زدایی خود اصالتا یک مجاز است. و از این رو ناچار به تکرار صورت زدایی از استعاره است در واقع می توان گفت نقطه برخورد مجاز و استعاره سوژه است و مجاز ها در تکرارهای مکرر به استعاره ارجاع داده می شوند. فردریش نیچه در گفتاری معروف استعاره ها را همچون سکه هایی می داند که نقش های روی آن زدوده شده و از آن فلزی بیش باقی نمانده است .این بحث استعاره ها و کثرت استعمال آن موجب بحثی در زمینه متن شده که بینامتنیت نام دارد.ما به عنوان کاربران زبان ناچار به استفاده از زبانی هستیم که باز بقول نیچه لشکری از مجازها، استعاره، کنایات کهنه و مستعمل هستند، پس آیا ما می توانیم خارج از این مجازها و استعارات و کنایات لااقل احساس و عواطف خود را بیان کنیم ؟

پس می توان گفت بنوعی زبان بی وجهه شده است و از مجاز (سکه)  به یک تعبیر لفظی (فلز فرو مایه ) درآمده است. البته نباید از نظر دور داشت که همین مجازها هستند که ماخذ آگاهی ما قرار می گیرند یا شاید به تعبیری خود آگاهی هستند. نیچه با زیرکی این آگاهی را حقیقت می داند و چنانچه گفته شد لشکر مجازها و استعارات و کنایات عوامل تولید حقیقت هستند. این سخن نیچه را می توان معبر و گذرگاهی دانست که از طریق آن افرادی چون دومان توانستند در زمینه زبان مانور دهند. نکته ای مهمی دراینجا هست آنهم نگاه به تاریخ است. در واقع تاریخ خود نوعی صورت زدایی است .

 در نهایت اینکه خوبی یا بدی یک اثر در طول تاریخ چیزی جز لوگوس محوری نیست و خوانش هایی که مکرر در مکرر ادامه خواهند یافت. بنابراین اگر اثری خوب و ماندگار شناخته می شود دلیل بر حسن و قبح آن نیست این یعنی بی اعتنایی به لوگوس محوری. دومان اتوبیوگرافی (خود زندگی نگاری) را خلاف این پندار می داند که مولف می تواند موجد و تعیین کننده ی زندگی خود باشد و اعتقاد دارد این زندگی نامه نگاری آن زندگی نیست که مولف از سر گذرانده است بلکه «با مقتضیات ترسیم سیمای خود» دگرگون شده است و ویژه گی های آن از طریق رسانه دگرگون می شود برای نمونه اعترافات روسو نمونه قابل توجهی است ( ماجرای دزدیده شدن روبان توسط روسو) در اینجا اثرات اختیاری زبان خود زندگی نامه نگاری را مختل می کند. در واقع تعیین این امر که آیا مجازها زندگی نامه را می سازند یا زندگی نامه با ارجاع به مجازها نمود پیدا می کنند ناممکن است.

 عقیده استوار بر این است که خود زندگی نگاری بعلت ارتباط متن و مولف یک شیوه ی خاص است و ویژه گی منحصر بفردی دارد ولی خود زندگی نگاری مجازی از خوانش یا فهمی است که علاوه بر خود زندگی نگاری در سایر متون نیز نمودار می شود. دومان به من مولف و من متن اشاره دارد و تفاوت آنها را از چشم دور نمی دارد . من متن متشکل از مجازها همواره خصلت جایگزینی دارند و من مولف تنها راه نمود را در متن خواهد یافت دومان این رابطه را ساختار نظاره ای می نامد شاید بتوان گفت که علت قطعیت معنایی خود زندگی نگاری بنوعی به لفظ باوری (litralism)باز می گردد که در قالب مجازها ریخته شده است اما این مجازها خود صورت زدایی شده اند. همان کثرت استعمالی که نیچه از استعارات دارد. یا بصورتی دیگر من واقعی دچار لفظ باوری است و نهایتا دچار لوگوس محوری، بنابراین متن اش همواره در معرض صورت زدایی از مجازها قرار می گیرد.

 دومان در اینجا برای این صورت زدایی از مجاز ها مثال جالب درب چرخان را بکار می برد که بیان کننده حرکت چرخان مجازها است. خود زندگی نگاری خود یک نمونه قابل توجه برای اثبات تثبیت معنا و تمامیت سازی آن است و در نهایت اشاره به آن دارد که هر نظامی بر ساخته از مجازها و جایگزینی آن است. پارادوکس بین من فاعل خود زندگی نگار و متنش رساننده این است که در واقع مولف می خواهد پاره هایی از زندگی خود را به صورت انسجام یافته روایت کند. دومان داستان را «سخنگویی با یک موجود غایب، درگذشته، یا بی صدا که احتمال پاسخ دهی او را مطرح می کند و برای او قدرت سخن گفتن قائل می شود» در واقع آنچه در داستان اتفاق می افتد چهره بخش است در سایر متون نیز نمودار می شود دومان به من مولف و من متن اشاره دارد و تفاوت آنها را از چشم دور نمی دارد.

 من متن متشکل از مجازها همواره خصلت جایگزینی دارند و من مولف تنها راه نمودار را در متن خواهد یافت دومان این رابطه را ساختار نظاره ای می نامد شاید بتوان گفت که علت قطعیت معنایی خود زندگی نگاری بنوعی به لفظ باوری (litralism) باز می گردد که در قالب مجازها ریخته شده است اما این مجاز ها خود صورت زدایی شده اند. همان کثرت استعمالی که نیچه از استعارات دارد. یا بصورتی دیگر من واقعی دچار لفظ باوری است و نهایتا دچار لوگوس محوری بنابراین متن اش همواره در معرض صورت زدایی از مجازها قرار می گیرد دومان در اینجا برای این صورت زدایی از مجاز ها مثال جالب درب چرخان را بکار می برد که بیان کننده حرکت چرخان مجازها است خود زندگی نگاری خود یک نمونه قابل توجه برای اثبات تثبیت معنا و تمامیت سازی آن است و در نهایت اشاره به آن دارد که هر نظامی بر ساخته از مجازها و جایگزینی آن است پرودکس بین من فاعل خود زندگی نگار ومتنش رساننده این است که در واقع مولف می خواهد پاره هایی از زندگی خود را به صورت انسجام یافته روایت کند دومان داستان را «سخنگویی با یک موجود غایب، در گذشته، یا بی صدا که احتمال پاسخ دهی او را مطرح می کند و برای او قدرت سخن گفتن قائل می شود» می داند.

 در واقع آنچه در داستان اتفاق می افتد چهره بخشی است.چهره بخشی از طریق مجازها به موجود غایب، در گذشته یا بی صدا. چهره بخشی را دومان منحصر به موجود غایب و در گذشته یا بی صدا می داند. بلکه انسانها همواره از طریق (چهره هایی) ، نقابهایی که به صورت می زنند خود را می سازند البته حرکت از صورت زدایی به جهره سازی فرآیند ثابت و غیر قابل عبوری به نظر نمی رسد چرا که همواره این دو مولفه در کار یکدیگر تداخل می نمایند (خصلت مجازها). البته ویژگی مجازها ما را از زندگی محروم نمی کند بلکه دست یابی به یک معنای قطعی و یکه را از ما می گیرد پس چهره بخشی با صورت زدایی است که شکل بخش زندگی است.

 این نتیجه دومان را به مطالب قابل چالشی رهنمون می کند: « مرگ نامی دیگر برای یک مخمصه زبانی است و احیای اخلاق از راه خود زندگی نگاری (چهره بخشی به آوا و نام )دقیقا تا همان حد که احیا کننده بوده محروم کننده و مخرب نیز هست. خود زندگی نگاری چهره زدایی از ذهنی را کتمان می کند که خود انگیزه ی ایجادش بوده است».

همانطور که قبلا اشاره شد کتاب ایدئولوژی زیبا شناختی بیانگر بکارگیری زبان مجاز بنیاد(سخن سرایی) در متون سیاسی و فلسفی است. این کتاب را باید دنباله تمثیل های خوانش دومان دانست «من فکر می کنم هیچگاه این مسائل را از ذهن دور کرده باشم، این مسائل همیشه در صدر مسائل مطرح در ذهن من بوده اند. من همیشه به این باور بوده ام که مسائل ایدئولوژیک به طور گسترده تر مسائل سیاسی را تنها بر اساس تحلیلی انتقادی – زبانی می توان مورد توجه قرار داد، تحلیلی که باید در چارچوب تعابیر خود انجام شود، در قالب رسانه ی زبان ، و من احساس می کنم تنها پس از رسیدن به مهارت خاصی در حل و فصل این پرسشها{ی تحلیلی} توانسته ام آن مسائل را مورد توجه قرار دهم». تمرکز دومان بر مسئله زبان به نظر گره گشای اندیشه گری درباره ی دشواریهای ایدئولوژیک باشد.

دومان بر این عقیده است که وجه مسلط گفتمان های سنتی سیاسی و فلسفی غرب را امور مجازی و لفظی می سازد«مساله ایدئولوژی(و به طور گسترده تر، سیاست) را با داشتن درکی از زیبا شناسی (و به طور گسترده تر، متنیت) می توان مورد توجه قرار داد به عبارت دیگر فهم ایدئولوژیک موضوعی مربوط به خوانش است. همانطور که اشاره رفت مسئله لفظ باوری (literalism) و خلط لفظ با واقعیت اساس ایدئولوژی است: «مایه تاسف است که .... مادیت دال را با مادیت آن چه دال بر آن دلالت دارد اشتباه بگیریم .... آنچه ما ایدئولوژی می خوانیم دقیقا اختلاط و اشتباه گرفتن واقعیت زبانی با واقعیت طبیعی، یا ارجاع با خود پدیده ها ، است. در نتیجه بیش از هر شیوه ی پژوهش دیگری، از جمله روش های اقتصادی، این زبان شناس ادبیت است که ابزار نیرومند و چشم پوشی ناپذیر برای پرده برداری از انحرافات ایدئولوژیک ، و همچنین عاملی تعیین کننده در بروز این انحرافات است.

 کسانی که ادبیات را به خاطر بی توجهی به واقعیت اجتماعی و تاریخی (یعنی ایدئولوژیک) سرزنش می کنند صرفا هراس خود از این امر را نشان می دهند که مبادا سر در گمی های ایدئولوژیک شان را این وسیله یی که در صدد بی اعتبار سازی اش برآمده اند افشا کند خلاصه آنها خوانندگان بس بی استعداد ایدئولوژی آلمانی مارکس اند». واژه ایدئولوژی بعنوان یک مفهوم کلیدی در متون مارکس بر باز نمود کاذب واقعیت یعنی ایده ی واقعیت صراحت دارد و از آن بعنوان آگاهی کاذب در رابطه با حقیقت، واقعیت نام برده شده یعنی همان چیزی که دومان اساس ایدئولوژی می دانست لفظ باوری(literalism).

لوئی آلتوسرمارکسیست ساختارگرا ایدئولوژی را رابطه ی خیالی افراد با واقعیت و باز نمود آن می داند این رابطه ی خیالی و باز نمود آن نشان می دهد که ایدئولوژی همواره یک مسئله متنی وزبانی است آن چیزی که در اینجا خلط شده این است که همواره واژه ایدئولوژی یادآور بار سیاسی آن است اما ایدئولوژی شکل زندگی ما انسانهاست و چیزی که دومان و آلتو سر هم رای هستند این است که رابطه ی ما با واقعیت و حقیقت همواره از راه زبان است. اما آنچه نباید ما را بفریبد این است که این رابطه می تواند یکه و ممتاز و نهایی باشد و یا برای لفظ های حقیقی که انباشته از مجازها است یک ارتباط منطقی بین زبان واقعیت قائل شویم « کل هدف لوگوس محوری یا خطای لفظ باوری پنهان کردن یا پوشاندن این شکاف است( شکاف بین زبان و واقعیت)» در واقع همانطور که قبلا دیدیم این شکاف وجود دارد بنابراین هر چه قدر ما در زبان دقت و وسواس بخرج دهیم باز هیچ گریزی از زبان وجود ندارد.

 آیا بوسیله ی زبان می توان زبان را شناخت به نظر می رسد با توجه به مجاز بودن ( figural) این شناخت (معنی) همواره به تعویق می افتد. وجود لفظ باوری دومان را به این نتیجه رساند که زبان مادیت دارد اما این واقعیت نباید با واقعیت خارج از زبان خلط شود. ژاک دریدا در کتاب( ازگراماتولوژی) می گوید« هیچ چیز بیرون از متن وجود ندارد» این جمله بدان معنی نیست که واقعیت وجود ندارد بلکه بدان معنی است که چیزی نمی تواند فارغ از متن وجود داشته باشد. ما برای نامیدن ابژه ای واژه ی مرتبط با آن به کار می بریم مثلا: میز. اما فقط در حیطه متنیت است که ما قادر به درک آن هستیم. هنگامی که با میزی مواجه می شویم در واقع گرفتار مساله مجازها و مفاهیم ،یعنی متنیت شده ایم در واقع مسائل سیاسی و فلسفی فقط از راه مجازها است که معنی پیدا می کند.

 خلط مبحث در اینجا این است که ما تصور کنیم قادر به درک ابژه ای بنام میز هستیم ، بدون مجازها و در نتیجه متنیت. ما کاربران زبان خواهان درک واقعیت هستیم اما این اتفاقی است که به شیوه ی متنی قابل تجربه است. در واقع دنیای به اصطلاح واقعی یک جلوه ی متنی یا سخن سرایانه است. نیچه به این مساله به این صورت توجه کرده است که تعارض بین بود و نمود و شناخته شدن بود(نمود) فقط از طریق زبان و نهایتا متن امکان پذیر است.

 ماخذ:

1-   پل دومان اثر مارتین مک کوئیلان ترجمه پیام یزدانجو

2-   ساختار و تاویل متن اثر بابک احمدی

3-   اراده معطوف به قدرت اثر فردریش ویلهلم نیچه ترجمه مجید شریف

4-   لکان، دریدا، کریستوا اثر مایکل پین ترجمه پیام یزدانجو

5-   واژه نامه ی فلسفی مارکس اثر بابک احمدی

 بارت ،فوکو، آلتوسر اثز مایکل پین ترجمه پیام یزدانجو

خوانش(بخش نخست)

 

   اصطلاح شالوده شکنی مترادف با نام ژاک دریدا فیلسوف، نقاد ادبی فرانسه (2004-1930) است. شالوده شکنی مدعی است که بنیان تفکر غرب بر تقابلهای دو تائی مانند: زشت /زیبا، بد/ خوب، غیاب/حضور، نیستی/ هستی، نادرست/ درست، دروغ/ حقیقت، طبیعت/ فرهنگ، مرگ/ زندگی ، زن/ مرد ، جسم/ روح، ذهن/ ماده، گفتار و نوشتار ... است و ارجیحت دادن به یکی از آنها در مقابل دیگری است. ژاک دریدا بر این اعتقاد است که هیچکدام  از این دوگانگی ها قائم به ذات نیست. وی برای مثال از زشتی/ زیبایی نام می برد که  وجود یکی به معنی از ریخت اندازی طرف مقابل است چنانچه زشتی شکل از ریخت افتاده ی زیبایی است. پس وجود این تقابل ها گوهری و ذاتی نیست و این تفکیک از اساس نادرست است. در نهایت حرف شالوده شکنی این است که تفکر غرب استوار بر بینشی بنام متافیزیک حضور است. متافیزیک حضور یعنی اینکه با توجه به تقابلهای دوتائی ، تفکر غرب مشتاق است که یک معنای ثابت، استوار، متحد، و متکی به مرکزها و محورها و منشاها، را دارای معنی موثق بداند همین امر موجب تفکری بنام لوگوس محوری شده است. لوگوس واژه ی یونانی است که به معنای خرد- عقل و کلمه آمده است. اگر توجه داشته باشیم ماهیت تقابلهای دوتائی در این واژه مستتر است. مثلا عقل حکم می کند که گفتار برتر از نوشتار است و غیره .

لوگوس محوری متونی را پی ریزی کرده ، که آنچه به نحو دیگری موجود است غیر طبیعی نمایانده شود بنابراین عملا تفکر ما بر روی انبوهی از امکانات و احتمالات معنایی بسته شده. قاعده شالوده شکنی این است: بگذار دیگری (آ نچه تفاوت دارد، آنکه من نیست) سخن بگوید. شالوده شکنی هر تفکر بسته ای را به چالش می کشد ، بدلیل اینکه اساسا به این نوع تفکر مضنون است. شالوده شکنی می گوید هیچ چیز بیرون از متن وجود ندارد. یعنی زمینه ی و زبان دو مولفه هستند که ما چیزی خارج از آنها برای ارزیابی و بررسی امور نداریم. مساله ی خوانش با نام پل دومان گره خورده است. وی به همراه ژاک دریدا، جفری هارتمن، هارولد بلوم و جی .هیلیس میلر مکتبی که بنام مکتب شالوده شکنی ییل است بنیان گذاشتند. از این گذشته که آیا می توان نام مکتب بر این جمع نامتجانس فکری گذاشت یا نه؟ باید گفت که پل دومان اوج نقطه ی تفکر اروپایی و امریکایی در زمینه ی شالوده شکنی است. اما شالوده شکنی دومان و دریدا تفاوتهای دارد. دومان هر چه نوشته تقریبا مرتبط با خوانش است البته نباید تصور کرد وی معتقد به نظریه خواننده محور بوده بلکه دغدغه دومان متن است مخصوصا حواشی متن. وی استدلال می کند هیچ مرکز مسلط و موثقی هیچ هسته ی معنایی ثابتی در متن وجود ندارد. و هیچ نکته ای مهمتر از دیگر نکات نیست این همان نقطه ای است که شالوده شکنی دومان را در تحلیل ادبی به شالوده شکنی دریدا نزدیک می کند. وی بر این باور است که تفکر وجود معنی یکتا و قطعی در متن موجب بدخوانی می شود. ولی خوانش لاجرم بوده و بررسی زبان ادبی بدون بد خوانی و بدفهمی متون امکان پذیر نیست. جستار کوری و بینش این مسئله را به تفصیل مورد بررسی قرار می دهد.آنچه خوانش درست را ناممکن می سازد در سرشت زبان نهفته است که این ناممکنی به سخن سرایی (ریتوریک- rhetoric) یا همان فن کلاسیک بلاغت برمی گردد.می دانیم که زبان دارای انواع صناعات از قبل- مجاز،استعاره، کنایه و تمثیل ... که کاربر زبان برای اقناع مخاطب خویش از آنها استفاده می کند. به گفته دومان خصلت زبان ادبی مجاز بنیاد (figural)است و همین مجاز بنیاد بودن است که «تهدید دائم بدخوانی» یعنی امکان ایجاد معنایی سوای معناهای مورد نظر گوینده را فراهم می کند. ما برای توضیح معنی یک مجاز به مجاز دیگری متوسل می شویم این زنجیره معنایی امکان وجود معنایی مسلط و قطعی را در متن ناممکن می کند. بنابراین امکان دست یابی به خوانش های قطعی و مطلقا صحیح وجود ندارد. تعصب و جزم افراد بر وجود خوانش قطعی و مطلقا صحیح بدخوانی است. پس خوانش ها را پایانی نیست و ایجاد بستاری (تثبیت معنا) در خوانش ها مهمل می نماید. بزعم دومان خوانش به معنی تاویل زبان مجاز بنیاد است و این موجب این تفکر در وی شده که آیا اصلا خوانش امکان پذیر است؟ این مخمصه زبانی بیانگر وضعیت تراژیک بشر است. از یک سو ناگریز از بکار بردن زبان است و از یک سوی دیگر گرفتار در مجازها. بسیاری از ناقدان دومان وی را متهم به تضعیف دست آوردهای سنتی در زمینه علوم انسانی می کنند. البته این نگرانی چندان هم بی مورد نیست زیرا این متزلزل سازی همه ی مقولات سنتی اعم از نویسنده ، خواننده، متن، زبان ادبی، گفتار عادی را به چالش می کشد. مقوله ای که نباید از نظر دور داشت این است که نظرات دومان را با نظریه خواننده محور مایکل ریفاتر نباید اشتباه گرفت. ادعای او می تواند هر دعوتی الا دعوت به بازگشت به سوژه انسانی یا به اصطلاح کنش خوانش باشد. وی نمی خواهد که تقابل دوتائی نویسنده- خواننده را به نفع خواننده تمام کند آنچه وی را در مقام یک نقاد ادبی جدی مطرح می کند خود مسئله خوانش است تفکر وی نسبت به مسئله ی خوانش ایجابی بوده و بر همین اساس است که شالوده شکنی خود را بدان بنیان می نهد . لوگوس محوری در متن آن چیزی است که دومان می خواهد بنیاد آن را سست سازد وی بدنبال خوانش فارغ از خوانش است و این خوانش دوم به معنی احتراز از معانی ماهوی در رابطه با متن است یا سخن سرایی فارغ از سخن سرایی که سخن سرایی دوم فقط شامل زبان ادبی نمی شود بلکه چنانچه بعدا خواهیم دید این سخن سرایی یا مجاز گرایی دایره وسیعی ارزشهای تثبیت شده در زمینه ی علوم انسانی را نیز دربر می گیرد. برای مثال وی جریان نقادی نو را مثال می زند آنچه در این میان قابل توجه است آن است که این نقادی نیز بر بنیاد مجاز استوار است. در صورتی که نقادی نو می خواهد که زبان ادبی را ورای بن مایه های تفکری دیگر بررسی کند، خود برای بررسی  نقادانه به دامن این تفکرات می افتد. چرا که غایت این بینش از ناسازواری و ابهام زبان ادبی مایه می گیرد. ژاک دریدا در کتاب( ازگراماتولوژی )اعلام می کند: «گراماتولوژی به معنای پژوهش درباره نوشتار است. تفکر غرب در پی ارجحیت به یکی از تقابلهای دوتائی گفتار را برتر از نوشتار می داند و این حکایت از این دارد که در گفتار گوینده حاضر است و ما لحن و حرکات او را می بینیم». اصطلاحی که در برابر این تفکر وضع می کند آوا محوری است و آن را پنداری نادرست می داند. دریدا معتقد است که گفتار قبل از اینکه گفتار باشد در حدود دستور زبان قابل دریافت و معنی دار است و این دستور زبان است که نظام کلی دلالت گری و معنا دهی است که پیشاپیش تولیدات زبانی چه گفتاری و چه نوشتاری است. بنابراین بدون داشتن درکی از دستور زبان عملا معنی دهی منتفی است و به همین خاطر نوشتار در واقع پیشاپیش گفتار است. دریدا در اینجا مقوله تقابلهای پذیرش شده توسط تفکر غرب را باژگونه می کند. آوا محوری وابسته به گوینده است اما نوشتار بر امکان عام نگارش متکی است. آن چه دریدا آن را نوشتار بی خواستگاه یا نوشتار در مفهوم عامتر آن می خواند.دومان در جستار سخن سرایی کوری بر این بینش است که همه منتقدان آن چیزی را که می گویند سوای آن چیزی است که می خواهند بگویند. این مقوله عام باعث کوری در مقابل متن می شود پس هر نقدی نوعی کوری ایجاد می کند که امکان دید سایر وجوه متن را از دید دور می دارد. به نظر دومان امکان پذیری خوانش را هرگز نمی توان مسلم انگاشت چه خوانش یک فعالیت است که نه می توان آن را مشاهده کرد و نه معین و نه اثبات. دومان می خواهد از ما یک خوانشگر بسازد. می دانیم که تاثیر نوشتار بیشتر از گفتار است و عملا ما می خواهیم معنایی یکه و نهایی در آن بیابیم. دومان این نگرش را به چالش می کشد.یعنی متن دارای گوهر و ذات یکتایی نیست. خوب در اینجا ممکن است که این شائبه ایجاد شود که خود گفتار انتقادی دومان چه وضعیتی پیدا می کند؟ اولا وی به گفتار قاطع و تثبیت شده حتی در مورد خود باور ندارد. دوما دومان می گوید که تاویل نمی تواندمبنایی علمی داشته باشد یعنی نمی تواند موضوع مطالعه ی ثابتی داشته باشد  که شناختی استوار و موثق بدست دهد:

متون انتقادی از آنجا که علمی نیستند، باید با وقوف بر همان ابهامی خوانده شوند که در مطالعه ی متون ادبی و غیر- انتقادی لحاظ می شود و از آنجا که سخن سرایی گفتمان این متون متکی به گزاره های قاطع و مقولاتی است، اختلاف بین معنا و مدعا هم از مولفه های منطق آن ها است.

در واقع تصور رایج این است که متون انتقادی معنایی ثابت تر و استوارتر از متون ادبی دارند. اما این تصور درست نیست زیرا که متون انتقادی بر یک عدم انسجام و منطق پریشی استوار است والا متونی انتقادی نبودند و هیچ راه گریزی از این منطق محال وجود ندارد. کتاب دیگری که دومان الگوی مجاز بنیاد زبان را مورد پژوهش قرار می دهد تمثیل های خوانش است. وی در این کتاب تقابل بین فلسفه و ادبیات را به چالش می کشد. بزعم دومان قضیه این نیست که فلسفه به مفاهیم جدی وکمتر قابل تردید می پردازد اما الگوی ادبیات زبان مجازی است یا بهتر بگوییم ادبیات به مسائل احساسی و عاطفی می پردازد ولی فلسفه به مسائل عقلانی و منطقی. لوگوس محوری یعنی همان اشتیاق به یافتن معناهای ثابت و استوار در مرکز متن ها چه در فلسفه و چه در ادبیات وجود دارد. اما ظاهرا به دلیل اهمیت فلسفه در مقابل ادبیات و شائبه ی برتری آن به دلیل متقن بودن و رسیدن به معناهای یکتا و استوار عملکرد لوگوس محور در فلسفه متافیزیک خوانده می شود. ایده های مانند عدالت، دوستی ،ملیت، جنسیت، سیاست گفتمان فلسفی اند. فلسفه در تفکر غرب هرگز یک سخن حاشیه ای نبوده بلکه اصل انتظام بخش تفکر غرب محسوب می شود. اما مفاهیم یا ایده ها یی که نام بردیم خارج از الگوی مجازی زبان نمی تواند وجود داشته باشد. در واقع اشتباه از آنجا آغاز می شود که مجاز بعنوان یک شکل انشقاقی و حاشیه ای یا انحرافی در نظر گرفته شود اما مسئله به این صورت نیست مجاز سر مشق تمام عیار زبان است .چه زبان فلسفی و چه زبان ادبی. صنعت ادبی، تخت پادشاهی نمی تواند مفهومی جدا و غیر سیاسی داشته باشد یا اصطلاح دارو نمی تواند فقط تعریفی علمی داشته باشد چه بلحاظ علمی آسپرین و حشیش هر دو دارو محسوب می شوند ولی معنای  آنها در گیر و تنیده شده در مسائل اخلاقی و سیاسی است. مثلا فلسفه اخلاق نسبت به اعتیاد نمی تواند بی تفاوت و بدون گفتمان باشد. اصولا واژه و نه خود شئی به  گونه ای  کتابی در جایگاه نظام مفهومی می ایستد و آن را پی ریزی می کند مسئله مهم دیگری که در رابطه با ادبیات و فلسفه مطمح نظر است آن است که ادبیات خود را شالوده شکنی می کند و داعیه داشتن حقیقت را ندارد. ادبیات می داند که زبانش مجاز بنیاد است ولی فلسفه دچار اشتباهی تاریخی (لوگوس محوری) است و شکل گفتمان و صورت مفاهیم خود را حقیقی قلمداد کرده و شیوه های زندگی و اندیشیدن را بر اساس آن مفاهیم سامان داده است. دومان می گوید هر روایتی اساسا تمثیلی از خوانش خاص خود است. در صنعت ادبی وقتی چیزی به یک چیز دیگر اشاره می کند آن را تمثیل می نامیم مثلا شاخه زیتون تمثیلی از صلح است در صورتی که می دانیم بین شاخه زیتون و دلالت معنایی آن، صلح رابطه ی واقعی وجود ندارد و این فقط در تمثیل است که قابل خوانش به صلح است. در نظر دومان هر روایتی یک تمثیل است. هر خوانشی از یک روایت نه تنها چیزی می گوید که آن روایت نمی گوید بلکه همچین چیزی می گوید که قصد خواننده این نیست که آن را بگوید. بنابراین تاویل روایت یا معنای آن به چیزی سوای خود رجوع می کند. خوانش ما از یک روایت نمی تواند شناختی از آن چیز بدست دهد و اینجا خوانش همیشه یک بد خوانش خواهد بود. روایت و خوانش ما از آن همیشه به چیزی سوای خود رجوع خواهد کرد این بد خوانش از آنجا رخ می دهد که بین مرجع (کلام یا متن) و مصداق (شیئی مورد اشاره یا چیز مورد ارجاع شکافی وجود دارد همچون اختلاف بین شاخه ی زیتون بعنوان شاخه زیتون و شاخه ی زیتون به عنوان صلح).این شکاف مختص به مرجع و مصداق نبوده و اساسا بعلت اینکه خصلت زبان(figural) یعنی مجاز بنیاد بوده اختلاف بین نادرست و درست وخوانش نادرست همواره وجود دارد. خوانش فهم و شناخت ما را از جهان شکل می دهد بنابراین خوانش ما از جهان یک بد خوانش است. زیرا مجاز از نظارت نفس می گریزد ولی باید این را دانست که بدون بد خوانش عملا وجود معنی منتفی است و بد خوانی اصولا شرط اساسی خلق معنا است. دومان بر اساس تمثیل و مجاز به شالوده شکنی خود بصورت جدی ادامه می دهد بزعم وی تفکیک معنی درست از معنی نادرست امکان پذیر نیست زیرا متن را می توان فقط برحسب تعابیر خاص خود به عنوان یک متن داوری کرد نه با توجه به معیارهای بیرونی که برای توجیه درستی یک ادعا به کار می رود. دومان در تمثیل های خوانش کارکرد مجاز و تمثیل را این گونه بیان می کند: سر مشق همه متون شامل یک مجاز (یا نظامی از مجازها) و شالوده شکنی آن است. اما این الگو، از آنجا که نمی توان آن را با یک خوانش نهایی فرو بست، به نوبه خود ،ابر موضع مجازی مکملی را خلق می کند که راوی خوانش ناپذیری روایت پیشین می شود. این گونه روایت ها را می توان به عنوان روایتی ممتاز از روایت های شالوده شکن اولیه که حول محور مجازها و در نهایت همواره حول محور استعاره سامان گرفته اند ،تمثیل های دوم (یا سوم) مرتبه نامید. روایت های تمثیلی ماجرای ناکامی در خوانش را واگویه می کنند حال آن که روایت مجاز گرایانه ،ماجرای ناکامی در نامندگی را واگویه می کنند. تفاوت موجود تنها تفاوت کمی است و تمثیل محو کننده مجاز نیست. تمثیل ها هماره تمثیل های استعاری و، دقیقا، هماره تمثیلهایی از امکان ناپذیری خوانش اند جمله یی که در آن حرف اضافه «از» را باید به عنوان یک استعاره «خواند»

هر متنی دارای مجاز است و شالوده شکنی در صدد از کار انداختن کارکرد این مجاز است اما این خوانش ها به بستاری نمی رسد و خوانش ها ی مکرر از متن صورت می گیرد.هر کدام از این خوانش ها بیانگر یک روایت است که همواره ناکامی خود را در دستیابی به یک واگویش قطعی بیان می دارد. دومان متنی نظیر قرار دارد اجتماعی روسو را مثال می آورد.قرارداد اجتماعی همانطور که از نام آن برمی آید قوانینی را شرح می دهد که شهروندان برای اینکه از زندگی مدنی برخوردار باشند لا جرم باید به آن متعهد باشند در واقع خود واژه قرار دارد (contract) به عنوان یک مجاز بکار می رود اما خوانش ها ی مکرر از این مجاز آن را به یک روایت تمثیلی بدل می سازد یعنی مجازی که در معرض خوانش ها قرار گرفته و هر خوانش نیز خود یک بد خوانش است. دومان از دو شیوه ی رایج در زبان سنتی که بر تفکر سنتی مخصوصا فلسفه تاثیر بسزایی دارد سخن به میان می آورد یکی از شیوه ها نامندگی است در واقع شیوه ی نامندگی بیانگر نظم طبیعی زبان است. شیوه ی دیگر روایت است روایت یا نقل بیانگر یک مسیر انحرافی در ارتباط با نامندگی است. در فلسفه سنتی نامنده بشمار می رود نه روایی. ژاک دریدا در بیانی مشهور این تناقض سنتی را این گونه سرزنش می کند« من هرگز نفهمیده ام چگونه قصه بگویم» . «دومان می خواهد این تقابل را متزلزل کرده، نشان دهد که هر گفتمان نامنده ای ناچار است که روایی باشد»وقتی ماجرای زندگی شخصی را روایت می کنیم نمی توانیم تمایز قاطعی میان نامیدن وقایع و رخدادها و روایت زندگی آن شخص قائل شویم.مثلا می گوییمx  در عشق شکست خورد در واقع تفکیک رخداد عشقی یعنی ماجرایی که اتفاق افتاده از کل روایت قابل تفکیک و تمایز نیست.« پس از این رو یک روایت مجاز گرایانه همچنین حتما شالوده شکنی نامندگی خاص خویش را به نمایش می گذارد. پس ،روایت های مجازگرایانه همگی تمثیلی اند و هر روایت ناکامی خاص خود را روایت می کند».

دومان نمی خواهد مجاز(سخن سرایی) را به ساختار برتری بخشد به همین سبب تعریف وی از متن این گونه است:

فصل مشترک متناقضی که از برخورد حوزه دستور زبان با حوزه مجازها پدید می آید ... ما چیزی را متن می خوانیم که بتوان آن را از منظری مضاعف نگریست به عنوان یک نظام دستور زبانی زایا ،بی انتها، و غیر ارجاعی و به عنوان یک نظام مجاز بنیاد که با دلالتی استعلایی  بسته می شود دلالتی که رمزگان دستورزبانی را به رمزگانی بدل می کند که متن موجودیت خود را مرهون آن است. تعریف متن همچنین حاکی از امکان ناپذیری وجود آن و از پیش ترسیم کننده ی روایت تمثیلی این امکان ناپذیری است .

دستور زبان به یک عنوان یک ساختار در خلق معنی ضروری است اما حوزه آن باز و قابل انعطاف است. دومان می گوید متن از کشاکش ناهمساز بین دستور زبان و مجاز پدید می آید. مجازی که همواره می خواهد که به عنوان یک معنی بسته قلمداد شود اما مجازی دیگر آن را شالوده شکنی می کند.

دومان قرار داد اجتماعی روسو را که بیانگر تعهد و ایفای به عهد شهروندان متمدن نسبت به یکدیگر می داند یک متن می داند ولی با این حال می گوید که «قرارداد نوعی تعهد و عهد است و متن نشان می دهد که یک عهد تنها هنگامی به عنوان یک عهد شناخته می شود که شکسته شود». بنابراین عهد ابتدا معنای لوگوس محور پیدا می کند (یکتا و قطعی )اما در جریان شالوده شکنی و خوانش (بد خوانی ) قرار می گیرد.

ماخذ:

1-   پل دومان اثر مارتین مک کوئیلان ترجمه پیام یزدانجو

2-   ساختار و تاویل متن اثر بابک احمدی

3-   اراده معطوف به قدرت اثر فردریش ویلهلم نیچه ترجمه مجید شریف

4-   واژه نامه ی فلسفی مارکس اثر بابک احمدی

5-   لکان، دریدا، کریستوا اثر مایکل پین ترجمه پیام یزدانجو

6-   بارت،فوکو،آلتوسر اثر مایکل پین ترجمه پیام یزدانجو  

 

داستان کوتاه محاكمه(تبار شناسی حقیقت و قدرت)

 تق تق تق...

اين صدايي بود كه از برخورد چكش قهوه اي چوبي بر ميز قهوه اي قاضي دادگاه برخواست و همهمه حضار را خاموش كرد. من راوي داستان پشت يكي از ميزهاي قهوه اي كه بترتيب ،بالاتر از صحن دادگاه چيده شده و گويا مربوط به يكي از اعضاي هئيت منصفه است موقتا مي نشينم.

 ميز قاضي دادگاه با فرشته عدالت و ترازوي كنده كاري شده به اندازه يك از جلو نظام از ما جلوتر است. در جلويم نيمكتهاي قهوه اي، حضار را به خود ميخكوب كرده. دو پنجره ي قهوه اي نوري خردلي را به صورتهاي عروسكي حضار مي تابانند. كف صحن دادگاه با سنگ قهوه اي ليزي كه راه رفتن بر آن نامطمئن است پوشيده شده. خوب، اين از فضاي فيزيكي و غير فيزيكي كه من ديدم. حالاببينم قاضي دادگاه كه رداي قهوه اي خود را مرتب مي كند چگونه بمن كمك مي كند كه داستان را ادامه دهم.

 حضار محترم، اين دادگاه براي محاكمه ي مردي است كه به جرم قتل جلوي شما نشسته. اين شهر كوچك كمتر قاتلي را مثل او به خود ديده. من از دادستان محترم مي خواهم متن كيفر خواست را براي شما قرائت كند.

 تا دادستان آماده قرائت متن كيفر خواست شود، از پشت ميز بلند مي شوم و براي ديدن قاتل جلو مي روم، تا ببينم قاتل چگونه موجودي است. مردي چهل و پنج، شش ساله با موهاي نامرتب جو گندمي و چشمهاي آبي نافذ، دماغي معمولي و لبي نازك با رنگي پريده و هيكلي لاغر كه كت آبي رنگ كمي قواره دارش كرده بود و...  دستهاي بسته. تا قرائت كيفر خواست شروع نشده به سر جايم برمی گردم.

 با چند سرفه صدايش را صاف مي كند.

تق تق تق، جلسه ي دادگاه رسمي است، لطفا سكوت را رعايت كنيد.

 

اثر مليحه کيانيان - فرشته عدالت - مجسمه

دادستان با قد كوتاهش كه بزحمت تا لبه ميز مي رسيد با سري تاس و جمجمه اي ترسو ببخشيد توصيفي از اين جالب تر به نظرم نيامد پشت ميز قرار گرفت. بنام خدا، رياست محترم دادگاه، حضار گراميُ آقاي- ب.ي   فرزند- خداداد  دارنده شمار شناسنامه 1  متولد چل 13  صادره از... با قسي القلبي در مورخه ی..... آقاي ت.ت رئيس كارخانه ي....  را در محوطه كارخانه با سلاح سرد از ناحيه قلب مورد هدف قرار داده و او را به قتل رسانده است.با توجه به محرز بودن قتل و اعتراف قاتل، تقاضاي اشد مجازات را براي نامبرده داريم.

همهمه...

تق تق تق، با توجه به اعترافات صريح قاتل عده اي از حضار با ارائه يادداشتهايي به دادگاه خواهان بيان مطالبي در مورد قاتل شدند، از آنها دعوت مي شود در جايگاه قرار گيرند.

 مردي 70-60 ساله با كت شلوار قهوه اي مرتب، موهاي سفيد شانه زده، با عصاي قهوه اي از ميان حضار راه خود را باز مي كند و پشت ميز قرار مي گيرد.

 با سلام من معلم كلاس پنجم آقاي ب.ي هستم. وقتي شنيدم كه ايشان مرتكب قتل شده اند براي بيان پاره اي از مطالب خواستم كه در دادگاه حاضر شوم.آقاي ب.ي شاگرد شرور و حرف نشنو و بي ادب هميشه نظم مدرسه را بهم مي زد، يادم مي آيد روزي توله سگي را داخل كارتن به كلاس آورد و نظم كلاس را بهم زد. بار ديگر يكي از شاگرد اول هاي منضبط را كه از خانواده ي محترمي بود، به اتهام اينكه او جاسوسي بچه ها را پيش ناظم مدرسه كرده بشدت كتك زد. روي صندلي من پونز مي گذاشت. تمام تلاشهاي من و اولياء مدرسه براي نزديك شدن به او و اصلاح رفتارش بي فايده بود. برايش جايزه خريديم، مبصرش كرديم، ولي هيچكدام را قبول نمي كرد. اصلا نمي دانم چه مرگش بود! زير بار هيچ نظم و قاعده اي نمي رفت! چطور برايتان بگويم رام نمي شد، آدم نمي شد، مثل بقيه نمي شد. از پدرش خواستم كه به مدرسه بيايد. او بعد از شنیدن حرفهایم گفت ب. اصلا توي خانه اينطوري نيست. عاشق پرندگان است، با دستهاي كوچكش حتي در رخت شستن به مادرش كمك مي كند. مي گفت رفتار او از موقعي نامناسب شده كه به مدرسه آمده. نمي دانم. گيج شدم. من از حرفهايش سر در نمي آوردم. ولي روزي از جلوي خانه شان رد مي شدم ديدم، به پدرش در درست كردن پرچين حياط كمك مي كرد. هر چه بهش مي گفتم كه مدرسه هم مثل خانه ات است گوشش بدهكار نبود.

 روزي روزي روزي...

مثل اينكه حرفهاي آقا ي معلم تمامي ندارد اما بخاطر اينكه روايت دادگاه خسته كننده نشود شما را به ياد خاطرات دوران محصلي مي اندازم...! البته اميدوارم كه شما از آن بچه هاي...  خدا نخواسته....  نبوده باشيد.

 آقاي معلم بدون نگاه به قاتل لاك پشت وار به طرف نيمكت خود خزيد. فرد دوم مردي با هيكل شق و رق با لباس نظامي كه صداي پوتين هايش  كف صحن را مي كوبيد پشت ميز قرار گرفت.

 حضار گرامي، قاتل از سربازان پست فرماندهي من در اين شهر بود. من هزاران نفر مثل او را آدم كرده ام، تحويل اجتماع داده ام و به اين كار افتخار می کنم. اما يادم مي آيد وقتي كه آقاي ب. ي به پست من آمد چهار پنج روز بعد آسايشگاه را به آتش كشيد. او آنجا را با خانه عمه اش اشتباه گرفته بود. پدري ازش درآوردم كه نبوديد ببينيد. پوتينش را پر از خاك و ريگ كردم، كوله پشتي  پر از سنگ به گرده اش بستم. روزي مي خواست از پست فرار كند كه لابلاي سيم خاردارهاي بالاي ديوار حياط، مثل موش به تله افتاد. آنقدر سينه خيز بردمش كه خون به آنطرف لباسش رسيد.

 روزي روزي روزي ... 

 به رئيس دادگاه احترام نظامي گذاشت و پاشنه هايش را به هم چسباند، از جلوي قاتل و بدون نگاه به او مثل ميخي كه در چوب بكوبند روي نيمكت نشست. فرد بعدي رئيس تيمارستان شهر بود كه مرتب با ريش پورفسوري خود ور مي رفت با كت شلوار قهوه اي كه به تنش گشاد مي نمود خود را به جایگاه  رساند.

 حضار گرامي، آقاي ب.ي  را به تيمارستان آوردند. وضع روحی خوبی نداشت  مرتب با خودش حرف مي زد،با هر كسي که سر راهش قرار مي گرفت نزاع مي كرد يكي از نگهبانها را به شدت كتك زده، و گلويش را گاز گرفته بود. دچار روان پريشي و پارانويا شده بود. مجبور شديم به صورت انفرادي از او نگهداري كنيم، هر روز  برایش شوک مي زديم.

 روزي روزي روزي.... 

014780.jpg

 همچنان كه با ريش پروفسوري خود بازي مي كرد بدون نگاه به قاتل سر جايش نشست. مثل اينكه فرد بعدي رئيس زندان است. با كت و شلوار قهوه اي پشت ميز قرار گرفت.

حضار گرامي، آقاي ب.ي در بند 7 زنداني من بود. روز دوم زندانيان شورش كردند و غذاي خود را با چنگ به سر و صورت نگهبانها پاشيدند. چند روز بعد يكي از زندانيان آرام و سر براه كه مي شود گفت، همكار غير مستقيم ما بود، در بند چنان كتك زد كه با آمبولانس به بيمارستان اعزامش كرديم. بعد از آن تا شروع دادگاه در انفرادي بود. شبها گفتم شلنگ آب به داخل سلولش بگيرند تا اين رذل حرامزاده بداند كه كجاست و كيست.

 روزي روزي روزي......

 مثل اينكه فرد ديگری آماده است تا پشت ميز قرار گيرد ولي او اصلا ديگر نه در اين دادگاه بلكه در هيچ دادگاهي نمي تواندحضور داشته باشد. آخر او در اين دنيا نيست! بله رئيس كارخانه را مي گويم خوب اينجا من بايد به جاي او پشت ميز قرار بگيرم!

حضار گرامي، من مرحوم ت.ت هستم آقاي ب.ي را من به ضمانت دكتر ب.ب كه روانپزشك و از دوستانم است که قاتل، مريض او بوده به كار گماردم. چند ماهي سر به زير بود و كار مي كرد. روزي به كارخانه آمدم گفتند كه كارگران اعتصاب كرده اند. بالاخره با ميانجيگري و تهديد به اخراج، اعتصاب را شكستم كميته اي را براي پيگيري قضيه تعيين كردم، معلوم شد آقاي ب. ي و چند نفر از كارگران بد سابقه با عناوين خيالي و وعده هاي غير قانوني كه خودتان مي دانيد كمونيستها بيشتر تبليغ اين جور چيزها را مي كنند در راه اندازي اعتصاب نقش اصلي را داشتند. روزي يكي از دستگاه ها ي اصلي كارخانه از كار افتاد. توسط كارگران نجيب و سربزير به من اطلاع داده شد كه قاتل با رد كردن ميله اي فلزي در داخل دستگاه، آن را از كار انداخته. نمي دانيد تعمير دستگاه چقدر برايم هزينه داشت.  

 در اينجا به سختي آب دهنش را قورت داد.

 روزي روزي روزي...

آن روز، براي سركشي به كارخانه رفتم كه اين مرد ناجوانمردانه به من حمله كرد و مرا كشت. خدا مرا بيامرزد!

 تق تق تق، دادگاه رسمي است.

 آيا متهم دفاعي دارد؟

 نگاه ها همه متوجه قاتل شد، لبان او براي چند ثانيه لرزيد. همين. دادگاه براي صدور راي نهايي وارد شور مي شود. به همين منظور دادگاه تا نيم ساعت ديگر رسما تشكيل مي شود. رئيس دادگاه و هيئت منصفه به اتاق ديگري رفتند بعضي از حضار در كافي شاپ حضور بهم رساندند، بعضي به سيگاري اكتفا كرده و در راهرو راجع به محاكمه صحبت مي كردند. راس ساعت همه سر جای خود قرار گرفتند متهم بدون تغيير در ميان دو مامور به جلوي خود نگاه مي كرد، عمق چشمانش گواهي مي داد كه به اندازه طول تاريخ نگاهش ژرفا دارد. كاغذي به دادستان داده شد.

  تق تق تق، دادگاه رسمي است همه ساكت شدند.

دادستان كاغذ را با، پا بلندي گرفت و سينه اش را صاف كرد.

حضار همه يك صدا:

 اعدام بايد گردد، اعدام بايد گردد. تق تق تق...