X
تبلیغات
لوگوس

            

 

رولان بارت در خاطرات انتقادی خود، رولان بارت نوشته ی رولان بارت در سراسر متن با ضمیر سوم شخص (او) به خود ارجاع می دهد. علتش این است که در سوژه ی گزاره نمی توان با فاعل ارتباط بر قرار کرد چه در اینجا سوژه در موضع سوبژکتویته قابل درک و فهم است نه به عنوان ضمائر دیگر. حتی در نوشته های اعترافی من متن نمی تواند با من مولف یکی باشد چون در متن ما همواره با سوژه گزاره مواجه ایم بنابراین (او)ی متن مسبوق به سابقه بوده و مثلا با رولان بارت متولد(1980-1915) و... متفاوت است به خاطر همین موضع سوبژکتیویته است که وی در ابتدای زندگی نامه خود نوشت خود می نویسد این کتاب را باید چنان در نظر گرفت که گویی سخنان شخصیتی در یک رمان است.

 چنین فنی برجسته کننده ی این نکته است که شخصی که سخن می گوید یا عمل می کند با شخصی که می نویسد هرگز یکی نیست . سوژه «او» یی که در رولان بارت نوشته رولان بارت باز نمایی شده نمی تواند به لحاظ زبانی با سوژه یی (رولان بارتی) یکی باشد که مجری باز نمایی در آن متن است. عنوان متن که به حالت مضاعفی مولف /سوژه در آمده خود بیانگر این نکته است. در واقع در زبان مواقع سوژگانی تغییر می کند؛ در نوشتار سوژه از دست می رود. پس به مفهوم فوق، کلام و بلکه موضع سوژگانی شخصی که به زبان ادبی سخن می گوید دو آوایه است. «من» به عنوان ضمیر همواره معطوف به «دیگری» است و کلامهای مورد استفاده ی این «من» متوجه و در برگیرنده «دیگر کلامها» و«دیگر گفته ها» به شمار می روند. این «من» خود وجهه یی مضاعف داشته، هم فرآورده ی سوژه یی در«بیرون» از من است و هم فرآورده سوژه ی ضمیری خود متن. به نظر کریستوا سوژه ی «در بیرون » اصلا نمی تواند مطرح باشد زیرا همه آنچه از نوشته ها دستگیر ما می شود همان سوژه ی ضمیری غیر شخصی و مدام متغییر است.

سوژه در نوشتار همواره سوژه مضاعف است چون کلام او بینامتنی (کلیشه ای، از پیش نوشته شده است) و دال های ضمیری که به آن سوژه رجوع می کنند نیز همواره در حال تغییر بوده و هیچ مدلول ثابتی (سوژه ی در بیرون)ی که بتوانند به آن رجوع کنند نخواهند داشت. کریستوا با استفاده از تاکید باختین بر دو چندانی یا کیفیت مکالمه ای کلام و گفته ها به تصورات موجود از وحدت و یگانگی حمله می کند، تصوراتی که آنها را ملازم دعویات اقتدارطلبانه، حقیقت بی چون و چرا و میل جامعه به سرکوب تکثر می داند . به عبارت دیگر حمله کریستوا حمله ای علیه مبانی منطق غربی است. چنین منطقی، که ارسطو پایه گذار آن است بر اساس اصل عدم تناقض عمل می کند. چنانکه یک چیز نمی تواند هم خودش باشد و هم چیز دیگر. بحث کریستوا این است که، با در نظر گرفتن نگرش باختین به کلام یا گفته یی، با چالش بنیادین با منطق ارسطویی و تصورات آن از وحدانیت مواجه خواهیم بود. کلام یا گفته ی مکالمه یی کلام یا گفته یی دو آوایه و دگر آوایه است در عین برخورد از یک معنی از معانی بدیل نیز لاجرم برخوردار است. مفهوم بینامتنیت به معنی طرح ریزی زبانی است که، با انگاشتی که از دیگر بودگی دارد به لحاظ اجتماعی بر آشوبنده و انقلابی است. بینامتنیت در بردارنده ی آن جنبه یی از متون ادبی و دیگر انواع متون است که با خود، یعنی باور به وحدت معنا یا سوژه ی انسانی، به مبارزه بر خاسته و آن را واژگون می سازد و از این رو مخل همه پندارهای مطرح از امر منطقی و پرسش ناپذیر است.

 

هگل با ایده ی دیالکتیک خود که در بردارنده تز،آنتی تز و سنتز است به این برداشت کریستوا از باختین در مورد مکالمه گرایی صحه می گذارد تز نماینده ی یک وضعیت نهاده است و آنتی تز شکل مقابل و معارض آن است در نتیجه سنتز بیان گر وضعیتی بالا تر با شناختی تازه تر است بنابراین دیالکتیک حاکی از آن است که اندیشه و جامعه بشری می تواند به موضع سومی ترفیع یافته یا جهش پیدا کند و این وضعیت معارض با تک طنینی و تمامیت سخن در نزد کسی است.

اما کریستوا هر چند دیالکتیک هگل را راه گریزی برای ثبات و استقرار نهاده می داند اما به آن انتقاد دارد وی می گوید: وضعیت همنهاده می تواند فرض امر تک گویانه، فرض بازیافت وحدانیت و یگانگی را بار دیگر مطرح کند، کریستوا در نقد مارکسیستی از دیالکتیک هگل می نویسد: فرض مکالمه گرایی را، که بسیار مرهون هگل است، نباید با دیالکتیک هگلی اشتباه گرفت، دیالکتیکی مبتنی بر یک گروه سه جزئی و از این رو مبتنی بر مبارزه و فرافکنی (فراروی یا یک حرکت استعلایی)، که از سنت ارسطویی مبتنی بر جوهره و علیت عدول نمی کند. مکالمه گرایی با جذب این مفاهیم در مفهوم رابطه، جای آن را می گیرد. مکالمه گرایی تلاشی نه در جهت فراروی بلکه در جهت هماهنگی بوده، در همه حال حاکی از نوعی گسل (تضاد و تشابه) به عنوان جلوه ای از دگرگونی است. دقیقا در این نگرش کریستوا نه معطوف به فراروی بلکه معطوف به فرآوری است.

یکی دیگر از حیطه هایی که کریستوا در آن به تعمق پرداخته رابطه روانکاوی و بینامتنیت است از نظر کریستوا، بینامتنیت باید با میل و با انگیزه های روان کاوانه سوژه منقسم درارتباط باشد به نظر او سوژه میان امور آگاهانه و ناآگاهانه، خرد و میل ، امور عقلانی و ناعقلانی، امور اجتماعی و پیش اجتماعی و امور ارتباط پذیر و ارتباط ناپذیر منقسم شده است این جنبه از آثار کریستوا بیش از هر اثر دیگری معرف فرآیند ثمربخش تاثیر و تاثراتی است که، در زمان نظریه (دهه 60 تا70فرانسه) میان او و رولان بارت وجود داشته است برای مثال کریستوا از بارت بخاطر جای دادن میل در محور زبان نقادانه ستایش کرده و می نویسد در این شبکه یی که باید رمزگشایی شود به دو نیمه تقسیم شده؛ میل، که سوژه در آن درگیر است (تن وتاریخ)، و نظم نمادین ،خود و معقولیت. در اینجا نظم نمادین به آثار نظریه پرداز تاثیرگذار روان کاوی ژاک لکان و تمایز او بین امر خیالی و امر نمادین اشاره دارد. امر خیالی متوجه حس بدوا پاره پاره و با این حال شدید کودک از تن خود است نوزادان در این مرحله اولیه، تفکیک صریحی بین خود و اطرافیان خویش بویژه مادر قائل نمی شوند. اما، امر«نمادین» متوجه آن وضعیتی، پس از اکتساب کامل زبان، است که لاکان «نظم نمادین» می نامد.

 سوژه با اکتساب زبان به عرصه همه مواضع، قواعد، و روابط اجتماعی یی پا می گذارد که پی بست جامعه را تشکیل می دهند. اکتساب زبان از نظر لاکان ملازم با پدر، قانون و پندارهایی از وحدت است، زیرا زبان همواره می کوشد سوژه ها را در مواضع زبانی و اجتماعی خاص تثبیت کند. گو اینکه همواره در این تلاش خود ناکام می ماند بر خلاف نوزادان (کودکان در مرحله پیش از تکلم) قادر به بیان تفاوت موجود میان تن


بینامتنیت در بردارنده ی آن جنبه یی از متون ادبی و دیگر انواع متون است که با خود، یعنی باور به وحدت معنا یا سوژه ی انسانی، به مبارزه بر خاسته و آن را واژگون می سازد


خود و تن مادر نیستند سوژه در زبان همواره به صورتی ناپایدار تثبیت شده و به عنوان یک «من» یا یک «تو» یا به عنوان جزئی از «ما» ی جمعی تعیین وضعیت پیدا می کند. کریستوا همچون بسیاری دیگر از اعضای گروه تل کل شدیدا تحت تاثیر نظریه روان کاوی لاکان است اما با این حال نگرش وی خالی از انتقاد نیست کریستوا بجای توجه به امر خیالی به مرحله ی پیش نمادین فروید توجه کرده در آنجا است که این مرحله از طریق ضرب آهنگها و جریانهای جسمانی یک همذات پنداری تام با تن ما در ایجاد می شود اما این همذات پنداری در مرحله ای که او نهاده ای می نامد متفرق شده اما کلا محو نمی شود منظور از مرحله ی نهاده ای آن مرحله ای است که سوژه ی انسانی پا به حیات اجتماعی می گذارد جهانی که بتدریج زیر تصورات تک گویانه زبان قرار می گیرد حوزه تعمق کریستوا در دو جهت است یکی نشانه شناسی است که متضمن قلمروی خاصی نیز است که آن را امر نشانه ای می نامد و دیگری امر نمادین است .

سوژه در میان این دو حوزه دلالتی تقسیم شده. حوزه نمادین، متضمن زبان اجتماعی دلالت گری است که تحت عناوین خود، ارتباط، آرمان وحدانیت و یگانگی عمل می کند و امر نشانه ای متضمن زبان انگیزه ها رانه های شهوانی و ضرب آهنگها و جریانات جسمانی است که از مرحله نوزادی مرحله ای مقدم بر انسجام سوژه در مرحله ی نهاده ای، همچنان حفظ شده است کریستوا برای مفهوم کردن امر نشانه ای از واژه ی کورا استفاده می کند. کورا واژه ای است اقتباس شده از تیمائوس افلاطون و منظور از آن ظرف یا آوندی است که تن مادر تجسم آن می شود این ظرف یا کورا «نام ناپذیر، ناگفتنی، ناهمرگه، سابق بر نام گذاری، مقدم بر یک و پیش از پدر است» این یعنی که ما بزرگسالان رابطه ی خود با سیالیت نفس نوزاد پیش از تکلم را بطور کامل از دست نمی دهیم، سیالیت نفس، که در تصور کریستوا از کورا نقش بسته، مقدم بر زبان، منطق، تثبیت هویت و وضعیت سوژه بوده و در زبان شاعرانه غلیان می کند که نظم تک گوی حوزه ی نمادین را بر هم می زند در زبان شاعرانه که اکنون در حوزه ای نمادین حضور دارد می توان در عین حال رد امر نشانه ای را پیدا کرد زبان شاعرانه امور منطقی و وحدت امور به هم ریخته و زبان به گونه ی پیشا منطقی و وحدت گریز نمود پیدا می کند.

 اما رابطه میان بینامتنیت و شرح کریستوا از سوژه ی منقسم بین حوزه های نمادین و نشانه یی چیست؟ به نظر می رسد پاسخ در این باشد که، متون نیز پیروی همین جریان انقسام نیرو های منطقی و نامنطقی، نیروهای نمادین و نشانه یی اند. هیچ متنی هر قدر هم که رادیکال باشد به طور کامل نشانه یی نیست؛ امر نشانه ای همواره خود را در امر نمادین عرضه می کند. کریستوا، با نشان دادن این سرشت منقسم متون به معرفی دو اصطلاح تازه می پردازد: متن ظاهری و متن زایشی . متن ظاهری بخشی از متن است که مقید به زبان ارتباطات به امر«نهاده ای- نهاده»، بوده و نشانگر ساختار تعریف پذیر و معرف آوای یک سوژه منفرد و متحد می نماید. متن زایشی بخش از متن است که از نیروی رانشی ناشی از ناخودآگاه سرچشمه گرفته و بر اثر تمهیدات آوایی نظیر ضرباهنگ، لحن، نوا، تکرار و حتی انواع آرایش های روایی قابل شناسایی است. متن زایشی متن ظاهری را بر هم زده، از هم گسیخته و متزلزل می کند و از این رو مبین انگیزه ها و امیال یک سوبژکتیویته ی پیشا زبانی می شود. این سوبژکتیویته ی پیشا زبانی، با آن که برخوردار از زبان نبوده، زبانهای نظم نمادین (زبان نهاده یی )را برای مسموع و محسوس ساختن خود به کار می گیرد.

در پاره ای از متون – برای مثال، متون منطقی، علمی، یا حقوقی- رد متن زایشی تقریبا به طور کامل محو خواهد شد. و در پاره یی دیگر نظیر نوشته های مدرنیستی مالارمه، جویس، بکت و سولرس نیروی بالقوه ی متن زایشی آزاد شده و متن به کورای نشانه یی نزدیک می شود. ذکر این نکته حائز اهمیت است که رویه معنا کاوی کریستوا از قلمرو متن ادبی فراتر رفته و دیگر اشکال هنری، نظیر موسیقی، نقاشی، و رقص را نیز در برمی گیرد. همچنان که بحث شد نویسنده به عنوان سوژه به گونه یی در متن گم می شود که سوژه موجود در نوشتار هیچگاه با خود آن سوژه هم هویت نخواهد بود (مثل کتاب رولان بارت اثر رولان بارت) سوژه زبانی همواره توسط نظام دلالتی یی که خود در چارچوب آن سخن می گوید منقسم ومعین می شود. از این نظر آثار کریستوا بعد روان شناسانه یی به تحلیل باختین از گفتمان دوآوایه، مکالمه گرایی، دگرآوایی و ناهمرگه بودن می بخشند. البته همچنان که اشاره شد، سوژه پیشا نمادین، سوژه ی انگیزه‌ها و نه سوژه‌ی زبان نهاده‌یی، مدام با گسستن یا باز ساختن نظامهای دلالتی یی که در چارچوب آن ها می گوید و می نویسد خود را در زبان شاعرانه متجلی می کند و این جا است که در آثار کریستوا نظریه یی در باب بینامتنیت تبیین تازه می یابد.

 فروید در تحلیل خود از رویا ها به این بحث پرداخته که رویاها به ایفای نقش از طریق فشردگی و جابجایی تمایل دارند. در فشردگی یک نشانه مجمو عه یی از معنا ها یا دال ها را در خود گرد می آورد و در جابجایی،نشانه ای متعلق به یک حوزه دلالتی دیگر به جای محتوای واقعی رویا می نشیند. به خواب دیدن یک حلقه می تواند به لحاظ نمادین فشرده یی از انگاره ها و امیال مربوط به مجموعه یی از وجوه زندگی باشد مانند ازدواج، ایمان مذهبی، میل جنسی، ثبات یابی اقتصادی. از این رو بینامتنیت همان گذر از یک نظام نشانه به نظام نشانه یی دیگر است که متضمن تغییری در موضع نهادیی – تخریب موضع قدیمی و شکل دهی یک موضع جدید خواهد بود. کریستوا ،با اجتناب از فرو کاستن بینامتنیت به تصورات سنتی از تاثیرپذیری یا مطالعه منشاءها و بررسی زمینه های آشکار الهام گیری اکنون اصطلاح بینامتنیت را به نفع اصطلاح جدید جایگشت کنار می گذارد ولی به هر حال استفاده از این دو اصطلاح جدید «بینامتنیت- جایگشت» در مقایسه با درک این نکته که متون نه تنها از آحاد متنی پیشین بهره گرفته بلکه آن ها را دگرگون کرده و به تعبیر کریستوا موضع نهاده یی تازه ای به آنها می بخشد از اهمیت کمتری برخوردار است.

نظرات کریستوا در مورد متن، ساختار گرایی، روان کاوی، مارکسیسم و... برای برسمیت شناختن وضعی است که، غیرت نام دارد غیرت موجب می شود که متون از حالت صلب و تعصب گونه خارج شده و شکل نشانه یی (زایشی) بخود بگیرد. رولان بارت در تاکید و تائید نظرات کریستوا، متنtexte) )را به معنای (tissue) بافته، می گیرد او در کتاب لذت متن می نویسد: تصور بر این است که این بافته همواره یک پوشش حاضر و آماده یی است که کمابیش معنای حقیقت را در خود جای داده اکنون تاکید داریم که، در این بافته، ایده ی زاینده ایی که متن را می سازد، در نتیجه یک در هم تنش دائمی بوجود می آید؛ سوژه، گم شده در این بافته – این بافت- خود را مضمحل می کند، همچون عنکبوتی که خود را به همراه ترشحات سازنده ی تارهای اش از بین می رود. گذشته از اینکه در اینجا سوژه بر کنار شده و متنیت است که اصالت داشته، نکته مهم دیگری که در راستایی نظرات کریستوا و بارت را نشان می دهد در استفاده از واژه بافته بجای متن است. بارت بر این عقیده است که یک سر بافته همیشه آزاد است و این گفته نظر کریستوا را راجع به متن زایشی تامین می کند. در واقع متن معنا زا یی می کند و بر روی ما بسته نیست. این نوع نگاه به متن باعث می شود که متون سرخوشی آور شوند.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 6:45 بعد از ظهر توسط حمید حیاتی |

 

 در رمان مکالمه‌ی هر شخصیتی از ویژگیهای فردی خاص،و از برخی جهات یکه، برخوردار است. این ویژگی شخصی متضمن جهانبینی شخصیت، اسلوب گفتار او و موضع اجتماعی و ایدئولوژیک اش، بوده و این همه از راه سخنان شخصیت به بیان در می آیند. باخ تین در تحلیل رمان های داستایفسکی از انگاره ی آوایی سخن بیان می آورد. آنجا که هر شخصیتی جهان را برای خود تاویل کرده، این تاویل را از راه گفتمان خاص خود بیان می کند این بزعم باختین به معنی آن که مولف (قهرمان را نه با واژه های بیگانه با قهرمان می‌سازد، و نه با تعاریف خنثی ؛او نه شخصیت می سازد، نه یک تیپ، و نه یک طبع، در واقع او اصلا انگاره ی عینیت یافته یی از قهرمان نمی سازد، بلکه آنچه می سازد سخن قهرمان درباره ی خود و دنیای خود است.

قهرمان داستایفسکی نه یک انگاره ی عینیت یافته بلکه یک سخن، یک آوای محض است؛ ما او را نمی بینیم، او را نمی شنویم؛هر آنچه سوای سخن او می بینیم و می شناسیم نا ضرور بوده، همچون سازمایه یی در کام سخن می رود، یا این که همچون چیزی برانگیزنده،و ترغیب کننده همچنان بیرون می ماند) رمان چند آوایه مانند سنت کارناوالی، با هر نگرشی به جهان که یک نظرگاه رسمی، یک موضع ایدئولوژیک و از این رو یک گفتمان را بر همه دیگر نظرگاهها، موضع ها و گفتمان ها ارجحیت بخشد مبارزه می کند. رمان از این جهت دنیایی را به ما عرضه می کند که براستی مکالمه ای است.البته شاید این واقعیت که همسخنی مکالمه یی با دیگری می تواند در گفته ی یک گوینده واحد نیز رخ دهد، بیش از همه در جریان سیال ذهن مدرنیستی مشهود باشد، فنی که کار رمان نویسانی چون ویرجینیاولف و جیمزجویس دیده می شود می توان این جریان مکالمه درونی را در رمان اولیس جویس دید: یکی از آن یاروها کلک یکی دیگر را می کند. استخوان را پاک کن،فکرش را نکن کی بود. گوشت عادی برای آنها. لاشه ها همان گوشت گندیده است. خوب، پس پنیر چیست؟ لاشه ی شیر. در سفرهای دریایی در چین خواندم که چینی ها می گویند سفید پوستها بوی لاشه می دهند. چه بهتر مرده سوزان. کشیشها کلا با آن مخالف اند پخت و پز به خاطر منافع آن بنگاه دیگر. همه مشعلها و دلالهای اجاق هلندی. زمانه ی طاعون. آبله های تب برفکی برای نفله کردن آنها. گودال مهلک. خاکستر مرده روی خاکستر مرده. یا تدفین در دریا. آن برج سکوت پارسی کجاست؟ پرندگان فرسوده اندش.خاک، آتش، آب. می گویند غرق شدن لذت بخش ترین چیزها است.

 کل زندگی ات را در آنی می بینی. و دیگر برگشتی به زندگی نیست. اما در هوا نمی شود دفن شد.... اما وجود دیگر بودگی آن چیزی است که در رمان های چند آوایه و رمانهای سوررئال اصل است منتهی بلحاظ فنی در این دو تفاوتهایی هست که جای بحث آن در این مجال نیست. دگر بودگی بنیان بینامتنیت است آنجا که همه گفته ها از رهگذر دیگر آواهای رقیب و متعارض مطرح می شود. پس سرشت زبان در صیرورت آن است آنجا که کلام تثبیت شده و یگانه محلی از اعراب ندارد باختین می نویسد: کلام یک چیز مادی نیست، بلکه امری همواره در حال تحرک بوده، و رسانه ی همواره متغیر تعامل مکالمه ای است. کلام هرگز جذب یک آگاهی واحد یا یک آوای واحد نمی شود.

حیات کلام با انتقال از دهانی به دهان دیگر، از زمینه ای به زمینه ی دیگر، از یک گروه اجتماعی به گروه اجتماعی دیگر، از نسلی به نسل دیگر، دوام می یابد. در این روند کلام سیر خود را از یاد نبرده و نمی تواند کاملا از قید قدرت زمینه های ملموسی که به آنها وارد شده فارغ باشد. هنگامی که عضوی از اعضای یک جماعت سخن گو کلامی را مطرح می کند، این نه یک کلام خنثایی در زبان بوده و نه کلامی آزاد از الهامات و ارزیابی های دیگران است، کلامی که آواهای دیگران در آن منزل نکرده باشد، نه، او کلام را از آوای فردی دیگر دریافت می کند، کلامی که از آوای آن دیگری انباشته بوده. کلام از زمینه ی دیگری به زمینه ی او وارد شده و تاویلهای دیگران را با خود دارد. اندیشه او با کلامی از بیش منزل کرده کار می کند تاکید باختین بر دیگر بودگی همگی ناشی از این دریافت اند که زبان هرگز از آن ما نبوده، که هیچ سوژه ی انسانی واحدی وجود ندارد که اصلا بتواند ابژه پژوهش روانشناختی باشد. پس در تاویل متون هیچ تاویلی کامل نبوده بلکه این تاویل پاسخی است به


کریستوا پیوسته گفتمان های علمی و منطقی را در چارچوب زمینه های هنری و داستانی قرار داده، از این رو به نحوی خودآگاهانه تمایز میان علم، یا امور منطقی و زبان یا نیروی تخیل و میل را مخدوش کرده و منازعه یی میان آنها به راه می اندازد

کلامهای پیشین. بنابراین همان طور که تودوروف می گوید: مهمترین وجه گفته یا دست کم نادیده انگاشته ترین وجه آن، یعنی بعد بینامتنی آن است. پس از آدم دیگر هیچ شئی بی نام و هیچ کلام بکار نرفته ای وجود ندارد. این نگرش به زبان همان نگرشی است که کریستوا با اصطلاح تازه خود، بینامتنیت، برجسته ساخته و بار دیگر ما را به مقولات دو آوایه و ژانرهای گفتاری باز می گرداند. دهه ی 1960 تا 1970عرصه نظریه پردازهای مختلف در مورد زبان مخصوصا در زمینه ی نقد سوسوری و در نتیجه نقد ساختارگرایی بود. اکثر نظریه پردازان سرشناس در زمان ظهور پسا ساختارگرایی در فرانسه از جمله ژاک دریدا، رولان بارت، فیلیپ سولرس و میشل فوکو که در نشریه تل کل قلم می زدند سهم مهمی در ادبیات و اندیشه های فلسفی و سیاسی داشتند. در واقع تل کل مکان مشترکی بود که این نظریه پردازان نظرات محوری خود را در مورد متن و متنیت ارائه کردند.
 
 کریستوا در تحلیل سیمولوژی (نشانه شناسی) سوسوری به نقد مدلول معین و ثابت می پردازد مدلول های مورد بحث در نشانه شناسی ساختارگرا اسطوره ها، سنت های فرهنگی شفاهی، متن های ادبی، و در واقع هر متن فرهنگی را به صورت علمی تحلیل می کرد و مدعی بود که چون دال ها هرلحظه در یک نظام همزمانی حضور داشته و ایفای نقش می کنند در نتیجه مدلولهای تعیین پذیری را می توان برای آنها مهیا کرد بزعم کریستوا این دیدگاه از این واقعیت اجتناب می کند که دالها متکثر و آکنده از معنای تاریخی اند و همچنین سوق مدلول به طرف عینیت گونگی آن ما را از توجه به سوژه انسانی بازسلاسس می دارد. نظریه ی پسا ساختارگرا به طور عام و نویسندگان کلیه ی همکار با گروه تل کل به طور خاص، تصورات رایج از مناسبات میان دال و مدلول را شاه راهی می دانند که ایدئولوژی مسلط از آن طریق قدرت خود را ابقا کرده و اندیشه های انقلابی یا دست کم عرف شکن، را سرکوب می کند برای مثال دریدا به این بحث می پردازد که همه ی عمده گفتمانهای ایدئولوژیک و گفتمان های ظاهرا عملی یا عینی متکی بر وهم «مدلول استعلایی» اند، و همچنان در مصاحبه یی با ژولیاکریستوا خاطر نشان می کند،مدلول استعلایی «در خود و از خود» در جوهره ی خویش.... به هیچ مدلولی ارجاع نداشته، از زنجیره ی نشانه ها بیرون شده، دیگر به عنوان یک دال ایفای نقش نمی کند.
 
با این حال حرکت از مدلول به سوی دال، محوریت و شفافیت عمده نشانه هایی را که برای تثبیت نظام گفتمانی به کار بسته شد، تضمین می کند و از بار ایدئولوژیک مدلول می کاهد میشل فوکو در گفتمان مسلط که حکایت از همبستگی دانش و قدرت دارد با کنکاش در مدلولها و مفهوم ها به سنت دیرینه آنها باریک شده و راههایی که قدرت و ایدئولوژی مسلط با بازنمایی آن به عنوان حقیقت از راهیابی اندیشه های دیگر ممانعت بعمل آورده را در مورد تحلیل قرار می دهد. جستجوهای وی در این زمینه ها در کتابهای تاریخ جنون و اراده به دانستن... ارائه شده است. نظریه تل کل بنیان های معنا و ارتباط را مورد حمله قرار داده به ستایش از، و پژوهش در، آن چیزی می پردازد که در برابر تثبیت رابطه ی دال / مدلول مقاومت می ورزد. این کار به تعبیر مارکسیستی،حمله یی به کالایی شدن اندیشه و نوشتار است همچنان که بارت می نویسد، کریستوا طلایه دار چنین جنبشی بوده، آنچه ژولیا کریستوا طرح می کند نقدی بر ارتباطات است او نشان می دهد که ارتباط این محبوب علوم اثباتی(نظیر زبان شناسی)،محبوب فلسفه ها و سیاست «مکالمه»،«مشارکت» و«مبادله» کالا است.
 
به عبارت دیگر، ارتباطات و معنا دانش و کار فکری را به عنوان یک محصول، یک شئی با ارزش کالایی شدن و مبادله پذیر عرضه می کند و ایده های قابل مصرف واجد ارزش هستند کریستوا، با توجه به حمله به تصورات موجود از ارتباطات، به ایجاد شیوه ی جدیدی از نشانه شناسی اقدام می کند که آن را معنا کاوی می نامد. با این رویکرد تازه، او می کوشد متون را بعنوان مواردی همواره در حال تولید و نه محصولاتی برای مصرف بی درنگ، در نظر گیرد با چنین ایده ای وی بر فرآوری معنا نظر دارد با در نظر گرفتن اندیشه کریستوا ایده ها به عنوان فرآورده های کامل شده و قابل مصرف عرضه نمی شوند، بلکه عرضه ی آن ها به گونه یی است که خواننده خود ترغیب می شود تا در مسیر فرآوری معنا گام بردارد عرصه این چالش متن است و نشانه شناسی نوین کریستوا در عین حال که در صدد تحلیل متن بوده خود مقید به آن نیز هست.
 
در این نشانه شناسی نوین، کریستوا پیوسته گفتمان های علمی و منطقی را در چارچوب زمینه های هنری و داستانی قرار داده، از این رو به نحوی خودآگاهانه تمایز میان علم، یا امور منطقی و زبان یا نیروی تخیل و میل را مخدوش کرده و منازعه یی میان آنها به راه می اندازد. کریستوا در«متن در بند» دغدغه ایجاد روالی را دارد که یک متن از آن طریق بر پایه گفتمان از پیش موجود بنا می شود. این امر یادآور امر مکالمه ای باختینی و دگر آوایی بوده و توجه نشانه شناختی کریستوا به متن، متنیت و رابطه ی آنها را با وضعیت ایدئولوژیک نشان می دهد. توجه باختین به شرایط اجتماعی و توجه کریستوا به سوژه های انسانی به نفع اصطلاحات انتزاعی تر و متنیت کنار رفته اند هم باختین و هم کریستوا تاکید دارند که متون نمی توانند از متنیت فرهنگی یا اجتماعی گسترده تری که سنگ بنای آنها است منفک شوند از نظر کریستوا این یعنی که ابعاد بینامتنی یک متن را نمی توان به عنوان «سرچشمه »ها یا «تاثیر پذیری ها» ی صرف از آن چیزهایی مورد مطالعه قرار داد که معمولا «پس زمینه» یا «زمینه» نامیده می شوند.
 
متن یک کردار و یک فرآورندگی است جایگاه بینامتنی آن نشانگر ساخت یابی متن از کلام ها و گفته هایی است که پیش از این وجود داشته، پس از ادا شدن نیز همچنان استمرار یافته، بنابراین بر تعبیر باختین «دو آوایه» اند منظور کریستوا از واژه های «کردار» و«فرآورندگی» همین است منتها معرف معناهای صریح و ثابت نبوده، تجسم بخش تعارض مکالمه بنیاد جامعه به سر معنای واژه های اند از این نظر متون هیچ معنای واحد یا متحدی خاص خود نداشته سراسر به فرآیندهای اجتماعی و فرهنگی جاری مربوط می شوند. کریستوا با تاکید برسرشت اجتماعی و دو آوایه ی زبان، مکالمه گرائی باختین را با نشانه شناسی خود عجین می سازد. او کلام ادبی پویا را بر اساس یک ساحت افقی و یک ساحت عمودی تعریف می کند. در ساحت افقی «کلام در متن هم متعلق به فاعل نویسا است و هم متعلق به مخاطب» و در ساحت عمودی، «کلام در متن به سوی یک شاکله ادبی پیشین یا همزمان جهت گیری می کند».
 
باختین به رمان به عنوان ژانری که در آن سطوح بینامتنی را انعکاس می دهد نظر دارد اما از نظر کریستوا زبان شاعرانه است که متضمن پویایی کلام ادبی است چه زبان شاعرانه نقطه ای را به عنوان معنای ثابت مکالمه بین چندین نوشته مطمح نظر نداشته بلکه بر برداشت پویایی بین نویسنده، مخاطب(یا شخصیت) و زمینه ی فرهنگی معاصر یا پیشین تاکید دارد. کریستوا می نویسد:محور افقی (فاعل-مخاطب) و محور عمودی (متن- زمینه) با هم مصادف شده، واقعیت مهمی را مطرح می کنند: هر کلامی (یا متنی) آمیزش کلام های (متونی) است که در آن دست کم یک کلام (متن)دیگر را می توان خواند. این دو محور، در آثار باختین، که خود آنها را مکالمه و دو سویگی می نامد، به روشنی از یکدیگر متمایز نشده اند. با این حال، آنچه در این جا همچون یک بی دقتی به نظر می رسد در واقع طرح نخستین بینش در باب یک نظریه ی ادبی از سوی باختین بوده: در متنی همچون معرقی از نقل قولها ساخته می شود؛ هر متن جذب و دگرگون سازی متنی دیگر است- فرض بینامتنیت به جای فرض بیناذهنیت می نشیند و زبان شاعرانه خوانشی دست کم مضاعف می یابد.
 
کریستوا در این جا موضع سوژه را به بازی می گیرد. موضع ای که موضع مولف، شخصیت و ضمایری همچون من، ما و آنها است که سوژه ها به آن وسیله به خود و مخاطبان خود ارجاع می دهند. کریستوا، با تاثیر پذیری از زبان شناس فرانسوی امیل بنونیست، و نیز از


متن یک کردار و یک فرآورندگی است جایگاه بینامتنی آن نشانگر ساخت یابی متن از کلام ها و گفته هایی است که پیش از این وجود داشته

نظریه یاکوبسون در باره ی متغیرها و در راستای شرح و بسط نظریه باختینی به طرح مفاهیم سوژه ی گزاره و سوژه گفته می پردازد. اگر بهترین تصور از «سوژه گفته » همان شخصیت سخن گویا اندیشه گر باشد آنگاه «سوژه ی گزاره» نیز سوژه ی (فاعل) یک کنش روایی خواهد بود من وقتی مستقیما با کس دیگری سخن می گویم، کلمات ام ظاهرا به من به عنوان یک سوژه ی گفته مربوط می شوند. اما هنگامی که کلام خود را مکتوب می کنم آن کلام شاید سالها بعد توسط کس دیگری خوانده شوند.موضع من موضع سوژه یی است که دیگر مستقیما مطرح نخواهد بود «من» صرفا یک سوژه گزاره خواهم شد همچنان که پسا ساختارگرایانی چون کریستوا و بارت راغب به تصریح آنند که سوژه در نوشتار گم می شود.البته، پسا ساختارگرایان از این هم فراتر رفته و به فقدان سوژه در زبان در کل اشاره می کنند. این فقدان متوجه سرشت نامشخص زبان در کل است این جنبه با توجه به ضمایری که در رجوع به خود و دیگران مجبور به استفاده از آنها هستیم برجسته می شود.

وقتی مقام عالی رتبه این کلام را به زبان می راند که «من این کشتی را فلان و بهمان می نامم» شاید این باور به وجود آید که این کلمات گفته ی فردی برخوردار از شان اجتماعی بالا باشند، واقعیت همین است و کلمات مذکور نیز چنان تاثیری بر واقعیت خواهند گذاشت اما معنا و تاثیر«من» در آن جمله وابسته به سوژه ی خاصی که جمله را می گوید نیست. آنچه که اهمیت دارد این است که عبارات قالبی مذکور گفته شده، همان گونه که بارها و بارها پیش از این گفته شده، و واقعیت این است که جمله مذکور خطاب به مخاطبی گفته می شود که در موضع شاهد رخدادی (نام گذاری یک کشتی) می ایستد که بارها بیش از این رخ داده و در آینده نیز بارهای بیشمار رخ خواهد داد. مثال نام گذاری یک کشتی شاید ظاهرا متضمن رخدادی غیر رایج بوده، از این رو ربط خاصی به زبان در کاربرد روز مره اش نداشته باشد با این حال بحث ساختارگرایان این است که جایگزین پذیری مشابهی در همه کاربردهای زبانی قابل وقوع است. هر زمان که سوژه ها به زبان وارد می شوند در واقع به موقعیت هایی وارد می شوند که سوبژکتیویته ی شخصی شان در آنجا از دست می رود. امبرتواکو در گل سرخ با هر نام دیگر اشاره می کند که ما در زمانه ی معصومیت زبان هستیم یا بهتر بگوییم ما در مقابل زبان معصوم هستیم چه ما برای بیان احساسات و عواطف خود مجبور به استفاده از کلماتی هستیم که از شدت استعمال بار معنایی خود را از دست داده و زبان همچون سکه ای شده است که نقش آن بر اثر کثرت استعمال از بین رفته و چیزی بیش از یک فلز از آن باقی نمانده است.

+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 5:39 بعد از ظهر توسط حمید حیاتی |